رآیحه🤍
تو آسمان منی؛ جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست...
#خیـــآل میکنم که قرار است سال جدیدم کنار شما آغاز شود. نمیدانم لحظهٔ شروع سال جدید توی حرمتان دقیقا چه حس و حالی دارد؟ اما حتما که خیلی فوق العاده و خآص است. مثل لحظهای که وسط صحن انقلاب، خیره به پنجره فولاد باشی و ناگهان قطرات باران روی صورتت بنشینند.یا سحری که جهان غرق سکوت باشد و تو غرق آرامش آن ساعت از روز، یا مثل ترکیب باران سحرگاه و ماه رمضان. یا مثل بیدار شدن با صدای باران. و هر حس خوب دیگری که هست، فراتر و خیلی بهترش. تصمیم سخت میشود، برای اینکه لحظه تحویل سال دقیقا چه کنم، جوری تنظیم کنم که توی صف طولانی رسیدن به ضریح اصلی باشم، تا لحظه تحویل سال من باشم و آغوش امن و آرامش ضریح حضرت؟ یا در صف رسیدن به پنجره فولاد؟ یا مثلا نشستن توی یکی از گوشههای امن حرم؟ توی هر صحنی. فکر کنم این یکی بهتر باشد. اینکه نو شدن سال، با نو شدن قلب آدم همراه شود، وقتی دغدغهای جز یک لحظه بیشتر تماشا کردن گنبد نداری و سرتاسر وجودت، لبریز است از نور و رأفت مولایت، از دلآرام بودن پنآه همیشگیات، امام رضا؛
و باز به خیالم ادامه میدهم، حتما اینبار هم ساکی که آوردهام خیلی شلوغ است، حجم کتابهایش هم بیشتر، باز قرار است بیشتر هم بشود، حین برگشت.. اما نه، فعلا برای فکر کردن به برگشت زود است، هنوز فرصت دارم، قرار بود تا آخر تعطیلات عید بمانم، چه خوشبختی عمیقی...با خودم فکر میکردم قرار است اولین تعطیلات عید خیلی متفاوت زندگیم بشود؛ دوباره قرار است از خستگی روز و شب نشناسم و اصلا یادم برود چیزی به اسم تلفن همراه هم دارم.شاید بتوانم شعر جدیدی هم بنویسم. تجربهٔ شعر نوشتن توی حرم. دفتر خوشبختی که باز قرار است روی فرشهای حرم جا خوش کند و مهمان حرفها و اشکهایم بشود. دفتری که بعدها بعد از برگشت وقتی ورقش بزنم، از آن رایحهٔ حرم حس کنم و عطر دلتنگی. شاید خیلی خوشبخت باشم و جدی جدی باران هم ببارد. و آن لحظه، که خیلی از خیال هم رؤیاییتر است، بدون داشتن چیزی به اسم چتر، قدم بزنم، از صحن انقلاب تا آزادی، صحن قدس و بعد هم صحن کوثر؛ تا وقتی باران ببارد من هم قدم بزنم. حتی اگر تایم حرم تمام شده باشد و خلاف قوانین باشد، نمیدانم توی این سفر هم رفیقهای پایهٔ اینجور کارها(دور زدن قوانین و بیشتر حرم ماندن و.. 🤝) پیدا میکردم؟ اما خب، خیالش دوستداشتنی است. آدمهای همراه و پایهٔ دیوانگی. که دوباره شیش صبح باهم برویم توی صف چاییخانه، صبح، ظهر، شب و هروقتی که بتوانیم. نه اینکه چاییخور باشیم نه، چای و دمنوش حرم ، اعتیاد آور است، با هر نوشیدنی که فکر کنید فرق دارد، حتی آب حرم هم این ویژگی را دارد. و بعد.. تا چشم به هم بزنم، روز آخر میرسد. چطور میتوانم برگردم؟ از خاطرات جدیدی که ساختهام بگذرم؟ چطور ازپس دلتنگی و غم روز آخر، آخرین زیارت، بربیایم و زنده بمانم... مطمئنام باز، چند دقیقه مانده به تایم برگشت، من باشم و همان جملات همیشگی و لوکیشن محبوب عزیزم، صحن انقلاب، کنار در ورودی، دوباره باید بگویم نمیخواهم برگردم.. نمیخواهم... و دست آخرهم بروم و قلبم جا بماند. با آرامشی که همزمان دلتنگی شدیدی هم دارد، برگردم...
