رآیحه🤍
در بهخوان بخوانید: https://behkhaan.ir/reviews/6f5f69d6-c272-42cf-aa2d-5d1329afe4bb?inviteCode=JxNz1
تا حالا شده کتابی را انقدر دوست داشته باشی که دلت نخواهد تمام شود؟ خب راستش، ارمیا برایم یکی از آنها بود. از همان نقطهٔ شروع، با شخصیتهآیش همراه شدم. ازهمان دیالوگهای اول، به خفن بودن و درعین حال بچه پررو(!) بودنِ شخصیت ارمیا پی بردم و با لبخند عمیقتری خواندن کتاب را ادامه دادم و با کلماتش همراه شدم؛ از همان اول،شیرینی رفاقت ارمیا و مصطفی را لمس کردم، رفاقتی به وسعت آسمــان،که خیلی هم دوستش داشتم. کلهم اجمعین، همه چیز کتاب را، اینکه ارمیا و مصطفی یکجور خاص همدیگر را میفهمیدند، بقول خود کتاب، با واژههای کم، معانی طولانی بینشان رد و بدل میشد.. و فراتر از تلهپاتی، رفاقتشان عمق داشت؛ و میدانید، فکر میکنم کتاب ارمیا هم همینطور بود، توی کلمات کم، مفاهیم زیاد وعمیقی گنجانده بود؛ با هرکلمهاش میتوانستی یک احساس متفاوت را تجربه کنی.. پابهپای شخصیتها، دلتنگ شوی، گریه کنی، بخندی و غصه بخوری؛ داشتم از دوست داشتنی ها میگفتم، اینکه ارمیا کنار هرکسی جز مصطفی حس غربت و تنهایی خاصی داشت، اینکه او را یکجور دیگر، متفاوتتر از بقیه دوست داشت، اینکه هرکسی با او دست، میداد، بغلش میکرد، حرف میزد و هرچیز جزئی و کوچکی، او را یاد مصطفی میانداخت و برایش هیچکس او نمیشد، اینکه بعد از برگشت از جبهه حس غربت و جاماندن غریبی داشت، اینکه توی شلوغی حس تنهایی میکرد، اینکه دنبال وظیفه و تکلیف خاص خودش میگشت و کارهای عادی مثل بقیه راضیش نمیکرد، این رفیق باز بودنش، مدل رفتار و نگاه و حرف زدنش، و حتی غم و اشکهایش وسکوتهایش را هم، عمیقا دوست دارم، خیلی خیلی زیــآد. همهٔ جزئیات کتـاب ارمیا به وسط قلبــم رسید و همانجا هم ماندگــار شد؛ جدا از همهٔ اینها، ارمیا یک کلاس نویسندگی فشرده هم بود! همیشه یکی از سوالهایی که در مورد نویسندگی داشتم و در موردش قانع هم نشده بودم، این بود که بالاخره توصیف نوشتن خوب است و گزارشی نوشتن بد، یا توصیف خسته کننده است و باید حذفش کرد؟ جوابهای مختلفی شنیده بودم اما بعد از خواندن ارمیا تازه فهمیدم، نگفت و نشانم داد که چطور درست تر است، توصیفهای کتاب جوری بود که حس میکردی واقعا لازمند و نویسنده از روی ناچاری و الکی الکی ننوشته، بلکه توصیف های جدید، متفاوت و خیلی خوبی آورده که دستت را بگیرد و بیاوردت توی دل داستان، بدون اینکه حس کنی خب باشد فهمیدم چقدر میتوانی جزئی توصیف بنویسی! و جدا از این، شخصیت پردازی کتاب هم خیلی خفن بود، وقتی از همان شروع بتوانی با شخصیتهای یک کتاب همراه شوی و بفهمیشان و دوستشان داشته باشی، یعنی نویسنده خیلی وقت گذاشته برای خلق شخصیت ها و تشکیل پرونده هاشان، و ارمیا این ویژگی را خیلی داشت، از همان اولِ کار خیلی خوب حس شد!
وبازهم مینویسم که خیلی دوستش دارم و ارمیا بین سیل کتابهایی که داشتم بصورت موازی میخواندمشان، شد یک کتاب دوستداشتنی و عزیز؛
از آنهایی که مدام دلتنگ حال وهوایشان شوی :)
این اولین کتابی بود که از آقای امیرخانی، خواندم، و دعاهای زیاد و از ته دل پیوست برای سلامتی هرچه زودترشان.
