eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
دلبستگی به وطن، یکی از لوازمِ قطعیِ نویسندگی‌ست. از کتابِ لوازم نویسندگی.
رآیحه🤍
3:30 :))
همینکه وارد جمعیت میشوم چشمم به پرچم‌ها میخورد. پرچم‌های بزرگ و کوچک. حس میکنم اُبهت خاصی به فضا داده‌اند.توی جمعیت دنبال "د" میگردم. پیدایش نمیکنم. پنجشنبهٔ آخر سال متفاوتی شده. خیلی متفاوت. به لطف مراسم تشییع شهدا. مداح مشغول خواندن "رفیق نیمه‌ راه من، خداحافظ" است، و همین یک مصرع کافی بود، برای رها کردن بغضی که امان نمیدهد. نمیدانستم برای کدام غم اشک بریزم.انتخاب سخت بود.به دختربچه‌هایی که مقابلم ایستاده‌اند نگاه میکنم. برای غم شهدای دانش‌آموز میناب؟ چند قدم جلوتر میروم. مادری کنارم راه میرود. یا برای دل مادرانی که جوانانشان را فدای این ملت کرده‌اند؟ به بچهٔ توی بغلش خیره میشوم.به کوچکی وظرافت صورتش.به مژه‌های نازک و دست‌های خیلی کوچکش. وسط این همه شلوغی راحت و خیلی آرام خواب است. خوابِ عمیق. یا به یاد کوچک‌ترین شهید این روزها؟ شهید سه روزه..؟ چشم از نوزاد برمیدارم. تصورش هم سخت است. مداح هنوز میخواند و اشک‌های من هم با هر کلمه‌‌ای که میخواند جاری میشوند. بدون اینکه بتوانم غمش را تقسیم کنم بین شهدا. حال عجیبی است.اینبار یک مداحی جدید شروع میکنند. از رهبر شهید میخواند. یک نفر عکس رهبرشهیدمان را بالاتر می‌آورد. جوری که میتوانم خوب ببینمش. به لبخند آقا توی عکس نگاه میکنم. و بیشتر از قبل به حال خودم گریه میکنم. به لفظ شهیدی که کنار رهبر مینویسم. و باور؟ گمان نمیکنم. هنوز هم نه. فقط مینویسم.درست مصداق: «یا برگرد یا آن دل را برگردان» ؛ هنوز هم همان حال و هوای عجیب شهر حس میشود.مداح انگار صدای ذهنم را شنیده. وسط مداحی‌هایش پل میزند به عاشورا و روضه‌ها. یادم می‌آورد که اشک‌های همه‌مان باید برای چه کسی جاری شود... و چقدر راست میگفت که این روزها داریم کربلا را تجربه میکنیم. تازه، کمی، فقط کمی از آن حس و حال را. روزهای سخت و مهمی است. فکر میکنم چقدر خوب که میشود وسط این روزهای سخت و مهم، ساعتهایی از هوای روضه‌ها وشهدا تنفس کرد، اشک ریخت و دوباره به زندگی عادی برگشت. کاری که بقول معروف باعث میشود موشک خودت را بزنی! و مشغول انجام تکلیفت شوی. به گلزار شهدا نزدیک تر شده‌ایم.به پرچم‌های ایران نگاه میکنم. به شکوه و زیبایی‌شان. بعد، به مفهوم وطن، میهن و ایران فکر میکنم. آرمانی که این روزها هرکسی سعی میکند یکجور پایش بماند. پیام "د" را میبینم که گفته نتواسته بیاید. مینویسم اشکالی ندارد و اینجا یادش هستم. و واقعا هم بودم. حتی وقتی پرچم ایران نفر قبلی تقریبا روی سرم بود و در پنآه پرچم بودم؛ و فکر کردم به جای او هم قدم بردارم، انگار که مسیر کربلا باشد... که واقعا هم بود. وارد گلزار شهدا شدیم. چند دقیقه دیگر وقت خواندن نماز برای شهدا بود. باز زل زدم به پرچم‌ها.به شهدا فکر میکردم. به تصمیمی که برای جوانی‌شان گرفته بودند. و به "یکجور پای آرمان ماندن خودم" فکر میکنم. اینکه واقعا چطور است. دارم چه میکنم؟ صبحم را با چه کار وبه چه عشقی شب میکنم؟ یاد این جمله از شهید آوینی می‌افتم: «وقت تصمیم است، ای دل! تو چه می‌کنی؟ می‌مانی یا می‌روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند ... » و حس میکنم لازم دارم بارها از خودم بپرسمش. خیلی زیاد و عمیق. قبل از اینکه خیلی بگذرد این کلمات را کنار هم می‌چینم و همزمان مداحی بالا را گوش میدهم. "ر" یکبار برایم چند مداحی فرستاد و نوشت: «با اینا خیلی گریه کردم.» و بعدا فهمیدم با این حرف میخواسته بفهمم چقدر مداحی‌های خآصی بوده‌اند. و فکر میکنم این مداحی هم برای من یکی از آنها باشد. یکی از آن خیلی خآصها. که امشب وقتی گوش میدادم حس کردم، جایی که مداح میخواند: «امام حسینِ من، چه قابلی داره، برا شما سرم؟» وصف حال شهدای این روزها باشد، شهدایی که واقعا به فدای امام شدن عمل کرده‌اند و مصداق بارزِ: «خوشبحال تو که ارباب پذیرایِ تو شد هرشب جمعه کنار شهدا جای تو شد تو که دستت به حریمِ حرمِ یار رسید از شب جمعه به ما حسرت دیدار رسید...» شده‌اند :) و آه.. از حسرت، از اختیار جدا کننده، از هرچیزی که باعث شود گم شوی.. خودت و راهی که باید را گم کنی یا بهتر بگویم... خدایت را. همانطور که نمیدانستم چطور و از کجا متن را شروع کنم، پایانش را هم نمیدانم، فقط میتوانم بنویسم خوشبحال شهدایی که عاقبتشان ختم به آغوش حضرت دوست شده، همانها که زندگی را برده‌اند، برای همیشه. 28اسفندماه، آخرین پنجشنبهٔ [خیلی متفاوتِ] سال 1404.
