eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در عالم رازی‌ست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود. الرحیل! الرحیل! اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را! اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می‌دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می‌خواند... عقل می‌گوید بمان و عشق می‌گوید برو و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد، عشق را در راهی که می‌رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله‌ای نیست... -سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آویـــنی✍🏻 با پیوستِ دلی تنگ که در آرزوی از شما خواندن و یادگرفتن و رفاقتی خیلی عمیق تر از این است :) و هنوز هم معتقد به "لبخند زد و دل از کف رفت" :) است .. خوشا انسان‌هایِ هنرمندِ عاشق، مثل آقا سید مرتضی آوینی، که حتی صدا، لبخند و نگاهشان هم غرق کننده است؛ آنقدر غرق کننده که دلت بخواهد بپرسی، قلبِ شما، وصل به کدام منبع عشق بود و روحتان از کدام نوشدارو سیراب میشد، که اینگونه بی‌درنگ و وسیع دل می‌بریـــد و نفــوذ می‌کنید به اعماق قلب بشــر؟ و صد البته که، خوشـا دل در گرو همچون شماها داشتن، خوشا عشق♥️. - سالروز شهادت سید مرتضی آوینی،سید شهیدان اهلِ قلــم؛بیستم فروردین.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از همین شروع میتونم حدس بزنم حال وهوای این کتاب و شخصیت ها و حتی رفاقت ارمیا و مصطفی، چقدر خوب و متفاوتههه :) این اولین کتابیه که ازشون دارم میخونم... تو روزهایی که خودشون هنوز به هوش نیومدن و بی‌خبر از اخبار این روزها... خلاصه، ان شاءالله که زودتر حالشون خوب بشه، دعا کنیم:) پ.ن: بعد از عقب انداختن‌های فراوان و فعلا کتابای دیگه هست و موازی خوانی و... بالاخره، شروع اولین کتاب از آقای رضا امیرخانی.
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگر وسط این همه حصار دلخوشی آدمی چیست؟ جز گفتن یک "خیلی دوستت دارم"؛ ساده، صادق، بدون لکنت! و شنیدن یک"من هم همینطور"؛ درست وقتی چشم در چشم شدی... آن ساعتي خوش است که مستانه بگذرد یعنی به زیر مِنّت پیمانه بگذرد! :) منبع.
رآیحه🤍
❣مگر وسط این همه حصار دلخوشی آدمی چیست؟ جز گفتن یک "خیلی دوستت دارم"؛ ساده، صادق، بدون لکنت! و شن
کارِ من و خیالِ تو بالا گرفته است.. صدایِ من می‌رسد؟ الو..؟ آقایِ عزیزم، مولایِ من؟ می‌شنوید؟ منم. یکی از همان دهه‌هشتادی‌ها که گفته بودید ندیده هم دوستشان دارید. گفته بودید خیلی دوستمان دارید.حتی بدون اینکه بدانید اسمم چیست. چند سالم است و کجا زندگی میکنم، چه چیزهایی دوست دارم. چه مهارت هایی دارم و... اما میتوانم با تمام قلب حس کنم این واقعی ترین "دوستت دارم" ممکن است. فکرش هم دیوانه کننده است. اینکه آدم از یک نفر مثل شما، دوستت دارم بشنود. خیلی عمیق زیباست. به عمق جان آدم می‌نشیند. یک دوستت دارمِ بدون غل و غش. صاف وساده. واقعی و از عمق قلـــب‌تان.اما میدانید چیست. از وقتی دوستم این ویدئو را فرستاد. حسرتی از جنس نگفتن نشست توی دلم. خیلی، خیلی دلم خواست، من هم مثل آن پسر نوجوان، وقتی هشت آبان ۱۴۰۲، توی حسینیه امام بودم و چشمانم گره خوردند به چهرهٔ شما خجالت نکشم و بلند.. بلند بگویم: «آقا خیلی دوستت دارم.» جوری که بشنوید. از نزدیک. حسرت میخورم از این نگفتنم. خوشبحال آن پسر نوجوان که احساسش را بدون خجالت و خیلی بلند گفت. فریاد زد که خیلی دوستتان دارد. داشتم میگفتم، صدایم را که داشتید، نه؟ ببخشید.. خیلی غرق شدم در خاطره‌ها. مرور خاطرات را دوست دارم. اما این یکی را بیشتر، عمیق تر. دیوانه‌وار تر. روزی که از نزدیک دیدمتان. از نزدیک، خیلی فرق داشتید، با همه آدم‌هایی که دیده بودم فرق داشتید. آرامش و نورانیت و لبخندتان، نفوذ کرد به مرزی ترین و عمیق ترین نقطهٔ قلبــم. آقـــا.. شما چه کردید با دلِ من...؟ که برایتان رفت، بدجوری هم رفت. که غرق هیجان بودم و آرامش محض.اشتیاق داشتم و دلتنگی هم. دیدنتان انرژیم را صدبرابر کرده بود برایِ ادامهٔ زندگی و بالافاصله بعد از تمام شدن دیدار هم دلم میخواست باز ببینمتان،از همان لحظه دلتنگ بودم؛ میخواستم هشت آبان چهارصد و دو تمام نشود. کل راه رفت وبرگشت را به شما فکر کردم.