از امروز؛
پارت یک:
اولین چیزی که از "د" تو ذهنم مونده بود، انجمن اسلامی مدرسه بود و اینکه ازم کوچیکتره؛ بعدها "بینهایتی" بودن هم اشتراکمون شد اما هنوز از نزدیک همو ندیده بودیم، حتی با وجود همشهری بودن(!)، یکبار هم باهم تو یکی از برنامه های بینهایت که شیراز بود شرکت کرده بودیم ولی بازم توفیق دیدار کسب نشده بود:)
و خب بعد از مدت تقریبا طولانی مجازی بودن، امروز از وسط راهپیمایی روز قدس، وقتی قطرههای بارون هرچند کم اما لطیفی داشتن میباریدن همدیگرو دیدیم، وسط شعار وسرودهای حماسی، با چفیههایی که اتفاقی مثل هم بودن، با رنگهای متفاوت البته، موفق شدیم همدیگه رو ببینیم و این قاب خیلی دوست داشتنی،ثبت شد؛
باخودم فکر میکردم ترکیب حال شهر و لبخندهای ما و بغل طولانی فقط اشک کم داشت که اونم ابرها لطف کردن اومدن وسط و حل شد :)
یکی از رزقهای لایحتسب امروز، این دیدار اولین و خاص بود
و خب در موردش
لبخنــد به زیبایی آسمون و هوای امروز :) ☁
از امروز، پارت دوم:
از وقتی بچه بودم با مامانم میومدم اینجا، مسجد جامع شهرمون، مسجد جامع امام سجاد که مثل اسمش، پر از حس و حال خوبه و یک مکان نورانی برای شهر؛
امروز، جمعیت اونقدر زیاد بود که طبقه بالای مسجد و حیاط هم پر شده بود و خیلیا هم نتونستن بیان و خب حال من؟ اشک...اشک حلقه زده توی چشم، از شعف این شلوغی، شلوغی که پر از نشونههای خوبه، نشونههای که نه فقط حال شهر که کشور رو خوب میکنن... آخه، همه ما جزئی از پازل کشوریم که به اندازه خودمون قراره مهم و اثرگذار باشیم،
این گوشهای که وایسادم و عکس گرفتم، برام خیلی خاطرهانگیزه و یجورایی نوستالژی، خیلی وقت بود طبقه بالای مسجد نیومده بودم و امروز شلوغی جمعیت باعث شد که دوباره بیام و به یاد بچگیم از کنار این نردهها پایین رو نگاه کنم، جایی که هنوز وقتی به سن تکلیف نرسیده بودم همراه مامانم میومدم و نماز میخوندم، نماز جماعت اونم با صدای بلند و حتی روزه کلهگنجشکی و انجام سلسه مراتبش وسط ظهر جلو بقیه روزهداران کامل:/ که البته از مامانم شنیدم با همه اینها فرد محبوبی بودم بین اهالی مسجد و تشویقم هم میکردن تازه(!).
قبل از اینکه این بخش خاطرهانگیز مسجد رو ترک کنم این قاب رو ثبت کردم که یادم باشه ازش بنویسم.
عکسی که دستمه هم از مجموعه عکسهای سربازه، که از سایت نوجوان رهبری هدیه گرفته بودم قبلاً. :)
و این یکی فراتر از رزق، نشونه و خاطره بازی هم بود:)
از امروز، پارت سه:
"د" این عکس رو برام فرستاد و یکبار دیگه خاص بودن امروز رو برام مرور کرد:)
همینکه دیشب گفته بود همو ببینیم یاد این کتاب افتادم که انگار قرار بود رزق و هدیه خودش باشه... و شاید بیشتر از اون من خوشحال بودم، که لذت کتاب هدیه دادن انگار از هدیه گرفتن هم بیشتره، مخصوصا وقتی جمله هم اولش نوشته باشی:)، وقتی هدیه رو دادم گفتم آخرش برات امضا هم کردم که وقتی بعدا شاعر معروفی شدم بگی من از قبل امضای شاعرو دارم(!)، ولی خب در واقع من باید خوشحال باشم که امروز با یک خبرنگار و گوینده خفن عکس گرفتم🌚:)
گرچه خودم رو فقط علاقه مند به "نویسنده" بودن میدونم، اما این لطف دخترعزیز امام رضا
و این دعای خآصی که نوشته، خیلی خیلی رزق بود؛
و کآش واقعا همینطور باشه و نوشتن، خوندن و همه زندگیم گره بخوره به امام رضای رئوف، مهربون ترین و دلیل همیشگی دلتنگیهایِ من...
