رآیحه🤍
- «ما که هزار بار دیدیم بعینه، اونی که میمونه همین حسین، حسینه... »
احساساتم نسبت به تک تک کلمات این مداحی وصف ناشدنیه،
کاش میشد همهشو بعنوان کپشن اضافه میکردم. :)))
پ.ن۱: برای یک درجه غرقکننده تر بودن، نسخه با کیفیت تصویریش ، با تاکید زیاااااد خیلی پیشنهاد میشه؛
پ.ن۲: ولی اون مداحی خیلی خاص که باهاش به استقبال محرم بری، همینه😭❤️🩹.. پر از کلمات عمیق، آرامش، باور، ارزش، آرمان ، دلتنگی، اشک و امید، امید، امید ...
پ.ن۳: تو ایام خاص پیشرو خیلی محتاج دعاتون هستم و بشرط لیاقت دعاگو🥲.
#غرقکنندهترین
رفاقت، به تنهایی هم حس متفاوت و دوست داشتنیه، اما آدمهای خفنی که با این نگاه رفاقت میکنن، حتما خیلی قشنگتر و خآصتر این حسو تجربه میکنن؛
میگه که حتی از پیوند خونی قوی تر:))))) 💓
#رفاقت_ازجنس_آسِمون🪁
رآیحه🤍
- نذر کردم که اگر کرببلا قسمت شد اربعین جای رقیه به زیارت بروم . ..
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو بگی نه نمیاره ... :))))
بگو خیلی بیقراره...
بگو دلشورهٔ اربعینو داره..
و درموردش، اشـک :)
رزق
صدای روضه میآید. از وسط کوچه منتهی به هیئت. لبخند میزنم:
«به موقع رسیدیم.» از در ورودی رد میشویم. رو به خادمهای کفشداری میکنم. خوشا به احوالشان. نزدیک میشوم. چشمم میخورد به شعر بالای سرشان:
«گفت کارت چیست؟ گفتم چند سالی میشود
کفشهایِ گریهکنها را مرتب میکنم... »
خادم، کارت شماره را میدهد دستم. فکر میکنم خوشبحال گریهکنهایت. و خوشبحالتر خادمهای کفشدار..! از در اصلی هم رد میشویم. چشمم به پرچمها و کتیبه ها میخورد. لبخندم عمیقتر میشود. لبخند آرامش و رضایت. به عکس رهبرشهید نگاه میکنم، حس و حالم دقیقا همانجاست که حاج مهدی رسولی، با دلتنگی و غم فراوان میخواند:
«رو صندلی گوشهٔ روضه، عکس عبا و چفیهتو باور ندارم..»
و من هم. هنوز باور نداشتم.حتی هنوز عبارت "امام شهید" را هم هضم نکرده بودم. او، در بهترین حال ممکن، وقتی با تمام توان پای ماموریت و رسالت زندگیش ماند و به سرانجام رساندش، شهید شد وبرد.خیلی خوب هم. اما دلهای ما، بعد از سحر نه اسفند، هنوز آنچه بر خودش گذشته را نفهمیده. هنوز سردرگم کوچههای غم است. هنوز، دلتنگ است.
جلوتر میروم. باد خنک و آرامی میآید. ترکیب سیاهی و نورهای کم قرمز، مرا یاد کربلا میاندازد. یعنی بعضی عکسهای کربلا. همین هم خوب است. آخر بقول شاعر:
« خیال روی تو در هر طریق همره ماست...»
