eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
از تو غیر از تو بخواهم همه را باخته‌َم...
رآیحه🤍
از تو غیر از تو بخواهم همه را باخته‌َم...
حرف‌هآیی هست، برای نگفتن. نه اینکه نخواهی بگویی، نمی‌شود. تا می‌آیی ازشان بگویی، گیر میفتی در اعماق خاطرات. کلمات توی گلویت گیر می‌کنند. حرف‌ها کنار هم نمی‌نشینند. مهم ترین لحظه‌ای که باید در موردش حرف بزنی، لال می‌شوی انگار. و امشب از آن لحظه‌هاست. لحظه‌های کلمه کم آوردن، از جنس لحظه‌های زیارت. چشم دوختن به گنبد و مبتلا شدن به زبان‌بستگی طولانی. از جنس حرف زدن با نگاه، اشک و بغض بی‌امان. همان لحظه که بعد از دوری‌سخت، قرار گذاشته‌ام همهٔ حرفهایم را بگویم اما فقط به نگاه متوسل میشوم و اشک. اشکی که خیلی خوب ترجمه‌اش را میفهمید، در آغوشش می‌گیرید. دلم، برای لحظات زنده شدن دوباره کنار گنبد خیلی تنگ است؛ برای نفس کشیدن کنار ضریح و عطر آرامش و جنون گرفتنِ اکسیژن‌ها. که حتی نفس کشیدن در جوار شما مصداق عشق‌بآزی‌ست. فارغ از دلتنگی، آن همراهِ همیشگی،در لحظه‌های مختلف زندگی، غم، شادی، بی‌حوصلگی، خوشی و دل‌گرفتگی، حس میکنم دلم را جایی اطراف مشهدتان، جا گذاشته‌ام. نمیدانم کِی، یا کجا. اما میدانم این حال، بیشتر از دلتنگی برای یک زیارت ساده باشد؛ شاید گوشهٔ مسجد گوهر شاد، وقتی با ز و م به سختی خودمان را رساندیم به نماز جماعت، یا آن نماز صبح آخرین روزش؟ یا صبح‌هایی که توی صحن آزادی، درست یکی از آن گوشه‌های اَمن و کوچکش، سپری میشد. یا وقت نماز جماعت ظهر و مغرب توی صحن‌های مختلف. یا هیئت‌های روز وشب شهادت. گفتم که نمیدانم در کدام لحظه و حتی کدام حال؟ وقت‌های اشک ریختن از روی شوق دیدار یا دلتنگی از ترس رسیدن لحظه وداع؟ یا لحظهٔ غرق خوشی و لبخند و آرامش شدن‌ها؟ یا لحظه‌هایی که مصداق پناه آوردن به آغوش امن شما باشند؟ نمیدانم.گفتم که، حرف‌هایی هست برای نگفتن. نمیشود. هرچه زور میزنی یک چیزی بگویی، بنویسی. نمی‌شود. هربار می‌آیم از شما بنویسم، کلی حرف نگفته ردیف میشوند، بغض و اشک وخاطرات تمام نشدنیم صف می‌کشند توی مغزم. احساسات مختلفی وسط قلبم جمع می‌شوند. اما باز میشوم مصداقِ "حرف‌هایی هست برای نگفتن" . مصداقِ " از شما نوشتن، چقدر سخت است" .آخرش هم با خودم فکر میکنم این‌ها چه بود که نوشتم؟ این کلماتِ مهجورِ نابلد. من کجا و از شما نوشتن کجا آخر؟ به خدا که نمیشود. نوشتنی نیست اصلا. بلد نیستم. حس کردنی است شاید. نفوذ کردنی. به اعماق قلب. جوری که برسد به عمقِ آن. بیشتر از این نباید طولش بدهم. ولی یک چیز. فقط همین. برای لحظهٔ دیدار، وقتی دستم دوباره به دیوار صحن انقلاب برسد و چشم‌هایم یکبار دیگر خوشبختی را از نزدیک لمس کنند، و اشک‌هایم اجازه بدهند گنبد را خوب ببینم و نفهمم اسم احساسی که در آن لحظه دارم دقیقا چیست و بتوانم بگویم، که چقدر دوستتان دارم، خیلی دلم تنگ است. امام رضایِ من... معنای عمیق مهر، محبت، عشق، دوست داشتن، زیبایی و هرچیز عمیقا زیبای جهان. و رآستی، خیلی محتاجِ یاد گرفتنِ: «نمیخواهی بطلبی معرفت را بده که بتوانیم در همه آن محضر تو باشیم..» هستم. محتاجِ یاد گرفتنِ، حرم کردن قلـــب.درست مثل‌ آدم‌های خوشبختی که در دوری از حرمتان هم آن حال جنون و آرامش و عشق را فراموش نمیکنند و قلبشان حرم شماست. آدم‌هایی که فکر کردن به زندگی کردنشان،لبخند و اشک‌هاشان و رفتن‌شان... آخ.. رفتن‌شان دل‌های همه را بدجوری زیر و رو کرد. همانها که بعد از عمری پای تکلیف و عشق ماندن، با شهادت پرواز کردند به مقصد آغوشتان و قرار است تا ابد کنار شما آرام بگیرند.جدی جدی مقصد آخر تمام آدم‌هایِ عاشق حرم اَمن شماست. کاش عشق یاد بدهید بهمان،حالا که شب میلادتان است.. عشقی که بقول یک نفر استعداد‌های آدم را جمع کند و به حرکت وادار کند؛ تولــــدتآن مبــــارك پنـــــآه‌ترین برایِ عالــــم، رفیقی که همیشه آغوشت باز است. کســـی که دوست داشتنت جوری است که هربار آدم را همزمان شرمنده و غافلگیر میکند. به رسم هربار آخرین جمله، این باشد: «چه بود زندگی، اگر نبودی...؟» ❤️‍🩹🕊.." نهم اردی‌بهشتِ عزیزِ صفر پنج، میلاد امام رئوف علی‌ابن الموسی الرضا علیه سلام.
