رآیحه🤍
-
"لیست کتابهای خوانده شده در 1404☁💕"
80از 100:
1_خون مباح کلمات.
2_تاوان عاشقی.
3_دلسوز.
4_تو ابر شو، ببار.
5_شاید دیگری از آسمان میآید.
6_دریچهای به عالم پنهان.
7_از خودم سؤال میکنم.
8_پاستیلهای بنفش.
9_من دانای کل هستم.
10_معبد زیرزمینی.
11_دیلماج.
12_اگر خدا بخواهد.
13_چند روایت معتبر.
14_قلبی بزرگتر از جهان.
15_روی تخته سیاه جهان با گچ بنویس نور.
16_عشق روی پیاده رو.
17_ناتور دشت.
18_بدون بال پرواز کن.
19_عربیکا.
20_تنها تو ردیف میکنی شعرم را.
21_مجنون در تهران.
22_ترجمهٔ الغارات.
23_نیست.
24_آیههای جنون.
25_حکایت عشقی بیقاف،بیشین،بینقطه.
26_به بهترین شکل ممکن.
27_دلتنگ نباش.
28_تهران در بعدظهر.
29_دو روز مانده به پایان جهان.
30_جوانمرد، نام دیگر تو.
31_کرگدنها هم عاشق میشوند.
32_من بیابان، همسرم باد.
33_در سینهات نهنگی میتپد.
34_شلتاق، مجموعه غزل.
35_جاذبهٔ حسینی.
36_من گنجشک نیستم.
37_نازنین.
38_بافته.
39_مرتد.
40_عشق سوزان است.
41_هزار وسیصد و هفتاد و پنج.
42_مجموعه اشعار قیصر امین پور.
43_تحیر.
44_چهل نآمهٔ کوتاه به همسرم.
45_گزیده غزلیات سعدی.
46_تماشایی.
47_راز رخشید برملا شد.
48_سبک زندگی توحیدی جلد اول.
49_صد نآمهٔ عاشقانه.
50_مرا با خودت ببر.
51_وای اگر پرندهای را بیازاری.
52_ماه باران.
53_من هشتمین آن هفت نفرم.
54_بیابان تاتار ها.
55_ره نامه جوان جلد یک.
56_مادام پیلینسکا و راز شوپن.
57_امپراطور عشق.
58_شعر زمان ما، حسین منزوی.
59_نور خدا.
60_لیلی آذر.
61_ماه و ماهی.
62_طوفان واژهها.
63_باران پس از برف.
64_از پیله تا پروانگی.
65_نه آبی،نه خاکی.
66_ملاقات بانوی سالخورده.
67_نور و نیلوفر.
68_پاییز بهاری است که عاشق شده است.
69_روح تابستان جلد یک.
70_روح تابستان جلد دو.
71_تداعی.
72_بر سفرهٔ توحید.
73_جشن فراموشیها.
74_گربه زیر باران.
75_یک روز انتظار.
76_طا،سین،میم.
77_پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
78_رمولوس کبیر.
79_پیرمردی بر سر پل.
80_شهر رمضان.
#هشتاد_از_صد
#چند_از_چند
#چآلش📚
رآیحه🤍
تو آسمان منی؛ جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست...
عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده
به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست ...
دیوانگی هم بد چیزی است. اینکه دلت برای نوشتن در یک جای خاص، تنگ شود! برای همان چیزی که اولش از آن فرار میکردم. از اینکه بنویسم و بقیه بخوانند. از وقتی بیوی کانال را عوض کردم و نوشتم:
«رایحه دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی.» انگار جدی جدی برایم تبدیل به یک دفترچه یادداشت با همین توصیفات شد. ن یکبار نوشته بود رایحه مثل یک گوشهٔ دنج سبز است که آدم حس صمیمیت خیلی خوبی از آن میگیرد، و چند وقت پیش که ز جان هم همین توصیف را برای رایحه به کار برد، حس عمیقا خوبی داشت. اینکه کلمات، صداها و حتی گاهی عکسها این حسها را ذخیره کنند و بقیه هم دریافتش کنند خب، حس خیلی خوبی است. کلمات آنطور که باید نوشته و خوانده میشوند؛ و شاید این یک بخش از دلیل دلتنگیم برای اینجا نوشتن بود، هرچند خیلی نگذشته، اما خب...
پ.ن: عکسی که در همینجوری ترین (!) حالت ممکن گرفتم اما مرتبطترین به حال این کلمات و دلتنگی برایِ رایحهٔ سبز شُد. :)
رآیحه🤍
بیکیفیتِ مطلوب از دیشب؛
مردم یکی یکی میآمدند تا تکه پازل خودشان را کامل کنند. میآمدند تا تجمع در بهترین حال خودش باشد. با شکوه و اُبهت. نسیمهای بهاری میوزیدند و اُبهت پرچم سه رنگ "ایران" بیشتر از همیشه به چشمم میآمد. همینکه به شروع تجمع میرسم، چشمم غرق زیبایی پرچم میشود. یک نماد سه رنگ ساده که پر از حرف است. پر از معنا، شور و آرمان. باز توی جمعیت دنبال "د" میگردم. گوشی را چک میکنم، هنوز نیامده. نگاهم را میچرخانم سمت آدمها، موکب و پوسترها و بیشتر از همه به حالِ شهر فکر میکنم. حالِ عجیبی است. ترکیبی از شور ونشاط وغم. چند دقیقه میگذرد، صدای اولین شعارها میپیچید و همزمان قطرات باران را روی دست و صورتم حس میکنم.چفیه را روی چادرم مرتب میکنم. نسیم بهاری مرا یاد اردیبهشت میاندازد و از الان دلم میخواهد زودتر برسد، اما جز بهاری بودن سرد هم هست، خیلی سرد. انگار جز بهاری بودن هویت زمستانی هم داشته باشد.ترکیب شال آبی و گوشهها و وسط آبی رنگ چفیه هم این حس را تداعی میکند. حس بهار زمستانی را. به هر حال منکه عاشق بارانم. و سرما را هم دوست دارم،خیلی بیشتر از گرمای تابستان. مشتهای گره کرده بالا میروند، قطرههای باران بیشتر میشوند و انگار شور و حال جمعیت هم. توی ذهنم فکر میکنم "د" را که دیدم بگویم:
«حال کردی؟ امشب من اومدم بارون هم به برکت حضورم رسید.» و او هم باز بگوید تجمع بدون خودش کیف ندارد و... که فقط توی ذهنم ماند و آخرش هم نشد ببینمش.همین بخش را اگر فاکتور بگیریم، همه چیز صد از صد بود.برای بار هزارم، همخوانی "بزن که خوب میزنی" و مرگ بر اسرائیل های از ته دل و بارانی که چندین بار شروع به باریدن میکرد،متوقف میشد وباز هم از اول. و حتی نگاه کردن به بچههای کوچکی که با بزرگترها همراه میشدند و از اول تا آخر شعار میدادند یا مسئول گرفتن پوستر و عکسها شده بودند.