با دقت زل میزنم به همهٔ جزئیات هیئت. دلم برایش تنگ شده بود. برای جایی که همه چیزش منسوب به امام حسین بود. کتیبهها. علمها. فرش و حتی لامپها. از استاد الف شنیده بودم، همهٔ این اجزای به ظاهر ساده حس دارند و بعدها، میتوانند آدمها را شفاعت کنند. از وقتی اینها را فهمیده بودم، اجزای هیئت را هم یکجور دیگر دوست داشتم. و فکر کنم امشب از هر وقتی بیشتر. بعد از اولین نفس کشیدن توی آن فضا، فهمیده بودم چقدر به هیئت محتاج بودم. بقول یک نفر، حالت خوب نیست؟ امام حسین را صدا بزن... چارهات خودش است! و راستش، همین بود. :)
بیشتر از هرچیز دیگر به "خوشا در گوشهٔ عزلت، به آزادی خزیدنها"ی وسط روضه محتاج بودم. به نفس تازه کردن با روضه. به طعم بهشتی نذری امام حسین علیه سلام. که حتی سادهترین خوراکیها اگر به عشق امام حسین آماده شده باشند، عطر و طعم بهشت میگیرند، و جز برطرف کردن نیاز عادی جسم، روح آدم را هم غرق عطر خودشان میکنند، عطر عشق! ، به نور گرفتن چشمهام،بعد از زل زدن به اشیاء عاقبت بخیر هیئت، که واسطه احیا کردن قلبها شده بودند، و حتی به عطر خآصی که روح آدم را در آغوش میگرفت. اول فکر کردم شاید عطر عود باشد. یا عطری مشابه عطر حرم امام رضا. اما بیشتر که دقت کردم، هیچکدام نبود. یک عطر جدید. و شدیدا نوازشگر روح. حسی درونم میگفت:
«عطر کربلا، اینطوریه.. عطر کربلاست!» نمیدانم. شاید. هرچه که بود، مثلش را تا حالا جایی حس نکرده بودم. خاص و متفاوت بود. هی زل میزنم به اطرافم و هر بار بیشتر شکر میکنم.خدایا شکرت. ممنون که مرا راه دادی.خیلی محتاج بودم. ممنونم. جملهٔ شهید چمران نقش میبندد توی ذهنم:
«خدایا تو را شکر میکنم که حسین علیه سلام را خلق کردی.» مدام تکرارش میکنم. شکرت.. خدایِ حُسیـــن؛
دست میکشم روی فرشها. فرشهای خوشبخت. بچههای کوچک زیادی از مقابلم میگذرند.دستهام را روی چادرم میکشم. متعلقات محبوب؟ فرشهایی که جای پای خادمان و گریهکنهای امام حسین باشد، فرشهایی که اشکهای روضه را در آغوش میگیرد و صدای سینهزنی ها با تار و پودش یکی شده. خیلی دوستشان دارم. درست مثل فرشهای خوشبخت حرم... میدانید آدم حتی میتواند برای فرش هم دلتنگ شود، اگر متعلق به "محبوب" باشند، فرشی که نشان از محبوب دارد، دیگر یک فرش معمولی نیست، ابدا.
صدای روضهخوان پیچیده. طنین گریهها هم. همزمان شکر گفتن و لمس فرش، اشکهام جاری میشوند. احساسی از جنس غم، دلتنگی، آرامش و بیقراری درون قلبم میجوشد. بقول یک نفر، کجای عالم انقدر به آدم کیف میدهد، کجا انقدر زنده کننده روح و حتی جسم است؟ جز روضه ها...؟ صدای مداحی معروفِ:
«من اگر گریه برایت نکنم، میمیرم...» میپیچید توی گوشم، درست همین مصرعش. دلم تنگ بود. برای دلتنگی و بیقراری بیشتر از اینها. بنظر، باید توصیه این شعر عمل میکردم:
جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت :)
از رزقهآ واشکهآ و آرامشهآ و طلببیقراریهآ، نوشتن.
شب پنجم محرم، ۳۰ خردادِ صفر پنج.
رآیحه🤍
- نامت علی باشد، فرزند حسین باشی بیفتی وسط جماعتی که که بزرگترهایشان چهل نفره به مادرت در کوچه حمل
ای جوونِ حسین، منو نگاه کن...
شب هشتم :))
میدانی دنیا چیست؟
دنیا هرچیزی است که تو را از حسین و خدای حسین دور کند؛
دنیا همان نامحرمی است که نباید در معرض چشمانت قرار بگیرد،
همان درسی است که نماز صبح را قضا میکند،
همان فیلمی است که نماز شب را از تو میگیرد،
همان زبانی است که به آنچه نباید، باز میشود؛
تا حالا عاشق رؤیاهایت شدهای؟ دیدهای بچهها چقدر زود به یک مشت پارچه-که اسمش را عروسک گذاشتهاند-
دل میبندند؟ خندهدار است، نه؟!