تو آسمان منی؛ جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست...
رآیحه🤍
تو آسمان منی؛ جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست...
می‌کنم که قرار است سال جدیدم کنار شما آغاز شود. نمیدانم لحظهٔ شروع سال جدید توی حرمتان دقیقا چه حس و حالی دارد؟ اما حتما که خیلی فوق العاده و خآص است. مثل لحظه‌ای که وسط صحن انقلاب، خیره به پنجره فولاد باشی و ناگهان قطرات باران روی صورتت بنشینند.یا سحری که جهان غرق سکوت باشد و تو غرق آرامش آن ساعت از روز، یا مثل ترکیب باران سحرگاه و ماه رمضان. یا مثل بیدار شدن با صدای باران. و هر حس خوب دیگری که هست، فراتر و خیلی بهترش. تصمیم سخت میشود، برای اینکه لحظه تحویل سال دقیقا چه کنم، جوری تنظیم کنم که توی صف طولانی رسیدن به ضریح اصلی باشم، تا لحظه تحویل سال من باشم و آغوش امن و آرامش ضریح حضرت؟ یا در صف رسیدن به پنجره فولاد؟ یا مثلا نشستن توی یکی از گوشه‌‌های امن حرم؟ توی هر صحنی. فکر کنم این یکی بهتر باشد. اینکه نو شدن سال، با نو شدن قلب آدم همراه شود، وقتی دغدغه‌ای جز یک لحظه بیشتر تماشا کردن گنبد نداری و سرتاسر وجودت، لبریز است از نور و رأفت مولایت، از دل‌آرام بودن پنآه‌ همیشگی‌ات، امام رضا؛ و باز به خیالم ادامه میدهم، حتما اینبار هم ساکی که آورده‌ام خیلی شلوغ است، حجم کتاب‌هایش هم بیشتر، باز قرار است بیشتر هم بشود، حین برگشت.. اما نه، فعلا برای فکر کردن به برگشت زود است، هنوز فرصت دارم، قرار بود تا آخر تعطیلات عید بمانم، چه خوشبختی عمیقی...با خودم فکر میکردم قرار است اولین تعطیلات عید خیلی متفاوت زندگیم بشود؛ دوباره قرار است از خستگی روز و شب نشناسم و اصلا یادم برود چیزی به اسم تلفن همراه هم دارم.شاید بتوانم شعر جدیدی هم بنویسم. تجربهٔ شعر نوشتن توی حرم. دفتر خوشبختی که باز قرار است روی فرش‌های حرم جا خوش کند و مهمان حرف‌ها و اشکهایم بشود. دفتری که بعدها بعد از برگشت وقتی ورقش بزنم، از آن رایحهٔ حرم حس کنم و عطر دلتنگی. شاید خیلی خوشبخت باشم و جدی جدی باران هم ببارد. و آن لحظه، که خیلی از خیال هم رؤیایی‌تر است، بدون داشتن چیزی به اسم چتر، قدم بزنم، از صحن انقلاب تا آزادی، صحن قدس و بعد هم صحن کوثر؛ تا وقتی باران ببارد من هم قدم بزنم. حتی اگر تایم حرم تمام شده باشد و خلاف قوانین باشد، نمیدانم توی این سفر هم رفیق‌های پایهٔ اینجور کارها(دور زدن قوانین و بیشتر حرم ماندن و.. 🤝) پیدا میکردم؟ اما خب، خیالش دوست‌داشتنی است. آدم‌های همراه و پایهٔ دیوانگی. که دوباره شیش صبح باهم برویم توی صف چایی‌خانه، صبح، ظهر، شب و هروقتی که بتوانیم. نه اینکه چایی‌خور باشیم نه، چای و دمنوش حرم ، اعتیاد آور است، با هر نوشیدنی که فکر کنید فرق دارد، حتی آب حرم هم این ویژگی را دارد. و بعد.. تا چشم به هم بزنم، روز آخر میرسد. چطور میتوانم برگردم؟ از خاطرات جدیدی که ساخته‌ام بگذرم؟ چطور ازپس دلتنگی و غم روز آخر، آخرین زیارت، بربیایم و زنده بمانم... مطمئن‌ام باز، چند دقیقه مانده به تایم برگشت، من باشم و همان جملات همیشگی و لوکیشن محبوب عزیزم، صحن انقلاب، کنار در ورودی، دوباره باید بگویم نمیخواهم برگردم.. نمی‌خواهم... و دست آخرهم بروم و قلبم جا بماند. با آرامشی که همزمان دلتنگی شدیدی هم دارد، برگردم... میدانید آدم وسط خیآل پردازی هم که باشد، دلتنگ‌تر میشود، دلتنگ‌ترین(: "از آرزویی که احتمال داشت این‌روزها به وقوع بپیوندد اما فقط یک خیآل ماند."