بعد از اتمام برنامه، مامان این بهارنارنج ها را داد و غرق عطر دیوانه کنندهاش شدم، امروز وسط خطخطی های مثلا شاعرانهام یک مصرع نوشتم که حس میکنم خیلی یادآور عطر این بهارنارنج باشد، هرچند بهارنارنج خود شیراز نیست.. اما خب نزدیک که هست:) !
«عطری از اردیبهشتِ شهر شیراز است روی دفترم..»
و دلم میخواهد آن عطر را پیوست این کلمات کنم، یعنی کاش میشد.
بعد باران شدت گرفت و چند دقیقه ایستادم و اجازه دادم قطرههای بیشتری ببارند روی دست و شال وچادرم. ظاهرا من، دست و لباسهام غرق بودیم در عطر بهارنارنجی که یادآور بهارنارنج های شیراز در اردیبهشت بود، اما در اصل عطر عشق وشور حماسهٔ مردم جاری شده بود در وجودمان، در وجود همهٔ ما. هرکسی که این شب و روزها پای "وطن" میایستد.
لبخند میزنم. رو به باران، بهارنارنج و عبارتِ عشق به وطن، بیشتر از همه برای آخری.
با 24ساعت فاصله از دیشب، 11 فروردین 05نوشتن، و اینبار دلتنگـ برای همان حال وهوا ...🇮🇷♥️
رآیحه🤍
بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی، گفت:
«اون خیابونی هست که از آخرش میشه حرمو دید؟» و زود گفتم:
«آرهه، آرهه.» و با تصورش هم دلتنگش شدم، آخرین بار یکسال و چند ماه پیش آنجا بودم، درست توی همان خیابان که میشد آخرش گنبد را دید. و حتی حدس هم نمیزدم جملهٔ بعدیش قرار است این باشد:
«همینکه رسیدم اونجا یادت کردم، گفتم اولین نفر فاطیما...»
و یک لحظه جهان برای من به همین یک جمله ختم شد. همینکه یک نفر، همان لحظهای که بعد از چندین ساعت تحمل کردن سختی مسیر، چشمش به گنبد حرم بخورد و قبل از خودش، یادم باشد. لبخند و تشکر و کلمات عادی اصلا نمیتوانستند حالم را وصف کنند. اصلا. نمیدانم حالی که قبل از شنیدن این جمله داشتم دقیقا اسمش چه بود. بی حوصله؟ غمگین؟ خسته؟ یا حتی دلتنگ؟ نمیدانم و حتی بعدش را هم نفهمیدم. فقط خود آن لحظه را خوب درک کردم. عمیقا حس کردم همین است. زدی توی خال دختر! رزق این لحظه از عمرم را صاف از امام رضا گرفتی و واسطهٔ رساندن شدی. به وسط قلبم. به عمیق ترین لوکیشن ممکنش. انگار همین یک جمله را میخواستم.خودم هم نمیدانستم چه میخواهم. اما مثل همیشه یک نفر زودتر فهمیده بود...
نمیدانم، منکه مثل همیشه نمیدانم...
یعنی حتی نمیدانم چه بخواهم و چطور بخواهم. فقط وقتی جملهٔ دوستم، که خوشحال کننده ترین غافلگیری ممکن بود را شنیدم، حس کردم خودم درست توی آن خیابانم، حس کردم چشمهایم باز غرق خوشبختی شدهاند و دارم از نزدیک، از خیلی نزدیک گنبد را تماشا میکنم. حس کردم یکبار دیگر گفتی حواست هست.به کل زندگیم.مثل همیشه هستی و مثل همیشه خیلی دوستت دارم،خودت و هرچیزی که قلب مرا بیشتر به این محبت گره بزند. و باز میدانم که مثل همیشه وقتی خودم را هم گم میکنم، یک نفر هست که یادم باشد، که محبتش غرق کننده باشد، امن باشد و آغوش همیشگیاش، باز.
یک نفر که باز صدایم بزند، باشد...
ای رفیق بازترینِ عالــم، آقای امام رضایِ عزیزِ من(:
لطفاً مثل همیشه بازهم، هر لحظه و ثانیه،این محبت تمام نشدنی بینهایتت را یادم بیاور، میدانی که من چقدر محتاج این یاداوری ها هستم منِ فراموشکارِ دلتنگ...
که هربار یادم میرود چقدر خوشبختم، و یقین دارم که نمیشود امام رضا داشت و خوشبخت نبود،
میشود؟
دوازدهم فروردین صفر پنج. :) 🕊