22اسفند صفر چهار عزیزم!
خیلی روبهراه بودی، بودم.
دوستت دارم
ولطفاً مقدمهٔ روزهای خوب بعدی شو، روزهای مبارزه با چاشنی عشق:)
#روز_قدس
دلبستگی به وطن، یکی از لوازمِ قطعیِ نویسندگیست.
از کتابِ لوازم نویسندگی.
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
3:30 :))
همینکه وارد جمعیت میشوم چشمم به پرچمها میخورد. پرچمهای بزرگ و کوچک. حس میکنم اُبهت خاصی به فضا دادهاند.توی جمعیت دنبال "د" میگردم. پیدایش نمیکنم. پنجشنبهٔ آخر سال متفاوتی شده. خیلی متفاوت. به لطف مراسم تشییع شهدا. مداح مشغول خواندن "رفیق نیمه راه من، خداحافظ" است، و همین یک مصرع کافی بود، برای رها کردن بغضی که امان نمیدهد. نمیدانستم برای کدام غم اشک بریزم.انتخاب سخت بود.به دختربچههایی که مقابلم ایستادهاند نگاه میکنم. برای غم شهدای دانشآموز میناب؟ چند قدم جلوتر میروم. مادری کنارم راه میرود. یا برای دل مادرانی که جوانانشان را فدای این ملت کردهاند؟ به بچهٔ توی بغلش خیره میشوم.به کوچکی وظرافت صورتش.به مژههای نازک و دستهای خیلی کوچکش. وسط این همه شلوغی راحت و خیلی آرام خواب است. خوابِ عمیق. یا به یاد کوچکترین شهید این روزها؟ شهید سه روزه..؟ چشم از نوزاد برمیدارم. تصورش هم سخت است. مداح هنوز میخواند و اشکهای من هم با هر کلمهای که میخواند جاری میشوند. بدون اینکه بتوانم غمش را تقسیم کنم بین شهدا. حال عجیبی است.اینبار یک مداحی جدید شروع میکنند. از رهبر شهید میخواند. یک نفر عکس رهبرشهیدمان را بالاتر میآورد. جوری که میتوانم خوب ببینمش. به لبخند آقا توی عکس نگاه میکنم. و بیشتر از قبل به حال خودم گریه میکنم. به لفظ شهیدی که کنار رهبر مینویسم. و باور؟ گمان نمیکنم. هنوز هم نه. فقط مینویسم.درست مصداق: «یا برگرد یا آن دل را برگردان» ؛ هنوز هم همان حال و هوای عجیب شهر حس میشود.مداح انگار صدای ذهنم را شنیده. وسط مداحیهایش پل میزند به عاشورا و روضهها. یادم میآورد که اشکهای همهمان باید برای چه کسی جاری شود...
