eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
این یکی از سوالاتیه که بعد از چنتا روزنگار که برای جنگ دوازده نوشته بودم ازم پرسیدن، تو صفحه چت فردی که براشون فرستاده بودم دنبال چنتا متن بودم که به این سوال و جوابم رسیدم... فکرشو نمیکردم یه روزی به این سوال نگاه کنم که ... ... آه.. آه از آن رفتگان بی‌بازگشت..:)
رآیحه🤍
#زندگی_جاریست برای من این بود که امروز دوباره سراغ #شعر رفتم:) و کتاب شعری که خوندم هم خیلی خفن بود
هنوزم میشه از این هشتگ زندگی جاریست استفاده کرد برای من احتمالا رفتن سراغ کتاب‌های تموم نشده باشه و شروع کتابای جدید خارج از نوبت:/
در همین راستای پیام قبل بهخوان رو باز کردم و با این صحنه مواجه شدم و خب باید بگم که دانلود یک نفر که لیست کتابهای"میخواهم بخوانم"بهخوانت رو ببینه و بخواد برات بیاره(اگرم نداشت هدیه بده)، درخواست زیادی نیست،هست؟👀
این یادداشتم یه کاربر رندوم در مورد کتاب آن‌شرلی نوشته بود، و همین خط اول خیلی چشممو گرفت و اونقدر درست میفرماد که اصلا نگم^^
می‌گفت: جوان، نجف که نبیند جوان ناکام است:) ...
هرچقدر بیشتر می‌گذرد بیشتر مطمئن میشوم که تمرین بی‌هوا نویسی، تمرین نویسندگی مورد علاقه‌ام از دوره خلاق است. اینکه چند دقیقه بیخیال هرچیزی فقط بنویسی، و فقط همین.مرا یاد جملهٔ "به حد کشنده بنویس" نادر ابراهیمی می‌اندازد. چقدر دلم میخواست دوباره به حد کشنده بنویسم. نه که چیزی ننوشته باشم، اما به قاعده کتاب نه آبی نه خاکی یعنی:"از همه چیز برای نوشتن بزن و از نوشتن برای هیچ کاری دیگر نزن."، هم عمل نکرده بودم. نوشتن. نوشتن. نوشتن. حس میکنم برای کلمات دلم تنگ شده. حتی برای روزنگار نوشتن. که از وقتی خانم ج از اهمیتش گفته بود، از اینکه خودش ده سال پیوسته روزنگار نوشته، از اینکه حتی شده یک جمله از روزمان بنویسیم ولی استمرار را نشکنیم، عزمم را جزم کرده بودم که از روزهایم بنویسم. ولی استمرار را شکسته بودم. و انگار که این شکستن احساسم را هم شکسته باشد. احساساتی که باید در لحظه تبدیل به کلمه میشدند و نشده بودند. و خیلی، خیلی غبطه میخوردم، به اینکه میشد تک تک روزهایم را ثبت کنم و نکرده بودم. نه اینکه دیگر نشود، ولی خب خیلی گذشته. خاصیت روزنگار در لحظه بودنش است. مثل خبری که اگر خبرنگارها توی تایم مشخص منتشر نکنند ارزشش کم میشود. با این حال دلم میخواهد برگردم. به نوشتن. به ادبیات. یکبار از استادی شنیده بودم که ادبیات مثل معشوقی است که ناز دارد. خیلی وقتها باید بلد باشی تا دوباره بتوانی بنویسی و برگردی. توی همین مدت کمی که بیشتر دنبال ادبیات بوده‌ام، حسش کرده‌ام. بارها وبه تعداد زیاد. همینکه یک مقدار توجهم را از در فضای ادبیات شعرو نوشتن و حتی خواندن کم کرده بودم، انگار کلمات از دست و دلم سر خورده بودند و از هم دور افتاده باشیم. و فکر کنید، حال آدم چیست، وقتی از بهترین رفیق خودش جا بماند؟ از چیزی که خیلی دوستش دارد و حتی به چشم پناهگاه به آن نگاه میکند. دوری از دنیای ادبیات، برای من همینطور است. او را که گم کنم، انگار خودم را هم گم کرده‌ام.باید آدم خودش را راه های مختلفی متصل کند تا دوباره برگردد. اما میدانید؟ با این همه بازهم ادبیات را دوست دارم. که یقین میکنم دیوانگی است ولی بازهم... بازهم دوستش دارم.داشتم میگفتم، هنوز دارم غبطه میخورم، به احساسات مختلفی که تجربه کرده بودم و از آنها حتی یک کلمه هم ننوشته بودم. از غم، دلتنگی، آرامش، هیجان، لبخند، تنفر، بیخیال شدن، نگرانی و حتی دیوانگی... ننوشته بودم و انگار از یک چیز مهم عقب مانده باشم، از ثبت احوالات خودم. بین این روزهای کم اما پر اتفاق، دلم میخواهد هفتهٔ قبل، پنجشنبه عصر را مرور کنم، گرچه مرورش به کیفیت روزنگار نویسی نمیشود، ولی باید یکجوری خودم را قانع کنم و امید بدهم دیگر... پنجشنبه‌ای که زودتر از همیشه به تکراری ترین لوکیشن شهرمان که هیچ وقت برایم تکراری نمیشود، رسیده بودم. جایی که فکر میکنم قلب شهر باشد. یکجور پناهگاه که واقعا بشود به آن پناه آورد و برای دقایقی هم که شده از دنیا جدا شد.