آن چه در مدتِ هِجرِ تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تَحریر کنم.. - حافظ
Najm Al Sagheb Emam Rezaامام رضا خیلی دوست دارم؛).mp3
زمان: حجم: 4.4M
این 4 دقیقه و 34 ثانیه با پیوست این شعر: «سلام می‌دهم و دلخوشم که فرمودید هرآنکه در دل خود یاد ماست، زائر ماست. :) -مصطفی تبریزی. » قابلیت اینو دارن که همیشه آدم رو به متفاوت‌ترین نسخهٔ خودش برسونن، به یه حالِ عجیب. 1:02 خیلی زیاد...💛🕊☁️"
«هرکه عاشـــق شُد، معلــم مــی‌شود.. » . . پ.ن: دوازدهـم اُردیبهشتِ عزیز، مُبارَك معلـــم هآیِ عاشِـق. :)🕊
رآیحه🤍
«هرکه عاشـــق شُد، معلــم مــی‌شود.. » . . پ.ن: دوازدهـم اُردیبهشتِ عزیز، مُبارَك معلـــم هآیِ ع
شاید اسم اینو هم بشه گذاشت، یک قاب امیدواری و انگیزه؛ که فارغ از مشخص نبودن مسیر و تکلیف و رآه‌ها، یهو مواجه شدن باهاش، خوشحال کننده بود، خیلی زیاد. *لبخــــند و فعلا همین :)
رآیحه🤍
این روزها مدام به سهم هرکسی از جنگ فکر میکنم. به آدم‌هایی که با وجود تهدیدها و صدای انفجارهای خیلی ن
"ن" برایم فرستاد و وسط کارهای تمام نشدنی امروز، تصمیم گرفتم حتما ببینمش. از همان روز که اتفاقی اسم شهید عطیه اصلاحی را دیدم مشتاق شدم بیشتر در موردش بخوانم. وقتی "ن" گفت با عطیه دوست بوده و باهم سفر رفته‌اند، حس خیلی متفاوتی داشت. اینکه دوستت، دوست یک شهید بوده باشد؛ حتی همین هم خآص بود... خآص‌تر هم شد؛ جایی که همسرشان گفتند اولین دیدار رسمی من و عطیه، مشهد بود، درست توی صحن آزادی. :) و بعد... وبعد فهمیدم شهید عطیه اصلاحی هم متولد مآه اردیبهشت است. "ن" گفت. گفت قرار است پانزدهم بروند سر مزارش. خوشبحالشان... آخر برنامه، همسر شهیده، جمله‌ای گفتند که خیلی غم داشت، غم و دلتنگی باهم، گفتند: «همیشه یادش میفتم، حتی با شنیدن صدای اذان. با اذان ظهر رفت و با شنیدن هر صدای اذان ظهر یادش میفتم... » و دوباره، از آدم‌هایی شنیده بودم که توی بیست و چندسالگی‌شان، بلند پرواز بوده‌اند.آنهایی که آرزوهایشان به وسعت آسمان است. آنقدر که برایش هرکاری بکنند و از خیلی چیزهایشان بگذرند. سیزده اردیبهشت عزیز، غرق در عطر دلتنگی واژه‌ها با چاشنی حســرت‌هآ. :)
رآیحه🤍
https://ble.ir/ryehee 🤝✨. #کانال_بله
از لحاظ زیبآیی و خوشحال کننده بودن :)))) ترکیب اردیبهشت،شعر و آدم‌های اهل ادبیات پ.ن: شعرش واقعاااااااا قشنگگگگ بود[ایموجی گریه به تعداد زیاااد]
رآیحه🤍
-رؤیــآیی-
استادِ ما، میگفتند خیال، یک عنصر مهم نویسندگی است. نویسنده، باید قدرت تخیل خوبی داشته باشد. پس بگذار تمرین کنم. تمرین خیال پردازی. بیا خیــال کنیم. دل بسپاریم به خیال‌هایِ دلتنگ کننده. خیـالی که از شروعش هم می‌ترسی. می‌ترسی که اگر به واقعیت نپیوندد چه؟ که نگران اربعین باشی. همیشه میگویند نه رفتن کسی قطعی است و نه نرفتنش. هول و ولای رسیدن یا... بگذار خیال کنیم. از کجا شروع کنم؟ از خیال اینکه اولین سفر، میتواند چطور باشد. از مسیر، موکب‌هآی بین راه، از دیدن بچه‌های کوچک، از خادم‌ها، از هرکسی که هرچیزی دارد نذرِ طریق عشق کرده، از تماشایِ دُچــار بودنِ آدم‌ها، از متفاوت‌ترین نوشیدنی ممکن،مای بارد؛ از صدای مداحی‌هآیی که بعدها، هرکسی میشنودشان، میگوید یاد مسیر اربعین افتادم:) ، از خاص ترین موکب مسیر،موکب امام رضا، که از شوق پل بزند وبرساندت به دلتنگی. و از دلتنگ‌کننده‌ترین قسمتش، زندگی کردن یک رؤیا، سحرهای نجف...