و چقدر راست میگفت که این روزها داریم کربلا را تجربه میکنیم. تازه، کمی، فقط کمی از آن حس و حال را. روزهای سخت و مهمی است. فکر میکنم چقدر خوب که میشود وسط این روزهای سخت و مهم، ساعتهایی از هوای روضهها وشهدا تنفس کرد، اشک ریخت و دوباره به زندگی عادی برگشت. کاری که بقول معروف باعث میشود موشک خودت را بزنی! و مشغول انجام تکلیفت شوی. به گلزار شهدا نزدیک تر شدهایم.به پرچمهای ایران نگاه میکنم. به شکوه و زیباییشان. بعد، به مفهوم وطن، میهن و ایران فکر میکنم. آرمانی که این روزها هرکسی سعی میکند یکجور پایش بماند. پیام "د" را میبینم که گفته نتواسته بیاید. مینویسم اشکالی ندارد و اینجا یادش هستم. و واقعا هم بودم. حتی وقتی پرچم ایران نفر قبلی تقریبا روی سرم بود و در پنآه پرچم بودم؛ و فکر کردم به جای او هم قدم بردارم، انگار که مسیر کربلا باشد... که واقعا هم بود. وارد گلزار شهدا شدیم. چند دقیقه دیگر وقت خواندن نماز برای شهدا بود. باز زل زدم به پرچمها.به شهدا فکر میکردم. به تصمیمی که برای جوانیشان گرفته بودند. و به "یکجور پای آرمان ماندن خودم" فکر میکنم. اینکه واقعا چطور است. دارم چه میکنم؟ صبحم را با چه کار وبه چه عشقی شب میکنم؟ یاد این جمله از شهید آوینی میافتم:
«وقت تصمیم است،
ای دل!
تو چه میکنی؟
میمانی یا میروی؟
داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند ... » و حس میکنم لازم دارم بارها از خودم بپرسمش. خیلی زیاد و عمیق.
قبل از اینکه خیلی بگذرد این کلمات را کنار هم میچینم و همزمان مداحی بالا را گوش میدهم. "ر" یکبار برایم چند مداحی فرستاد و نوشت:
«با اینا خیلی گریه کردم.» و بعدا فهمیدم با این حرف میخواسته بفهمم چقدر مداحیهای خآصی بودهاند. و فکر میکنم این مداحی هم برای من یکی از آنها باشد. یکی از آن خیلی خآصها. که امشب وقتی گوش میدادم حس کردم، جایی که مداح میخواند:
«امام حسینِ من، چه قابلی داره، برا شما سرم؟»
وصف حال شهدای این روزها باشد، شهدایی که واقعا به فدای امام شدن عمل کردهاند و مصداق بارزِ:
«خوشبحال تو که ارباب پذیرایِ تو شد
هرشب جمعه کنار شهدا جای تو شد
تو که دستت به حریمِ حرمِ یار رسید
از شب جمعه به ما حسرت دیدار رسید...» شدهاند :)
و آه.. از حسرت، از اختیار جدا کننده، از هرچیزی که باعث شود گم شوی.. خودت و راهی که باید را گم کنی
یا بهتر بگویم... خدایت را.
همانطور که نمیدانستم چطور و از کجا متن را شروع کنم، پایانش را هم نمیدانم، فقط میتوانم بنویسم خوشبحال شهدایی که عاقبتشان ختم به آغوش حضرت دوست شده، همانها که زندگی را بردهاند، برای همیشه.
28اسفندماه، آخرین پنجشنبهٔ [خیلی متفاوتِ] سال 1404.
رآیحه🤍
تو آسمان منی؛ جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست...