جایی که حس میکنم هرچند نزدیک باشد و ظاهرا رفت و آمد به آن آسان باشد اما باور دارم همین هم رزق است. جدی جدی باید قسمتت بشود تا بتوانی برسی، به زیارت شهدا. و پنجشنبه قبل، برایم یکی از آن رزق‌هآی خاص بود. خاص‌ترش هم این بود که زودتر از موعد رسیده بودم، و گلزار شهدا خلوت بود، وقتهای شلوغی هم میشود از هرگوشه و کنارش آرامش را دریافت کرد اما قبل از شلوغ شدنش خیلی فرق داشت، به صدای عمیق سکوت که جاری شده بود گوش می‌دادم و کلماتم مثل رود توی ذهنم جاری میشدند. لازم نبود بلند بگویم. صدای ذهنم شنیده میشد وهمین کافی بود، فرصت بیشتری داشتم تا غرق سکوت و آرامش، زل بزنم به سربند‌های وسط گلزار و ذکر‌های رویشان را بخوانم و بیشتر از همه به سربند‌های بنفش نگاه کنم. و حتی به اینکه باد تکانشان دهد. به اینکه بیشتر دست بکشم روی سنگ‌قبر شهدا و ظاهرا روی دستم گرد و غبار بنشیند اما در باطن آرامش، آرامش محض.بیشتر از هوای متفاوت آن نقطه از شهر نفس بکشم و بیشتر از همیشه فکر کنم. به آدم‌هایی که با رفتنشان، آرامش و عشق به یادگار میگذارند بجای ترس و واهمه مرگ. و بیشتر، بیشتر خیره شوم به تاریخ تولد و شهادت‌ها، و سن‌های شهدای مختلف را حساب کنم، 20،22،21 و... شهدایی با سن‌های بالاتر هم هست، اما... اما شهدای با سن کمتر، بیشتر به چشمم می‌آیند، شهدایی که سنشان باعث میشود هربار فکر کنم یک نفر چقدر میتواند خوب زندگی کند که... زمان از دستم در رفته و فکر کنم حسابی غرق بی‌هوا نویسی شده‌ام،گفتم که تمرین مورد‌علاقه‌ام است، خیلی مورد علاقه. از بی‌هوا نویسی‌هآ :) بیست‌ویک اسفند آخرین نفس‌های صفر چهار.
و جوری که هنوزم میشه از اینا استفاده کرد:)
از امروز؛ پارت یک: اولین چیزی که از "د" تو ذهنم مونده بود، انجمن اسلامی مدرسه بود و اینکه ازم کوچیک‌تره؛ بعدها "بینهایتی" بودن هم اشتراکمون شد اما هنوز از نزدیک همو ندیده بودیم، حتی با وجود همشهری بودن(!)، یکبار هم باهم تو یکی از برنامه های بینهایت که شیراز بود شرکت کرده بودیم ولی بازم توفیق دیدار کسب نشده بود:) و خب بعد از مدت تقریبا طولانی مجازی بودن، امروز از وسط راهپیمایی روز قدس، وقتی قطره‌های بارون هرچند کم اما لطیفی داشتن میباریدن همدیگرو دیدیم، وسط شعار وسرودهای حماسی، با چفیه‌هایی که اتفاقی مثل هم بودن، با رنگ‌های متفاوت البته، موفق شدیم همدیگه رو ببینیم و این قاب خیلی دوست داشتنی،ثبت شد؛ باخودم فکر میکردم ترکیب حال شهر و لبخندهای ما و بغل طولانی فقط اشک کم داشت که اونم ابرها لطف کردن اومدن وسط و حل شد :) یکی از رزق‌های لایحتسب امروز، این دیدار اولین و خاص بود و خب در موردش لبخنــد به زیبایی آسمون و هوای امروز :) ☁
از امروز، پارت دوم: از وقتی بچه بودم با مامانم میومدم اینجا، مسجد جامع شهرمون، مسجد جامع امام سجاد که مثل اسمش، پر از حس و حال خوبه و یک مکان نورانی برای شهر؛ امروز، جمعیت اونقدر زیاد بود که طبقه بالای مسجد و حیاط هم پر شده بود و خیلیا هم نتونستن بیان و خب حال من؟ اشک...اشک حلقه زده توی چشم، از شعف این شلوغی، شلوغی که پر از نشونه‌های خوبه، نشونه‌های که نه فقط حال شهر که کشور رو خوب میکنن... آخه، همه ما جزئی از پازل کشوریم که به اندازه خودمون قراره مهم و اثرگذار باشیم، این گوشه‌ای که وایسادم و عکس گرفتم، برام خیلی خاطره‌انگیزه و یجورایی نوستالژی، خیلی وقت بود طبقه بالای مسجد نیومده بودم و امروز شلوغی جمعیت باعث شد که دوباره بیام و به یاد بچگیم از کنار این نرده‌ها پایین رو نگاه کنم، جایی که هنوز وقتی به سن تکلیف نرسیده بودم همراه مامانم میومدم و نماز میخوندم، نماز جماعت اونم با صدای بلند و حتی روزه کله‌گنجشکی و انجام سلسه مراتبش وسط ظهر جلو بقیه روزه‌داران کامل:/ که البته از مامانم شنیدم با همه اینها فرد محبوبی بودم بین اهالی مسجد و تشویقم هم میکردن تازه(!). قبل از اینکه این بخش خاطره‌انگیز مسجد رو ترک کنم این قاب رو ثبت کردم که یادم باشه ازش بنویسم. عکسی که دستمه هم از مجموعه عکسهای سربازه، که از سایت نوجوان رهبری هدیه گرفته بودم قبلاً. :) و این یکی فراتر از رزق، نشونه و خاطره بازی هم بود:)