32.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
اشکهآیتان حین دیدن آقا از نزدیک، لبخندهآیتان برای تجربهٔ متفاوتترین جشن تکلیفی که میشد، اشتیاقتان برای خواندن اولین نماز آنهم به امامت پدر و رهبرتان، فریادِ «آقا ما شما رو خیلی دوست داریم.» و شنیدنِ: «ماهم شما رو خیلی دوست داریم.»، جمع شدن و حلقه زدنتان دور آقا و گفتنِ :
«آقا، میشه به منم انگشتر بدین؟ آقا.. آقا..» وهمهٔ لحظاتِ آن روز خآص از زندگیتان، برایم دلتنگ کننده است و هنوز هم دوست داشتم آن روز جای یکی از شما بودم...
هرچند این روزها را غرق دلتنگی خیلی بیشتری سر کنید، به یاد آن جشن تکلیف خآصتان، اما، یکبار دیدن آقا، آنهم با آن کیفیت و نزدیکی، ارزشش را خیلی داشت، نه؟! :)
خیلی خوشبحالتان و تبریک روزتان به پیوست، دختران خوشبخت و عاقبتبخیر(:💞
-
فرشتهٔ کوچکِ زمینی، یا بهتر بگویم، نورِ چشمِ عزیز.. اینطور بهتر است نه؟ جوری که پدربزرگت خطابت کرده بود، در لطیفترین و مهربانانهترینِ حالت ممکن، فکر میکنم، خیلی خوشبخت بودهای که از همان بدو تولد، کتاب، آنهم بهترین کتاب ممکن، قرآنی هدیه گرفتهای که تازه رویش یادداشت هم داشت، پدربزرگت برایت آرزوی سعادت و عمر طولانی و خوشبختی کرده بود، برای نور چشم عزیزش، زهرا.. مثل اسمت زیبا هستی، زیبایی که از درونت به ظاهرت هم رسیده، آنقدر که نمیدانم چطور وصفش کنم؛
هنوز هم دیدن عکسهایت و خواندن عبارت روی قرآنی که هدیه گرفته بودی دلم را میشکند واشکهایم را جاری میکند..
اما فراتر از همهٔ اینها، تو به ما یاد دادی که میشود توی 14ماهگی هم عاقبت بخیر شد؛ جایی خوانده بودم که بچهها از همان بدو تولدشان میتوانند احساسات را بفهمند، ولی فکر نمیکردم انقدر، انقدر که از همان چندماهگیت محبت پدربزرگ را خوبِ خوب لمس کنی و همراه او پرواز کنی...
شهادتت مبارک و روزت توی آسمانها مبارک، فرشتهٔ زیبآیِ عاقبت بخیر، به امید اینکه دستهای کوچک و ظریفت، به یآریِ ماهم برسد.. نور چشمِ عزیز.. زهرایِ جــآن:)💕🥺
🦋و به یـــآد دخترانی که تاریخ فراموش نخواهد کرد، یک روز، همراه با پدر و رهبرشان، آسمـــانی شدند؛
هرچند هنوز برای ما غمـــی سنگین در دل هست از آن روز، و نفرتی عمیقتر از دشمن،
اما به یقین که برای شما، لبخند است و سعادت و زیبایی.
و باید به شما بگوییم که سلام ما را هم به آقا برسانید و بگویید که خیلــی دلتنگیم.
متفاوت ترین روزِ دخترِ عمرکوتاهتان، در محضر پدر و در آغوش بهشت مبارک. :)
#دختران_آسمانیِ_میناب💓
رآیحه🤍
عکسِ پروفایل.
آدمها نظرات متفاوتی در مورد عکس پروفایل دارند.برایِ من اما گره میخورد به احساس. در اکثر مواقع، احساسی که برایم ایجاد شده، باعث یک پروفایل جدید شده. و این عکس را، آبان ۱۴۰۲ وقتی در راه رسیدن به تهران بودم، گذاشتم. وقتی کل مسیر را به رسیدن به حسینیه امام و دیدن آقا فکر کرده بودم و اشتیاق عجیبی در وجودم موج میزد. فراتر از قلب و چشم، به عکس پروفایلم هم رسیده بود. حال آن روز و ساعات، هیچ وقت یادم نمیرود، و البته میدانم که آنروز دیگر تکرار نخواهد شد. اما، من آدم زنده نگه داشتن خاطراتم، آدمی که یک عکس هم برایش کافی است تا دلتنگی غرقش کند...