امّا گریهناک میشود وقتی درست فکر میکنی و میبینی، سر همین یک مشت پارچههای کذائی، سر پسر رسول خدا را بُریدند!
تا در حوالی دلت کسی غیر از «او» را راه دهی، عشاق نخواهی شد؛
راستی قیمت عشق حسین، چند مشت پارچه میشود؟!
- از کتابِ نور خُدا.
رآیحه🤍
میدانی دنیا چیست؟ دنیا هرچیزی است که تو را از حسین و خدای حسین دور کند؛ دنیا همان نامحرمی است که
تقریبا یک سال از خواندنش میگذرد. خواندن کتاب نورخدا. این صفحه از کتاب را کامل هایلایت کرده بودم. امروز اما بیشتر از همیشه توجهم را جلب کرد.
بعد از شنیدن داستانِ طِرِماح، این بخش کتاب، رنگ جدیدی میگیرد. فکر میکنم چه کسی بیشتر از طرماح معنی حسرت را میفهمد و آن را با تمام پوست و گوشت و استخوان، زندگی کرده؟!
فکرش را کن، معروف باشی به طرماحِ شاعر! آنهم هر شاعری نه... شاعر اهل بیت، از آنها که محبت به اهل بیت عاشق و شاعرشان میکند؛
و در ابیاتشان، این عشق موج میزند؛
و همچین کسی، میرسد به کربلا، وقت پای امام ماندن، و با تمام وجود دلش میخواهد این ماندن را، به اندازهٔ رساندن آذوقه به خانوادهاش از امام فرصت میخواهد.
در روایات هست، خانواده طرماح گفتهاند او جوری خداحافظی کرده که انگار دیگر برنمیگردد؛
اما درنگ به اندازهٔ گذاشتن آذوقهها وبرگشت، همین تعلق به ظاهر ساده، او را از قافلهٔ شهدا جدا کرد؛ حدس خانواده طرماح درست بود، فکر میکنم قلب و روحش دیگر برنگشت، هرگز؛ چه حسرتی بالاتر از این؟ که فرصت در رکاب امام، شهید شدن را از دست بدهی؟ آنهم وقتی که با تمام وجود، میخواستی که فدای امامت شوی...
فاصلهٔ بین رسیدن و نرسیدن، همینقدر کوتاه و نفسگیر است؛
حالا بیشتر از همیشه غرق این بخش کتاب میشوم، بیشتر به تعلقات فکر میکنم؛ به تعلقاتی که آدم را از حسین زمانش، جدا کند. آرام و بیصدا بیاید و یکدفعه تو بمانی و طرماح درونت، و حسرتی عمیق از جاماندن؛
بقول شاعر:
«هرجا دوراهی است هر آیینه کربلاست
یک کربلا مقابل هر انتخاب ماست...»
و فکر میکنم، به انتخاب این لحظه و روزها؛ دوراهی میان سپاه حضرت مهدی بودن و لمس لبخند رضایتشان؛ یا اسارت بین تعلقاتی که بین تو و امام جدایی بیندازد؛
به گمانم، معنای عذاب، حسرت و شدیدترین درجات غم، در دور افتادن از آغوش امام، باشد؛
...
#لا_أدری!