، راست میگفت که شیعه آرزوی عجیبی دارد، که هرچقدر به آن برسد، بیشتر مشتاقش میشود، و آن نجف است، راست میگفت، آنقدر که حتی قبل از دیدن و تجربه کردن این لحظه، توی خیالاتت، دلتنگ و محتاج سحرهای نجف باشی، از لحاظ روحی به گریـــه‌هآیی عمیق مقابل پــدر نیاز داشته باشی، خانهٔ پدری... بهترین اسم ممکن برای نجف، همین میتواند باشد، جایی که از همه چیز سمت پناه امن حرمش،فرار کنی؛ جایی که از اول سال دلتنگ حال وهوایش باشی، بدون اینکه حتی یکبار از نزدیک دیده باشیش، دلتنگیم برای نجف،از عجیب ترین و احتمالا عمیق ترین دلتنگی‌های ممکن باشد. و احساس میکنم، هرچقدر بیشتر میگذرد، روزها میگذرند و تقویم به رسیدن محرم و روزهای اربعین نزدیک میشود، این دلتنگی هم به اوج خودش میرسد...هنوز تمام نشده، خیال پردازی را میگویم، خیال میکنم،کتاب کهکشان نیستی را هم با خودم آورده‌ام نجف، یادم نیست دقیقا کِی شروعش کردم، اما هنوز تمامش نکرده‌ام، احساس کردم باید سر یک وقت خاص خواندنش را ادامه بدهم. کهکشان نیستی را از مشهد خریده بودم. اولین خرید سفر احیا، کهکشان نیستی بود، با اشتیاق ولبخند عمیقی، گرفته بودمش بین دست‌هام و مدام نگاهش میکردم، حسی مثل بعد از مدت طولانی، به یک چیز خآص و ارزشمند دست یافتن، حالا، بعد از گذشت روزهای طولانی، رؤیای تکمیل کردن خواندنش را دارم. وقتی به جایی که باید رسیده باشم. آرزو بر جوانان عیب نیست دیگر، خب یکی‌اش این باشد، زیر ایوان نجف، کهکشان نیستی خواندن... البته، نمیدانم شدنی است؟ میشود از گنبد نگاهت را جدا کنی؟ اصلا چقدر فرصت دارم نجف بمانم؟ کارها زیاد و فرصت کم است، حجم حرف‌ها و نگاه‌ها و دلتنگی‌ها، بی‌نهایت است و تو میمانی و محدودیت‌های دنیا... اما یک لحظه دیدن نجف ارزشش را دارد، مطمئنم دارد. یک لحظه نفس کشیدن در آن و حال هوا... حتی اگر بلافاصله دلتنگ تکرار همان لحظه شده باشی. :) خیال‌های دلتنگ کنندهٔ دیگری هم هستند، به وسعت آسمان نجف... اما فعلا تا همینجا بماند. که همینقدر نوشتن از آن هم آسان نیست؛ خیالی که دلتنگت کند، مشتاق بآشی و مردد، بین شدن‌ها یا نشدن، رفتن یا نرفتن... و بقول خانم ف، لذت عشق به همین‌هاست، که بین ترس، شوق و دلتنگی گم شوی و منتظر بمانی که نگاه معشوق به سمتت گره میخورد، یا باید از پس امتحان سخت دوری، زنده بیرون بیایی... بیا باز هم خیال کنیم.. خیال کنیم قرار است اولی باشد، قرار بر رسیدن باشد، به قرار گرفتن اسم‌هایمان توی لیست زائرهای کربلا... اربعین، پیاده؛ راستی اگر اینطور شد... جز پلی‌لیست خآص برای مسیر، یک نیت خاص هم لازم است. یک نیت سخت، دلتنگی آور؛ اگر قسمت شود، باید به نیابت از کسی قدم برداریم که سالهای زیاد دلتنگ کربلا بود، کسی که فدایِ ما شد... به نیابت از آقایِ شهیدمان💔و به نیابت از حضرت رقیه به زیارت رفتن و البته که، به نیابت از رقیه‌هآ... به یاد دختران شهید مینآب هم. :) ... شانزدهم اردیبهشت صفر پنج، از خیال‌هآی دلتنگ کننده، نوشتن. پ.ن: ویدئو از کانال بی‌نهآیت.