فکر کنم طولانی تری یادداشتی بود که تابحال در مورد یک کتاب نوشته بودم، همینها و اینکه،
یادداشت فرت!🤍☁🕊"
#ارمیا
سید رضا نریمانی16028014183951045468871.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
هیچ جای دنیا برا من مشهد نمیشه:)))
و چه غــمی است؟ برای آدمی که شما را داشته باشد؟ حتی اگر هزینهاش نداشتن خیلی آدمها باشد،
بگذار همهٔ این قلب، وقف شمــا باشد، وقف نگاه پرمهــرتان؛
قلبــی که دریــآ شود، آنقــدر از محبتتان لبریــز شود، که نیازمند محبتهایِ اغیــار نباشد، خودش به همه نور ببخشد اما نگاه انتظار آمیز سمتشان نداشته باشد؛
میشود همینطور بآشد و بماند؟:)
با پیوستِ جملهٔ «منم همینطور آقایِ سیدرضا نریمانی»، نسبت به همهٔ نه دقیقه و سی و نُه ثانیهاش، خآصه دقیقهٔ: 1:03
دوستی داشتم که میگفت، مطمئن باش هیچ چیز اتفاقی نیست. از اسمم میگفت. اینکه اسم آدمها هم میتواند نشانه باشد. برای اینکه آدم برود پی اسمش، تا بفهمد صاحبِ اصلی اسم چجور آدمی بوده؟ شخصیتش، اخلاق و رفتار و حرفهایش. واز بین این جستوجوها،بتواند خود واقعیش را پیدا کند؛ حالا، روز ولادتان، از این هم اسم بودن، خیلی خوشحالم و بیشتر از آن، دلم میخواهد از شما بدانم، بشنوم و یاد بگیـــرم، کاش هدیهٔ تولدتان به من، همیـن بآشد.
پ.ن۱:
آخرین باری که آمده بودم قم، زیارتتان، چند سال پیش بود، وقتی حدودا سیزده سالم بود؛ اولین و تنها زیارتم بود، و حالا، خیلی دلتنگ زیارت دوبارهٔ شما هستــم، دلتنگ زیارت خواهر امام رضا علیه سلام، و نفس کشیدن در هوای شهری که مزیـــن به نورِ وجودِ حضرتِ فاطمهٔ معصومه سلام الله علیها بآشد؛
و رآستی، روزتان مبارك🌸
پ.ن۲: همهٔ کلمات این شعرِ همیشه زیبآ.
☁️
«امروز متدیّنترین، انقلابیترین، پاکترین و با ایمانترین دختران و زنان جوان ما، در میان قشرهای تحصیلکرده هستند.
این هشدار به زنان ماست؛ نقش خودتان را پیدا کنید. عظمت زن بودن را در آمیختن حجب و حیا و عفاف زنانه با عزت مسلمانانه و مؤمنانه، درک کنید. زن مسلمان ما اینجور است.»
- رهبر شهیــد انقلاب. :)
پیوست: به اُمیــد پیدا کردن نقش خود و درک عظمت زن بودن، آنطور که واقعا باید باشد🕊.
32.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
اشکهآیتان حین دیدن آقا از نزدیک، لبخندهآیتان برای تجربهٔ متفاوتترین جشن تکلیفی که میشد، اشتیاقتان برای خواندن اولین نماز آنهم به امامت پدر و رهبرتان، فریادِ «آقا ما شما رو خیلی دوست داریم.» و شنیدنِ: «ماهم شما رو خیلی دوست داریم.»، جمع شدن و حلقه زدنتان دور آقا و گفتنِ :
«آقا، میشه به منم انگشتر بدین؟ آقا.. آقا..» وهمهٔ لحظاتِ آن روز خآص از زندگیتان، برایم دلتنگ کننده است و هنوز هم دوست داشتم آن روز جای یکی از شما بودم...
هرچند این روزها را غرق دلتنگی خیلی بیشتری سر کنید، به یاد آن جشن تکلیف خآصتان، اما، یکبار دیدن آقا، آنهم با آن کیفیت و نزدیکی، ارزشش را خیلی داشت، نه؟! :)
خیلی خوشبحالتان و تبریک روزتان به پیوست، دختران خوشبخت و عاقبتبخیر(:💞
-
فرشتهٔ کوچکِ زمینی، یا بهتر بگویم، نورِ چشمِ عزیز.. اینطور بهتر است نه؟ جوری که پدربزرگت خطابت کرده بود، در لطیفترین و مهربانانهترینِ حالت ممکن، فکر میکنم، خیلی خوشبخت بودهای که از همان بدو تولد، کتاب، آنهم بهترین کتاب ممکن، قرآنی هدیه گرفتهای که تازه رویش یادداشت هم داشت، پدربزرگت برایت آرزوی سعادت و عمر طولانی و خوشبختی کرده بود، برای نور چشم عزیزش، زهرا.. مثل اسمت زیبا هستی، زیبایی که از درونت به ظاهرت هم رسیده، آنقدر که نمیدانم چطور وصفش کنم؛
هنوز هم دیدن عکسهایت و خواندن عبارت روی قرآنی که هدیه گرفته بودی دلم را میشکند واشکهایم را جاری میکند..