و فقط نوشتن، یکم تیر صفر پنج، شب هشتم محرم:)
رآیحه🤍
ای جوونِ حسین، منو نگاه کن... شب هشتم :))
یک نفر امشب، یه نذر خییلی خآص داشت؛
و متفاوت ترین نذری که میتونست قسمتم بشه، خودش بود♥️
باهم برای این خانوم خوش ذوق و خوش خط دعا کنیم:)
رآیحه🤍
آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس:)
جمعیت را نگاه میکنم. بینشان میگردم. سرعتم را بیشتر میکنم. از کنار موکبها میگذرم. چند نفر آب خنک میدهند دست مردم.خوش به حالشان. چه فرصتی. شب تاسوعا، خادم.. یعنی سقا شدن. :) لبخند و حسرتم با هم یکی میشوند. از کنارشان رد میشوم. "ی" را میبینم. میپرسم:
«امشبم بخش کتابا نیست؟» سرش را به سمت بالا تکان میدهد. صدای روضهخوان توی تجمع پیچیده. از "ی" خداحافظی میکنم. سرعتم را بیشتر از قبل میکنم. تقریبا میدوم. تا برسم، مدام توی ذهنم میگویم: روضهٔ شب نهم، روضهٔ شب نهم. نباید جا بمانم.باید زودتر برسم. بقول مشکات، ما کل سال را منتظر شب تاسوعا هستیم.با سرعت بیشتر از کنار مردم میگذرم.فقط باید زودتر برسم. به روضهٔ شب نهم. نباید جا بمانم. میرسم کنار نخل. نخل بلندی که به لطف محرم، رویش پارچههای سیاه کوچک هم هست.یکدفعه چشمم به ماه میخورد.چند لحظه خیره میشوم بهش. خیلی زیباست.هرشب همینجا میایستم. اما درست، امشب باید بیشتر توجهم را جلب کند و به ماه فکر کنم. به زیبآییاش. همیشه از علاقه بیش از حدم به مآه گفتهام، اما... اما تا زیباییِ قمر بنی هاشم هست، تا داستان دلدادگی، اسوهٔ ادب و فداکار بودنش هست، زیبایی ماه چطور به چشم بیاید؟
روضه به اوج خودش رسیده. اشکها باعث میشوند مداح و مردم را لحظاتی تار ببینم. مداح، میگوید دستهای راستمان را بیاوریم بالا. و بلافاصله میگوید:
«بیدست کربلا.. دستِ ما را بگیر.»
فرصت روضهخوان کم است. فرصت من هم. حرفها زیاد و مجال کم است.نیاز داشتم بیشتر از اینها غرق این غم باشم. غرق اشکهآی خیلی بیشتر. مداح میرود و من، دلم جامیماند، در روضهٔ شب نهم. کاش دعا کردن بلد بودم. بلد بودم چطور بخواهم. دقیق چه بگویم. کاش یک روز. یک شب جمعه. میرسیدم به حرم حضرت ابوالفضل. روبه حرم میکردم و از نزدیک حرف.. حرفهایم را میزدم؟ شاید. اگر اشکها مجال میدادند. فکر کنم درستش همین باشد. به شنیدن یک روضه و غرق گریه شدن، مقابل ضریح حضرت مــآه..مــآهترین عموی دنـــیا، نیاز داشتم. برای زنده ماندن...
از سه شنبه دوم تیر صفر پنج،
شب نهم محرم نوشتن، همراه با دلتنگیهآ.
رآیحه🤍
حالا قرار است یکجور دیگر با شنیدن "بلند شو علمدار" بسوزیم، قرار بر این شد که به عمق داغ نیامدن علمدا
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا "علمدار نیامد" کوتاهترین و در عین حال غمانگیزترین روضهٔ کل عمر ماست :)
یک سحر، درد نیامدن علمدار... درد بیپنآه شدن، آواره شدن حرم را با تمام وجود حس کردیم، و من، هنوز که هنوز هست هم باور ندارم، که واقعا رفتهای. هنوز خاطرات آن دیدار خآص را مرور میکنم و دلتنگی دیوانهام میکند. هنوز نمیتوانم عبارت "مراسم تشییع رهبر شهید" را هضم کنم. و با تمام اینها، وسط هر روضه، میفهمم با این همه داغ، ما فقط کمی، مقدار خیلی کمی از داغهای کربلا را فهمیدهایم... خیلی کم:)
انگار خدا میخواست با این تجربهٔ این غمها، کمی، فقط کمی از "کربلا" و غمش را احساس کنیم و آخرش هم بفهمیم غمهای ما-هرچقدر هم جانکاه و جانسوز- باشند، در مقابل غم امام حسین و خیل غمهای کربلا، خیلی زیاد، کم است..بقول شاعر:
ایکاش غیر غصهٔ تو، غم نداشتیم.
و:
ما را ببخش، که از غم تو جان ندادهایم،
ای حسین جآنم.. پنآهِ عالـم.
#بلندشوعلمدار ..💔