رآیحه🤍
ای جوونِ حسین، منو نگاه کن... شب هشتم :))
یک نفر امشب، یه نذر خییلی خآص داشت؛
و متفاوت ترین نذری که میتونست قسمتم بشه، خودش بود♥️
باهم برای این خانوم خوش ذوق و خوش خط دعا کنیم:)
رآیحه🤍
آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس:)
جمعیت را نگاه میکنم. بینشان میگردم. سرعتم را بیشتر میکنم. از کنار موکبها میگذرم. چند نفر آب خنک میدهند دست مردم.خوش به حالشان. چه فرصتی. شب تاسوعا، خادم.. یعنی سقا شدن. :) لبخند و حسرتم با هم یکی میشوند. از کنارشان رد میشوم. "ی" را میبینم. میپرسم:
«امشبم بخش کتابا نیست؟» سرش را به سمت بالا تکان میدهد. صدای روضهخوان توی تجمع پیچیده. از "ی" خداحافظی میکنم. سرعتم را بیشتر از قبل میکنم. تقریبا میدوم. تا برسم، مدام توی ذهنم میگویم: روضهٔ شب نهم، روضهٔ شب نهم. نباید جا بمانم.باید زودتر برسم. بقول مشکات، ما کل سال را منتظر شب تاسوعا هستیم.با سرعت بیشتر از کنار مردم میگذرم.فقط باید زودتر برسم. به روضهٔ شب نهم. نباید جا بمانم. میرسم کنار نخل. نخل بلندی که به لطف محرم، رویش پارچههای سیاه کوچک هم هست.یکدفعه چشمم به ماه میخورد.چند لحظه خیره میشوم بهش. خیلی زیباست.هرشب همینجا میایستم. اما درست، امشب باید بیشتر توجهم را جلب کند و به ماه فکر کنم. به زیبآییاش. همیشه از علاقه بیش از حدم به مآه گفتهام، اما... اما تا زیباییِ قمر بنی هاشم هست، تا داستان دلدادگی، اسوهٔ ادب و فداکار بودنش هست، زیبایی ماه چطور به چشم بیاید؟
روضه به اوج خودش رسیده. اشکها باعث میشوند مداح و مردم را لحظاتی تار ببینم. مداح، میگوید دستهای راستمان را بیاوریم بالا. و بلافاصله میگوید:
«بیدست کربلا.. دستِ ما را بگیر.»
فرصت روضهخوان کم است. فرصت من هم. حرفها زیاد و مجال کم است.نیاز داشتم بیشتر از اینها غرق این غم باشم. غرق اشکهآی خیلی بیشتر. مداح میرود و من، دلم جامیماند، در روضهٔ شب نهم. کاش دعا کردن بلد بودم. بلد بودم چطور بخواهم. دقیق چه بگویم. کاش یک روز. یک شب جمعه. میرسیدم به حرم حضرت ابوالفضل. روبه حرم میکردم و از نزدیک حرف.. حرفهایم را میزدم؟ شاید. اگر اشکها مجال میدادند. فکر کنم درستش همین باشد. به شنیدن یک روضه و غرق گریه شدن، مقابل ضریح حضرت مــآه..مــآهترین عموی دنـــیا، نیاز داشتم. برای زنده ماندن...
از سه شنبه دوم تیر صفر پنج،
شب نهم محرم نوشتن، همراه با دلتنگیهآ.
رآیحه🤍
حالا قرار است یکجور دیگر با شنیدن "بلند شو علمدار" بسوزیم، قرار بر این شد که به عمق داغ نیامدن علمدا
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا "علمدار نیامد" کوتاهترین و در عین حال غمانگیزترین روضهٔ کل عمر ماست :)
یک سحر، درد نیامدن علمدار... درد بیپنآه شدن، آواره شدن حرم را با تمام وجود حس کردیم، و من، هنوز که هنوز هست هم باور ندارم، که واقعا رفتهای. هنوز خاطرات آن دیدار خآص را مرور میکنم و دلتنگی دیوانهام میکند. هنوز نمیتوانم عبارت "مراسم تشییع رهبر شهید" را هضم کنم. و با تمام اینها، وسط هر روضه، میفهمم با این همه داغ، ما فقط کمی، مقدار خیلی کمی از داغهای کربلا را فهمیدهایم... خیلی کم:)
انگار خدا میخواست با این تجربهٔ این غمها، کمی، فقط کمی از "کربلا" و غمش را احساس کنیم و آخرش هم بفهمیم غمهای ما-هرچقدر هم جانکاه و جانسوز- باشند، در مقابل غم امام حسین و خیل غمهای کربلا، خیلی زیاد، کم است..بقول شاعر:
ایکاش غیر غصهٔ تو، غم نداشتیم.