میدانید آدم وسط خیآل پردازی هم که باشد، دلتنگتر میشود، دلتنگترین(:
"از آرزویی که احتمال داشت اینروزها به وقوع بپیوندد اما فقط یک خیآل ماند."، نوشتن.
خیآلی دلتنگ کننده اما شیرین. خیالی که کاش یک روز واقعی شود. امام رضا حواسش به خیآلهای آدم هم هست، مثل کل زندگیش، از خواستههای جزئی و کوچک گرفته تا سخت وبزرگ و خیلی مهم.آخر بقول شاعر:
«دردی عظیم وسخت که آن درد را فقط
با یک نگاه گوشهٔ چشمی دوا کند...»
و کجاست دردی عظیم تر وسخت تر از فراق و دلی که همیشه تنگ باشد؟ :)
رآیحه🤍
#خیـــآل میکنم که قرار است سال جدیدم کنار شما آغاز شود. نمیدانم لحظهٔ شروع سال جدید توی حرمتان دقیق
بعد از این نوشته، یاد این پیام افتادم، فاطمه نوشته بود بعد از خوندن متنهای کانال یاد این تیکه از مداحی افتاده؛
و هنوزم مثل قبل پای مرور صفحه چتی که خیلی وقته ازش میگذره و کنج مجنونی که پیامهای قبلش رو هم بارها مرور کردم(برای منِ دنبال گریز از مجازی این پدیده نادریه اما خب واقعا فرق داره..)
شاید یاد اون بین الطلوعین خآص افتادم، و کلا گفتگوهای مختصر اما عمیقم با فاطمه، این رفاقت، از اول بناش بر مختصر و کوتاه بودن بود، از اونجا که 25روز کنار هم بودیم اما فقط یکبار هم صحبت شده بودیم، شآتوت باعث شروع این اولین همصحبتی و سیو کردن شمارهشده بود و بعد هم به همین شکل.
اما خب، برای همین کوتاه خیلی عمیق، عمیقا دلتنگ شدم، و ذهن وقلبم سمت درس متعلقات محبوب رفت؛
که این دلتنگی هم دوستداشتنیه(:
هرچند سخت..
#پیوست
بالافاصله بعد از نوشتن پیامهای قبل، با این صحنه مواجه شدم و مصداق بارز کلمه کم آوردن شدهام.
این حجم از #نشانه و #رزق؟
آنهم وقتی از دلتنگی برای امام رضا به دلتنگی برای #نجف میرسی...
به لطف آدمهایی که هم سبب رزق میشوند، هم قلب تو را هوایی هوای نجف میکنند :)
وفکر میکنم چقدر خوب است، چقدر خاص، آدمهایی که بشود با آنها از نجف گفت، از دلتنگیها...
به یادگار، از آخرین سحر ماه رمضان، از دلتنگی مشهد به دلتنگی نجف رسیدن و همزمان شدن همهٔ اینها با صدای لطیف بارش باران و با دید نشانه باز بودن،امید داشتن برای لمس قطرات بآرانِ نجف :)
و لبریز از اُمید شدن برای تحقق یافتن این مصرع ناچیزِ تازه سروده شده..:
«ای شوق و تمنا و همه خواستهٔ من:
یک لحظه تماشایِ نجف، حین سحرگاه»
سید رضا نریمانی محشره نجف.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
و تکمیل کنندهٔ همهٔ این نورهآی عزیز،
این مداحی خیلی خیلی خآص،در وصف نجف :)
که در درست ترین وقت ممکن رسید، و فهمیدم حتی مداحیها و ارسال کنندههاشون هم میتونن رزق باشن...
و باز، پیوست این رزق هرچند کوتاه و مختصر از سرودههایِ رآیحهای که آرزوی "شاعر" بودن داره و در دلتنگترین ورژن ممکن..:
در خیالم برسم باز به ایوان نجف
دل من تنگ بمان، آه نجف.. آه نجف(:
+ 3:10
ببین چقـــدر دلِ نوکر برات تنگ شده ... :)
کلمه درمان است باید آن را به درد داد تا فروبنشیند. کلمه مداواست باید به بیمار داد تا بهبود یابد. کلمه چراغ است باید آن را در تاریکی برافروخت، کنار چاهها و گمراهیها، کنار نابیناییها و نادانیها، در شبِ ذهن و در ظلمتِ جان.
سال 1404 اولین سالی بود که با چالش چند از چند آشنا شدم، توضیحاتشو تو این صوت میتونید بشنوید.