، نوشتن. خیآلی دلتنگ کننده اما شیرین. خیالی که کاش یک روز واقعی شود. امام رضا حواسش به خیآل‌‌های آدم هم هست، مثل کل زندگیش، از خواسته‌های جزئی و کوچک گرفته تا سخت وبزرگ و خیلی مهم.آخر بقول شاعر: «دردی عظیم وسخت که آن درد را فقط با یک نگاه گوشهٔ چشمی دوا کند...» و کجاست دردی عظیم تر وسخت تر از فراق و دلی که همیشه تنگ باشد؟ :)
رآیحه🤍
#خیـــآل می‌کنم که قرار است سال جدیدم کنار شما آغاز شود. نمیدانم لحظهٔ شروع سال جدید توی حرمتان دقیق
بعد از این نوشته، یاد این پیام افتادم، فاطمه نوشته بود بعد از خوندن متن‌های کانال یاد این تیکه از مداحی افتاده؛ و هنوزم مثل قبل پای مرور صفحه چتی که خیلی وقته ازش میگذره و کنج مجنونی که پیام‌های قبلش رو هم بارها مرور کردم(برای منِ دنبال گریز از مجازی این پدیده نادریه اما خب واقعا فرق داره..) شاید یاد اون بین الطلوعین خآص افتادم، و کلا گفتگوهای مختصر اما عمیقم با فاطمه، این رفاقت، از اول بناش بر مختصر و کوتاه بودن بود، از اونجا که 25روز کنار هم بودیم اما فقط یکبار هم صحبت شده بودیم، شآتوت باعث شروع این اولین هم‌صحبتی و سیو کردن شماره‌شده بود و بعد هم به همین شکل. اما خب، برای همین کوتاه خیلی عمیق، عمیقا دلتنگ شدم، و ذهن وقلبم سمت درس متعلقات محبوب رفت؛ که این دلتنگی هم دوست‌داشتنیه(: هرچند سخت..
بالافاصله بعد از نوشتن پیام‌های قبل، با این صحنه مواجه شدم و مصداق بارز کلمه کم آوردن شده‌ام. این حجم از و ؟ آنهم وقتی از دلتنگی برای امام رضا به دلتنگی برای میرسی... به لطف آدم‌هایی که هم سبب رزق‌ میشوند، هم قلب تو را هوایی هوای نجف میکنند :) وفکر میکنم چقدر خوب است، چقدر خاص، آدم‌هایی که بشود با آنها از نجف گفت، از دلتنگی‌ها... به یادگار، از آخرین سحر ماه رمضان، از دلتنگی مشهد به دلتنگی نجف رسیدن و همزمان شدن همهٔ اینها با صدای لطیف بارش باران و با دید نشانه باز بودن،امید داشتن برای لمس قطرات بآرانِ نجف :) و لبریز از اُمید شدن برای تحقق یافتن این مصرع ناچیزِ تازه سروده شده..: «ای شوق و تمنا و همه خواستهٔ من: یک لحظه تماشایِ نجف، حین سحرگاه»
سید رضا نریمانی محشره نجف.mp3
زمان: حجم: 7.8M
و تکمیل کنندهٔ همهٔ این نور‌هآی عزیز، این مداحی خیلی خیلی خآص،در وصف نجف :) که در درست ترین وقت ممکن رسید، و فهمیدم حتی مداحی‌ها و ارسال کننده‌هاشون هم میتونن رزق باشن... و باز، پیوست این رزق هرچند کوتاه و مختصر از سروده‌هایِ رآیحه‌ای که آرزوی "شاعر" بودن داره و در دلتنگ‌ترین ورژن ممکن..: در خیالم برسم باز به ایوان نجف دل من تنگ بمان، آه نجف.. آه نجف(: + 3:10 ببین چقـــدر دلِ نوکر برات تنگ شده ... :)
سالِ 1405 اینجا، گلزار شهدا، شد و متفاوت ترین عوض شدن سالی بود که تا حالا تجربه کرده بودم :)
کلمه، نوشدارو است باید به مردگان داد تا زنده شوند. کلمه، دواست، باید آن را به کسی نوشاند که حالش خوش شود. کلمه مرهم است باید روی زخمی گذاشت تا التیام بگیرد.