و این تغییر پروفایل، اینبار پروفایل کانال، به یاد اشتیاق آن روز و دلتنگی امروز، بآشد و بماند؛
#مرور_دلتنگیهآ
اردیبهشت که میرسد، تازه در قلب من بهآر میشود.از هوا، عطر پاییز احساس میکنم و این عجیب نیست! خاصیت اردیبهشت همین است. هربار از پاییز به اردیبهشت میرساندم و از اردیبهشت به پاییز؛ این چرخهٔ دلتنگکننده، غرق میکند. و چه غرق کردنی! لذتی دیوانه کننده تر از زندگی کردن اردیبهشت و زیبآییهایش؟ آخر، هوای اردیبهشت هوای جنون است، عطر بهارنارنجهای مست کنندهٔ شیراز میدهد. و آرامشش از جنس قدم زدن توی کوچه پسکوچههای شیراز است، آنهم وقتی بیهوا قدم بزنی و آخرش هم به حرم برسی، حرم اَمن شاهچراغ، که حتی دیوارهاش هم نور میتابانند به قلب و روحت. آخ که چقدر شیراز اردیبهشت است! خانم عرفان نظرآهاری بیخود ننوشته بودند: «شیرازِ اردیبهشتی». اردیبهشت اولین ماموریتش را خوب انجام داد؛ از همین لحظه، شروع دلتنگی. اینبار برای شیراز. برای نشستن توی صحنهای شاهچراغ، برای سعدی وحافظ رفتن، برای دوباره دیدن مسجد اعتکاف بینهایت عاشقی و مرور خاطراتش، برای قدم زدن بیهوا توی اردیبهشت شیراز، وقتی عطر بهارنارنج خوب پیچیده باشد و همزمان پلی کردن پریزاد علیرضا قربانی و دیوانه شدن؛ شاید هم مصطفی مستور خواندن زیر درخت، وقتی شکوفههای بهارنارنج در آغوشت گرفته باشند.یا حتی برای دیدن کتابها و ورق زدنشان. اردیبهشت به همه چیز رنگ دلتنگی وزیبایی میبخشد. آخ که چقدر دلم برایت تنگ شده بود، اردیبهشت عزیزم، شعرِ من...معنی زیباترین چیزهایی که میدانم. روبهراه باش،زیبا و آرام، مثل خودت!
عطری به روحنوازی عطر بهارنارنجهایت، به پیوست.
یک اردیبهشت صفر پنج، همراه با صدای باران، و اردیبهشتی که بارانی باشد، دوز دیوانگیش هم قطعا خیلی خیلی بیشتر خواهد بود، نه؟ البته که، خوشا اینجور اوردوز هآ.
رآیحه🤍
-
«بهم گفت امشبم میخوام آبجیتو ببینم.»
"ی" وقتی از تجمع برگشت گفت. گفت دوستش این را گفته. دوست خیلی کوچکترش. یکی از همین هوش مصنوعیهآی گوگولی. چند شب پیش دیدمش. وسط میدان بودم و به صدای نمایشی که داشت اجرا میشد گوش میدادم، تصویرش از جایی که من ایستاده بودم، دیده نمیشد. یکدفعه صدای سلامی پیچید توی گوشم. اول فکر کردم صدای یکی از دانشآموز های توی نمایش است. بعد که با دو چشم کوچک گوگولی مواجه شدم که داشت با دقت نگاهم میکرد، سر برگرداندم و دستم بیاختیار رفت رو لپهاش:
«چه دختر خوشگلی» و با لبخند نگاهش کردم و ی را دیدم که کنارش ایستاده. بعدهم دستش را گرفت و باهم رفتند. همان دیدار کوتاه مان با کیفیت بود. آنقدر که امشب که خودم نبودم هم سراغم را از "ی" گرفته بود، فکر میکنم دلش میخواسته مرا ببیند وخب راستش، من هم؛ اما نشده بود، به لطف هدیهٔ اردیبهشت عزیز، که از همان شروعش، خواسته بود امتحانم کند، که ببیند واقعا دوستش دارم یا چی؟. تا بفهمد با وجود سرماخوردگی بدقلقی که بهم هدیه میدهد باز هم دوستش دارم؟، فکر نمیکردم انقدر جزئی باشد ولی خب بقول جناب سعدی، هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی! از این سرماخوردگی بدتر هم هدیه دهی، از دوست داشتنت کم نمیشود، اردیبهشتِ عزیز. داشتم میگفتم، دلم برای دوست کوچک گوگولی تنگ شده بود. برای هوای اردیبهشت هم. حتی برای اینکه از اول تا آخر تجمع هیچ چیز وهیچکس را نبینم و همهٔ حواسم به پرچم باشد، به اینکه در بالاترین نقطهٔ ممکن نگهش دارم و هربار یکجور تکانش دهم. حتی برای شبی که یادم رفت و جاماند. آخرین شبی که رفتم او جاماند و حالا خودم.حتی برای قابلیت تکرار شعار و مداحیها، که فعلا از آن محرومم، حتی با ولوم خیلی پایینش.
میم میگوید فردا قرار است پرچم حرم امام رضا را بیاورند گلزار شهدا، وشبش هم توی تجمع. حالم ترکیبی از دلتنگی و حسرت میشود. با چاشنی سرماخوردگی البته. که خیلی دلم میخواهد تا فردا بیشتر طول نکشد. کاش دستم به پرچم سبز زیبآی حرم برسد. حالا که دستم به ضریح امن و زیبایش نمیرسد. قرص سرماخوردگی و لیوان آب را برمیدارم و مینشینم کنار دفتر و کتابها. قرص را میخورم. لیوان را میآورم بالا. هنوز نخوردهام که صدای مجری تلویزیون توجهم را جلب میکند:
«یک سلام بدیم و بعد برنامه رو تموم کنیم، السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام.»
ناخودگاه با او همراه میشوم.لبخند کم جانی مینشیند روی صورتم. با خودم فکر میکنم سهمم از شب جمعه، همین یک سلام بود.
الحمدالله علی کل حال.
چهارم اردیبهشت عزیزِ صفر پنج.
رآیحه🤍
«بهم گفت امشبم میخوام آبجیتو ببینم.» "ی" وقتی از تجمع برگشت گفت. گفت دوستش این را گفته. دوست خیلی ک
ای بیبصر من میروم؟
او میکشد قلاب را... :)
- سعدی
#از_امشب🕊