و تا همیشه معتقدم هر کتاب عاشقانهٔ خوبی که پیدا کنیم، هرچقدر خوب باشه به احتمال زیاد عمق نداره.
ولی از نادر ابراهیمی میشه عاشقانههای عمیق خوند.
چرا؟ بنظرم چون خودشون این نوشته ها و کلمات رو زندگی کردن. و آدم تا چیزیو زندگی نکرده باشه، چطور میتونه انقد خوب ازش بنویسه؟:)
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
و تا همیشه معتقدم هر کتاب عاشقانهٔ خوبی که پیدا کنیم، هرچقدر خوب باشه به احتمال زیاد عمق نداره. ولی
یکی از این نگاهها، اینه که نسبت به عشق متفاوت تر نگاه میکنن...
اون نگاهی که میگه"وصال در عالم ماده به معنی دفن عشقه" رو نقض میکنن؛
معتقدن باید برای موندگار شدن عشق ازش مراقبت کرد، سختیها رو تحمل کرد و نگهش داشت.
و اینجاست که میگن عاشق کم، اما حرف عاشقانه بسیار.
چون اولی سخته و دومی راحت.
:))))
#نآدر_ترین
نوسازی بخشهای فرسودهٔ روح و فرصتِ حرف زدنهآی بسیسسیار:))
اگه شیرکاکائو رو هم به این موارد اضافه کنیم واقعا یه تراپی خیلی خفنه.
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
-
«مسیرهآ»
خودکار را برمیدارم و شروع میکنم به خط خطی کردن گوشه و کنار دفترم. چیزهای زیادی هست برای نوشتن. نمیدانم از کجا شروع کنم. اما بالاخره شروع میکنم به نوشتن؛ بیهوا، رها، رها و رها نوشتن. با قلم و کاغذ نوشتن خیلی کیف میدهد. انگار اصل نوشتن همین باشد. به نامه نگاری هم نزدیک است. خیلی دوستش دارم. سعی میکنم احساساتم را جا بدهم توی کلمات.هر چند کامل امکان پذیر نیست، اما در حدی که میشود سعی می کنم. اول حس و حالم حین شنیدن جملهٔ:
« قبول شدم برای دورهٔ حرفهای» از مشکات را مینویسم. انگار خودم یک بار دیگر قبول شده باشم و دوباره به خودش پیام داده باشم که قبول شدم و دوباره میم را بیدار کرده باشم که فقط ببیند قبول شدهام. وسط روزهای تلخ جنگ دوازده روزه پیام قبولی حرفهای شیرینی و امید را با خودش برایم به ارمغان آورده بود. و حالا شنیدن همین خبر برای دوستم، داشت همان احوالات را یادآوری میکرد.حتی فراتر از آن هم. از نویسندگی پل میزنم به شعر. لبخندم عمیقتر میشود. دیروز وقتی حاء.سین، بعد از چند روز سعدی خواندن گفت:
«فکر نمیکردم انقدر خفن باشه. به سبب تو عاشق سعدی شدم.»
احساس کردم جدی جدی دنیا، حداقل دنیای من جای بهتری برای زندگی شده است.
اینکه حاءسین این را گفت، حتی از آشنایی و خواندن شعرهای سعدی هم برایم دلنشین تر بود. خیلی زیاد. دستم کمی درد میگیرد. یاد رونویسیهای دورهٔ پیشرفته میفتم. به قول بچه ها دستمان فلج میشد اما ادامه میدادیم. واقعا چقدر کیف میداد. دلم تنگ شده بود.برای استرس قبل از نقد شدن و حتی له شدن حین نقد و حیات مجدد بعدش. برای خواندن و نوشتن خیلی زیاد. برای همه چیز. بقول آرزو توی سریال از سرنوشت، "واقعنی" دلم تنگ شده. معتقد بود حرفهای "واقعنی" اش، از ته دل هستند. در حقیقی ترین حالت ممکن.
با خودم فکر میکنم انگار همهٔ زندگی مسیر است. اما ما. ما گمان میبریم نتیجه است. ولی خب، واقعا مسیر است. واقعنی مسیر است.
مسیر،مسیر،مسیر.
یک لحظه چشمم را میبندم و به مسیر این روزهای خودم فکر میکنم. دنبال پررنگ ترین احساسی که این روزها دارم میگردم؛ یعنی چه احساسی است؟ فکرم پر میزند سمت شعری که دیشب نوشتم.برای تمرین بداهه نویسی. مصرع پنجمش این بود:
«من معنی دلتنگی شبهای پریشان و خزانم...»
و فکر میکنم. فکر میکنم خودِ خودش است؛ مسیری که به دلتنگی گره خورده. چاووشی توی گوشم میخواند:
«منو تارُ مار کردی...»
و خیلی دلم میخواهد بگویم من هم همینطور آقای چاووشی. راستش، دلتنگی مرا هم تار و مار کرده است.و باز به مسیر فکر میکنم. به خودِ خود زندگی.زل میزنم به پنجرهٔ اتاقم. کاش باران میبارید. نه؟
زمان:
حجم:
297.5K
زنده کن وادی ما را به نگآهی...
ای رفیقِ نزدیكتر:)
با پیوست این نوشتهه:
«جهان از حرکت بیهوده اش می ایستد
وقتی تو می خندی...»
همونقدر زیباااآ
#نآدر_ترین