خیلی طولانی است. دارم باز طولش میدهم، نه؟ حرف‌هایم زیاد است و کلمات شایسته‌ای که با آنها خوب شرح دهم، کم. اما بگذارید بگویم. خدا خودش توی کتاب آسمانی و عزیزش گفته بل احیا ربهم یرزقون... که شهدا زنده‌اند و چه خوب رفیقانی هم هستند... زنده‌تر از همیشه. پس.. یعنی حالا، حتی عمیق تر از قبل هم می‌شنوید. پس بگذارید بگویم. اینبار را حسرت نخورم که نگفتم. حالا که میشنوید، میگویم. میگویم: «آقایِ من... مولای عزیزم، صدایم را می‌شنوید دیگر؟ خیلی، خیلی دوستتان دارم آقا، خیلی.» آخ.. آخ از کلمات و دلتنگی‌ها.. راستی، یک چیز دیگر، یک چیز مهم تر از دوستت دارم حتی... خیلی دلتنگم. قبل از اینکه بروید، نگفتید چطور با دل تنگ زندگی را ادمه بدهیم.. چطور میشود با یک دل خیلی تنگ به زندگی رسید، آنطور که باید، در با کیفیت ترین حالت ممکن.. چطور؟! صدایم میرسد آقا؟ میرسد ؟:) ۲۲فرودین ۱۴۰۵ ... "
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ امام شهید - نریمانی.mp3
زمان: حجم: 10.8M
پیوست: امشب، توی تجمع مداح این مداحی را خواند، هرچقدر که میگذرد دلتنگی و غم بیشتر میشود. مداحی را میخواند و دلتنگ‌ترم میکرد. به ویدئویی که ف فرستاده بود فکر میکردم و با جملهٔ من شما رو ندیده دوست دارم، یکجور دیگر غم در آغوشم میگرفت. یکجوری که فقط خودم میدانم و خدا و خودش... و اینکه، با ف موافقم! قشنگ‌ترین فیلمِ کوتاه عمر من هم بود، خیلی قشنگ و دلتنگ‌ کننده‌ترین :)
- ارمیا میخواندم. ارمیا میخواندم که باران شروع کرد به باریدن. شدید بود و دلچسب. فکر کردم: بارانِ بهاری! و بعد لبخندی آرام.چشمم را چرخاندم سمت کتاب. برای ادامهٔ خواندنش. مردمک‌ها روی یک جمله ایستادند: «دلش برای لبخند مصطفی تنگ می‌شد.» ، برای دقایقی، از حال وهوای خآصی که این روزها کتاب ارمیا برایم ساخته، رها شدم و صدای همسر شهید توی گوشم پیچید: «دلم خیلی براش تنگ شده... برای خنده‌هاش.» شهید مصطفی علیخانی؛ ۲۴ سالش بود که دی‌ماه، کلمهٔ شهید نشست کنار اسمش، مصطفی...چند ماهی بیشتر از نامزدیش هم نمی‌گذشت، همان کسی که حالا توی ۱۸سالگی کلمهٔ همسر شهید کنار اسمش می‌آید:) از این گذشت‌ها نوشتن آسان نیست، واقعا نیست. بقول استاد جوان، وقتی تجربه زیسته از چیزی نداشته باشی، نمیتوانی خوب هم از آن بنویسی. و فکر میکنم حتی اگر یک یادداشت ساده بآشد! و بعد، به گلستان شهدای اصفهان فکر میکنم. همیشه دوست داشتم یکبار میرفتم. و هنوز هم. یکبار بروم و از نزدیک به تماشای زیباییش بنشینم.یادم باشد، کتاب ارمیا را هم با خودم ببرم و این جملهٔ هایلایت شده را باز مرور کنم. به یادِ لبخند‌هآیِ مصطفی... شهید مصطفی علیخانی. از شباهت اسم‌ها، پل زدن به یک آرمان مشترک، شهآدت! ۲۴ فروردین مــآه صفر پنــج.
:)🕊 حـــالِ آدم‌ مهم است. خیلی زیــاد هم. اینکه لبخند و غم آدم به کجا گره بخورد. اینکه کلماتش به کدام مقصد برسند. دلیل غصه و شادی‌هایش، چه باشد. اینکه دلتنگی‌هایش به کدام آغوش برسند. اشک‌هایش به کدام سمت جاری شوند. و کــاش، کــاش همیشه، زندگی هرطور که بود، بازهم حال آدم به شما گره بخورد. به عطــر حرمتان. به گلبرگ‌های سبز و لطیف حرم، برگ‌هایِ عاشق. لبخند و اشک و غم و خنده و هرچه که بود، با شما باشد. در پنآهِ امن و پر محبتتان. کاش قلب، رسالت اصلی خودش را بفهمد و جز یاد شما، نخواهد. کاش، قلب آدم واقعا حرم باشد، تا دور از فاصله‌های فیزیکی، بازهم زنده به عطر کنار ضریح بماند. کاش دل، غمش از جنس غم ندیدن گنبد طلایتان از نزدیک، باشد، غم حرم نبودنِ روح و جـــآن. کاش دل در پنآهِ امن‌ِ شما بماند، حتی به قدر زنده نگه داشتن یاد آدم، در حرمتان. با پیوست دلتنگی، دلتنگی برای اشک‌هآ و نگاه‌های بی‌پایان مقابل پنجره فولاد؛ ۲۶ فروردین صفر پنج، چهارشنبه :)
از لحظات پنـــــآه به شعــر‌ :) 🥲
رآیحه🤍
از همین شروع میتونم حدس بزنم حال وهوای این کتاب و شخصیت ها و حتی رفاقت ارمیا و مصطفی، چقدر خوب و متف
کتاب ارمیا رو دیشب تموم کردم، میخواستم صفحات آخر رو توی تجمع بخونم(!) که موفق نشدم🥲 اما خب هنوز یادداشت کلی رو ننوشتم در موردش و تازه بریده‌های زیادیم مونده که هر کدوم رو بخوام یچیز متفاوت در موردشون بنویسم، همینقدر کتاب پرماجرایی بوود خلاصه. ان شاءالله کم کم مینویسمشون. خوندنش هم خیلییی پیشنهاد میشه:")