#خیـــآل میکنم که قرار است سال جدیدم کنار شما آغاز شود. نمیدانم لحظهٔ شروع سال جدید توی حرمتان دقیقا چه حس و حالی دارد؟ اما حتما که خیلی فوق العاده و خآص است. مثل لحظهای که وسط صحن انقلاب، خیره به پنجره فولاد باشی و ناگهان قطرات باران روی صورتت بنشینند.یا سحری که جهان غرق سکوت باشد و تو غرق آرامش آن ساعت از روز، یا مثل ترکیب باران سحرگاه و ماه رمضان. یا مثل بیدار شدن با صدای باران. و هر حس خوب دیگری که هست، فراتر و خیلی بهترش. تصمیم سخت میشود، برای اینکه لحظه تحویل سال دقیقا چه کنم، جوری تنظیم کنم که توی صف طولانی رسیدن به ضریح اصلی باشم، تا لحظه تحویل سال من باشم و آغوش امن و آرامش ضریح حضرت؟ یا در صف رسیدن به پنجره فولاد؟ یا مثلا نشستن توی یکی از گوشههای امن حرم؟ توی هر صحنی. فکر کنم این یکی بهتر باشد. اینکه نو شدن سال، با نو شدن قلب آدم همراه شود، وقتی دغدغهای جز یک لحظه بیشتر تماشا کردن گنبد نداری و سرتاسر وجودت، لبریز است از نور و رأفت مولایت، از دلآرام بودن پنآه همیشگیات، امام رضا؛
و باز به خیالم ادامه میدهم، حتما اینبار هم ساکی که آوردهام خیلی شلوغ است، حجم کتابهایش هم بیشتر، باز قرار است بیشتر هم بشود، حین برگشت.. اما نه، فعلا برای فکر کردن به برگشت زود است، هنوز فرصت دارم، قرار بود تا آخر تعطیلات عید بمانم، چه خوشبختی عمیقی...با خودم فکر میکردم قرار است اولین تعطیلات عید خیلی متفاوت زندگیم بشود؛ دوباره قرار است از خستگی روز و شب نشناسم و اصلا یادم برود چیزی به اسم تلفن همراه هم دارم.شاید بتوانم شعر جدیدی هم بنویسم. تجربهٔ شعر نوشتن توی حرم. دفتر خوشبختی که باز قرار است روی فرشهای حرم جا خوش کند و مهمان حرفها و اشکهایم بشود. دفتری که بعدها بعد از برگشت وقتی ورقش بزنم، از آن رایحهٔ حرم حس کنم و عطر دلتنگی. شاید خیلی خوشبخت باشم و جدی جدی باران هم ببارد. و آن لحظه، که خیلی از خیال هم رؤیاییتر است، بدون داشتن چیزی به اسم چتر، قدم بزنم، از صحن انقلاب تا آزادی، صحن قدس و بعد هم صحن کوثر؛ تا وقتی باران ببارد من هم قدم بزنم. حتی اگر تایم حرم تمام شده باشد و خلاف قوانین باشد، نمیدانم توی این سفر هم رفیقهای پایهٔ اینجور کارها(دور زدن قوانین و بیشتر حرم ماندن و.. 🤝) پیدا میکردم؟ اما خب، خیالش دوستداشتنی است. آدمهای همراه و پایهٔ دیوانگی. که دوباره شیش صبح باهم برویم توی صف چاییخانه، صبح، ظهر، شب و هروقتی که بتوانیم. نه اینکه چاییخور باشیم نه، چای و دمنوش حرم ، اعتیاد آور است، با هر نوشیدنی که فکر کنید فرق دارد، حتی آب حرم هم این ویژگی را دارد. و بعد.. تا چشم به هم بزنم، روز آخر میرسد. چطور میتوانم برگردم؟ از خاطرات جدیدی که ساختهام بگذرم؟ چطور ازپس دلتنگی و غم روز آخر، آخرین زیارت، بربیایم و زنده بمانم... مطمئنام باز، چند دقیقه مانده به تایم برگشت، من باشم و همان جملات همیشگی و لوکیشن محبوب عزیزم، صحن انقلاب، کنار در ورودی، دوباره باید بگویم نمیخواهم برگردم.. نمیخواهم... و دست آخرهم بروم و قلبم جا بماند. با آرامشی که همزمان دلتنگی شدیدی هم دارد، برگردم...
میدانید آدم وسط خیآل پردازی هم که باشد، دلتنگتر میشود، دلتنگترین(:
"از آرزویی که احتمال داشت اینروزها به وقوع بپیوندد اما فقط یک خیآل ماند."، نوشتن.
خیآلی دلتنگ کننده اما شیرین. خیالی که کاش یک روز واقعی شود. امام رضا حواسش به خیآلهای آدم هم هست، مثل کل زندگیش، از خواستههای جزئی و کوچک گرفته تا سخت وبزرگ و خیلی مهم.آخر بقول شاعر:
«دردی عظیم وسخت که آن درد را فقط
با یک نگاه گوشهٔ چشمی دوا کند...»
و کجاست دردی عظیم تر وسخت تر از فراق و دلی که همیشه تنگ باشد؟ :)