و:
ما را ببخش، که از غم تو جان ندادهایم،
ای حسین جآنم.. پنآهِ عالـم.
#بلندشوعلمدار ..💔
زمان:
حجم:
1.6M
با تو پیوند دل خویش چنان میخواهم
که تو پیوند گسل از دو جهانش باشی...
از امروز، در خآصترین حالتی که میشد🫀:")
رآیحه🤍
با تو پیوند دل خویش چنان میخواهم که تو پیوند گسل از دو جهانش باشی... از امروز، در خآصترین حالتی
این، فقط سه دقیقه از خآصترین چند ساعتِ امروزه. و فکر کنم با اختلاف، بهترین هیئتی که تا الان توی زندگیم تجربه کرده بودم،بود؛
در وصفش میتونم بگم، انگار یه گوشه از گلزار شهدا، عطر کربلا گرفته بود. اشکهآی آدما، سینهزنی های محکم، عمیق و پراحساسشون، صدای خآص مداح و شعرهای متفاوتی که میخوند، باعث شده بود حس و حال حاکم بر هیئت قابل توصیف نباشه؛ فقط میتونم بگم همه چیز در واقعی ترین حالت خودش بود! سینهزنی و گریه کردنهای همه از اعماق قلبشون بود، فریاد زدن "یا ابوالفضل" ها از اعماق وجود بود و محکم کوبیدن دستها به سروسینه، و حتی روضهها، نوحهها، جملات و ذکرهایی که وسط مداحی میگفتن و دعاها، همگی از اعماق وجود و باورش متولد شده بودن وبعد به حنجره میرسیدن... یک تک جملهٔ کوتاه، برای جاری شدن اشکهای طولانی و عمیق، کافی بود؛ وقت صدا زدن حضرت ابوالفضل، التماس دعا تو نگاه تک تک سینهزن ها موج میزد، و عمق دلتنگی برای کربلا، حین خوندن مصرعِ -همیشه دلم تنگه برا ابوالفضل...- ،دیده میشد؛
از لحظه اول تا آخر کلمات واحساسات زیادی برای نوشتن داشتم، حتی مصرعهای ناب زیادی برای سیو کردن، اما حین نوشتن و وصف دقیق، انگار خالی از همهشونم...
ولی، باید بگم همه چی در عالیترین حالت خودش بود، یه بخش از قلبم اون گوشه پایین گلزار شهدا، همراه هیئت متوسلین به حضرت رقیه، و همهٔ جمع اهل دلی که اون لحظه با هیئت همراه شدن، موند. تا همیشه. و دوست داشتم هرچند دست و پاشکسته، اینجا ازش بنویسم و خب میدونید؟،میشه تا آخر عمر دلتنگش موند..آخه بقول مداح،بهشت ما همینجاست...حین همین اشکریختنهآ و سینهزنی و نوکریهآ و بقول شاعر: ما را نوشتهاند
برای گدا شدن
سائل شدن
اسیر شدن
مبتلا شدن... :)♥
پ.ن:
خدایا! ممنون که رزق امروز منو، قرار گرفتن وسط یه جمع اهلِ دل عاشق و دلتنگ مقدر کردی، همون جمع کوچیک وسط یه شهرستان کوچیکتر، با حضور شهدا... که اگرچه کوچیک بود، اما دلهای آدمهاش به وسعت آسمون بود و باعث میشد امید داشته باشم امام حسین علیه السلام و حضرت عباس، به واسطه بزرگی روح اونها هم که شده، به من هم نگاه کنن:)
خیلی ممنونم ازت و اللهم ارزقنا از این جمعهای پرنور،تا ابد؛
پنجشنبه چهارم تیرِ 1405،عاشورای حسینی، ده محرم، غرق نور،دلتنگی و عشــــق.
#از_زیبآییهآیِ_گره_خورده_به_آسِمون🕊
اون ده دقیقه کتاب خوندنی که تو روز عاشورا به این بخشش برسی هم میتونه رزق باشه، نه؟ :)
#سقای_آب_و_ادب
قادری بر هر چه میخواهی مگر آزار من
زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست
تا صبح از اینا :)