و چالش #چند_از_چند، فضای کتابخونی #بهخوان، چالشهایی که داشت و البته همراهی با بعضی از کتابهای جمعخوانی مثل #حلقه_کتاب_مبنا، و گروه #نادر_خوانی(توضیحات اینا رو هم هرکدومو خواستید بگید حتما) باعث شدن بیشتر تو فضای کتاب و کتاب خوندن باشم و اصل هم همینه، جز کسب اینکه عادت کنیم همیشه کتاب دستمون باشه، گاهی لازم هست تو این فضا قرار بدیم خودمون رو تا دوباره کتاب بخونیم بیشتر و متفاوت تر. :)
اگه دغدغه کتاب دارید یا حتی فقط علاقه و یا انگیزه میخواید برای تموم کردن کتابایی که خیلی وقته نصفه موندن گوش دادن این صوت چالش رو از دست ندین و نصب بهخوان هم خیلییییی پیشنهاد میشه، هم میتونید کتابایی که میخونیدو به آدمای کتابخون و اهل کتاب بیشتری معرفی کنید، هم بریده کتاب به اشتراک بذارید، هم گروه های جمع خوانی با موضوع های مختلف پیدا کنید هم لیست معرفی کتاب بنویسید و هم افراد مختلف رو دنبال کنید و از معرفی کتابهاشون استفاده کنید هم اینکه یه استفاده مفید از فضای مجازی داشته باشید، این مورد آخرو به این دلیل گفتم که همه ما از پیامرسانای مختلف استفاده میکنیم که قطعا همهش استفاده ضروری نیست و اون وسط وقتمون تلف میشه گاها.. ولی وقتی همچین فضایی که مخصوص کتاب هست، نصب نمیکنیم و مقاومت داریم، چرا؟ 👀
و نکته آخر اینکه بهخوان گروه های جمع خوانی و لیست چند از چند(تو پیام بعدی لیستی که خوندم رو به اشتراک میذارم و کلا هم میشه جدا معرفی کرد در طول سال هم اخر سال لیست کتابای خونده شده رو به اشتراک گذاشت) و همه اینها به خاطر اینکه آدمهای بیشتری دغدغه کتاب خوندن پیدا کنن نه اینکه مقایسه... چون مقایسه کلا اشتباهه، جز مقایسه با خودمون که با توجه به شرایط مخصوص خودمون خوب خوندیم یا بیشتر سراغ فضای مجازی و اتلاف وقت بودیم مثلا، ولی با بقیه اشتباهه، هر آدمی دغدغه و شرایط زندگی خودشو داره که با توجه به اون باید بفهمه چقدر کتاب خونده. و نکته چالش هم همینه برای هرکسی قابل شخصی سازیه. اینکه هرکسی آستانه درد خودشو پیدا کنه، مثلا بگه با وجود کنکوری بودن، شاغل بودن، مادر بودن، معلم بودن و کنارش هنرمند بودن و هررررچیز دیگهای که جز زندگی شخصی خودشه، تونستم چقد به خودم سخت بیارم و بیشتر از آستانه دردم کتاب بخونم؟ ممکن یک نفر هفتاد کتاب خونده باشه اما یک نفر دیگه که با وجود شرایط سخت خودش40کتاب خونده اما برای خودش موفقیت بزرگتریه، چون یا شرایط سخت بازم رها نکرد و این تعداد کتاب خوند.
بازم میگم تعداد مهم نیست خیلی و تو فضای کتاب بودن و به چالش کشیدن اصله، گفتم که درگیر مقایسه نشیم و اصل رو که دغدغه کتاب بودن هست رو دریابیم.
اگر کانال یا گروهی دارید وهر فضایی برای انتشار معرفی این چالشو دریابید.
اگر سوالی داشتین در مورد هرکدوم بپرسید حتمااا.
هم در مورد این پیام هم پیام بعدی که معرفی کتاباییه که سال 04 خوندم.
#کتابخوانی
#چآلش
رآیحه🤍
سال 1404 اولین سالی بود که با چالش چند از چند آشنا شدم، توضیحاتشو تو این صوت میتونید بشنوید. و چالش
اگه بهخوان نصب کردین، اینم صفحه منه که اونجا مطالب کتابطور خیلی بیشتری پیدا میشه،بیشتر از کانال📚🌱
https://behkhaan.ir/profile/rayehe_8?inviteCode=JxNz1XDUD0MG