اما فراتر از همهٔ اینها، تو به ما یاد دادی که میشود توی 14ماهگی هم عاقبت بخیر شد؛ جایی خوانده بودم که بچهها از همان بدو تولدشان میتوانند احساسات را بفهمند، ولی فکر نمیکردم انقدر، انقدر که از همان چندماهگیت محبت پدربزرگ را خوبِ خوب لمس کنی و همراه او پرواز کنی...
شهادتت مبارک و روزت توی آسمانها مبارک، فرشتهٔ زیبآیِ عاقبت بخیر، به امید اینکه دستهای کوچک و ظریفت، به یآریِ ماهم برسد.. نور چشمِ عزیز.. زهرایِ جــآن:)💕🥺
🦋و به یـــآد دخترانی که تاریخ فراموش نخواهد کرد، یک روز، همراه با پدر و رهبرشان، آسمـــانی شدند؛
هرچند هنوز برای ما غمـــی سنگین در دل هست از آن روز، و نفرتی عمیقتر از دشمن،
اما به یقین که برای شما، لبخند است و سعادت و زیبایی.
و باید به شما بگوییم که سلام ما را هم به آقا برسانید و بگویید که خیلــی دلتنگیم.
متفاوت ترین روزِ دخترِ عمرکوتاهتان، در محضر پدر و در آغوش بهشت مبارک. :)
#دختران_آسمانیِ_میناب💓
رآیحه🤍
عکسِ پروفایل.
آدمها نظرات متفاوتی در مورد عکس پروفایل دارند.برایِ من اما گره میخورد به احساس. در اکثر مواقع، احساسی که برایم ایجاد شده، باعث یک پروفایل جدید شده. و این عکس را، آبان ۱۴۰۲ وقتی در راه رسیدن به تهران بودم، گذاشتم. وقتی کل مسیر را به رسیدن به حسینیه امام و دیدن آقا فکر کرده بودم و اشتیاق عجیبی در وجودم موج میزد. فراتر از قلب و چشم، به عکس پروفایلم هم رسیده بود. حال آن روز و ساعات، هیچ وقت یادم نمیرود، و البته میدانم که آنروز دیگر تکرار نخواهد شد. اما، من آدم زنده نگه داشتن خاطراتم، آدمی که یک عکس هم برایش کافی است تا دلتنگی غرقش کند...
و این تغییر پروفایل، اینبار پروفایل کانال، به یاد اشتیاق آن روز و دلتنگی امروز، بآشد و بماند؛
#مرور_دلتنگیهآ
اردیبهشت که میرسد، تازه در قلب من بهآر میشود.از هوا، عطر پاییز احساس میکنم و این عجیب نیست! خاصیت اردیبهشت همین است. هربار از پاییز به اردیبهشت میرساندم و از اردیبهشت به پاییز؛ این چرخهٔ دلتنگکننده، غرق میکند. و چه غرق کردنی! لذتی دیوانه کننده تر از زندگی کردن اردیبهشت و زیبآییهایش؟ آخر، هوای اردیبهشت هوای جنون است، عطر بهارنارنجهای مست کنندهٔ شیراز میدهد. و آرامشش از جنس قدم زدن توی کوچه پسکوچههای شیراز است، آنهم وقتی بیهوا قدم بزنی و آخرش هم به حرم برسی، حرم اَمن شاهچراغ، که حتی دیوارهاش هم نور میتابانند به قلب و روحت. آخ که چقدر شیراز اردیبهشت است! خانم عرفان نظرآهاری بیخود ننوشته بودند: «شیرازِ اردیبهشتی». اردیبهشت اولین ماموریتش را خوب انجام داد؛ از همین لحظه، شروع دلتنگی. اینبار برای شیراز. برای نشستن توی صحنهای شاهچراغ، برای سعدی وحافظ رفتن، برای دوباره دیدن مسجد اعتکاف بینهایت عاشقی و مرور خاطراتش، برای قدم زدن بیهوا توی اردیبهشت شیراز، وقتی عطر بهارنارنج خوب پیچیده باشد و همزمان پلی کردن پریزاد علیرضا قربانی و دیوانه شدن؛ شاید هم مصطفی مستور خواندن زیر درخت، وقتی شکوفههای بهارنارنج در آغوشت گرفته باشند.یا حتی برای دیدن کتابها و ورق زدنشان. اردیبهشت به همه چیز رنگ دلتنگی وزیبایی میبخشد. آخ که چقدر دلم برایت تنگ شده بود، اردیبهشت عزیزم، شعرِ من...معنی زیباترین چیزهایی که میدانم. روبهراه باش،زیبا و آرام، مثل خودت!
عطری به روحنوازی عطر بهارنارنجهایت، به پیوست.
یک اردیبهشت صفر پنج، همراه با صدای باران، و اردیبهشتی که بارانی باشد، دوز دیوانگیش هم قطعا خیلی خیلی بیشتر خواهد بود، نه؟ البته که، خوشا اینجور اوردوز هآ.