رآیحه🤍
-
هر کتابی که تمام میشود.تو میمانی و خاطرات به جامانده از آن. درست مثل یک سفر. و بعد از تمام شدنِ "راستی دردهایم کو؟" من ماندهام و حجم زیادی از حسرت، اشتیاق و ندانستن!
قصهٔ بعضی آدمها، عجیب، زیباست. مستقیم دست میکشد روی دیوارههای دلت. کلماتش مستقیما، روحت را مخاطب قرار میدهند.
اصلا میدانید چیست.. آدمهایی هستند، مثل عباس، شهید عباس دانشگر، که عشق را، و همهٔ باورهایشان را زندگی میکنند. به هر دری میزنند تا به چشم معشوق عالم،بیایند. ثانیههای عمرشان خرج هیچ و پوچ نمیشود. هرکجای زندگیشان را نگاه میکنی، زیبایی است و تلاش، برای شبیه معشوق شدن... برای رسیدن؛ فکر میکنم عباس، همه جای زندگیش را جوری چیده بود که به او، برسد... از درس و رشته و دانشگاهی که انتخاب کرده بود، تا آدمی که همسفر زندگیش بشود، و حتی نگاه عمیق و متفاوتش به عشق، که معتقد بود این عشق تمرین و مقدمه است برای عاشق پروردگار شدن ورسیدن... و آخر هم همین شد، عشق، بال پروازش شد، نه قفس؛ هرچند سخت و دردناک، اما عباس، رفت و رسید وبرد؛ به انتهای کتاب که رسیدم، یاد روضهٔ شب هشتم افتادم... و بلافاصله فکر کردم، جوانی عباس، فدایِ جوانِ امام حسین علیه سلام شد؛ مدام فکر میکنم خوشبحالش، که در بیست و چندسالگی، نگاهش به زندگی بینهآیت بود، به کم قانع نشد، خرج ماموریتی شد که خدا برایش مقدر کرده بود؛ و حقیقتا که، چه آغاز و پایانی... شروع زندگی در یکی از روزهآی خآص، یک ماه پر از نشانههآ، اردیبهشت؛ و اتمام، وسط دفاع از حریمِ حضرت زینب سلام الله علیها، در عاشقانهترین حالتی که میشد:)
و فراتر از ماه تولد، حتی اسم شهید هم پر از نشانههآست؛ میشود همنام ابوالفضل العباس... قمر بنیهاشم باشی، و زندگیت اینطور، رنگ کربلا نگیرد؟
خوشبحالش، خوشبحال عباس. خوشبحال عباسهآ. خیلی. خیلی زیاد.
حاوی دلتنگی و زیبآیی.
هشتمِ تیرمآهِ صفر پنج :)
#راستیدردهایمکو؟
pov:
تو هنوز غم حین شنیدن نماهنگ باور ندارم حاج مهدی رسولی رو هضم نکردی و الان با نماهنگ جدید مواجه میشی :)
رآیحه🤍
از دلتنگی هایی که می مانند :) یکسال گذشت وبه اندازه تک تک ثانیه ها دلتنگی به یادگار مانده، اما خب د
حالا جهان ای شعر غمگین اشک میریزد
بیتو خیابان فلسطین اشک میریزد :))❤️🩹
پ.ن:
حالا باید کجا مراجعه میکردم، برایِ دیدار...؟
رآیحه🤍
دست مجروح پدر روی سرم هست هنوز ... اما. . . "آخرین؟ " :)💔 پیوست: با همین عبارت کوتاه روی کارت،
شرطِ عشق، جُنون است.
ما که ماندیم، مَجنون نبودیم.
رآیحه🤍
روزهای آبان سال هزار چهارصد دو برای من، روزهایی غرق در سردرگمی بود. سردرگمی های نهان و آشکار. ظاهرا هدف و مسیر روشن بود. درونم اما چیزی گم بود.درست نمیدانستم چه. اما حسش میکردم. وسط یکی از همان روزهای سرد و حوصلهسربر بود، که غرق عطر گلاب و شوق بستهای بودم که از مشهد رسیده بود و انگار اتاقم، حرم شده بود. هنوز سرخوشی آن حال تمام نشده بود که گوشی زنگ خورد. شدت اشتیاق و همزمان حس باورپذیر نبودنم قابل اندازهگیری نبود. وحتی ممکن بود رفتنم قطعی نباشد. اما شد! همه چیز دست به دست هم دادند که من به آن دیدار خآص برسم. حالِ من قبل از دیدار وبعدش، اصلا قابل قیاس نبود. شاید خودم هم کامل متوجه عمق برکت آن دیدار نبودهام،حتی هنوز هم...
اما یقین دارم نیاز آن روز، برای زندگیم رسیدن به آن دیدار بود. کل اجزای زندگیم محتاج آن دیدار بود. بدون اینکه خودم بدانم. اما، خدا همیشه برنامههای بهتری، خیلی بهتری برای زندگی ما دارد. و این یک بخش از آن برنامه بود. که حتی توی رؤیا هم نمیدیدم یک عصر، یک تماس، یک بلیط به مقصد تهران، ویک اسنپ تا خیابان فلسطین جنوبی، مرا به دیداری برساند که بخش زیادی از زندگیم به آن گره بخورد. تا همیشه یکی از بهترین خاطراتم، مربوط به ده آبان ۱۴۰۲ است، حتی اگر این روزها با یادآوریش غرق دلتنگی واشک شوم؛
حالا، وسط روزهای تیر۱۴۰۵ اما خیلی چیزها فرق کرده. روزهای من مثل قبل غرق سردرگمی نیستند. چیزهایی که یک روز رویا و خیال بودند به واقعیت خیلی نزدیکتر شدهاند، و در تلاشم برای مسیری که حالا برایم خیلی روشنتر از قبل است. و البته یک چیز دیگر هم هست. اینبار به من به دیدار نرسیدهام. از آخرین دیدار، جاماندهام. از آخرینی که هنوز باور ندارم واقعا "آخرین" است.. اما میفهمم که از یک چیز خیلی باارزش ومهم جاماندهام. هربار عکس وفیلمهای مصلی تهران را دیدهام، غرق دلتنگی و حسرت شدهام. اما یک چیز هنوز، و همیشه، سرجای خودش است، اینکه معتقدم برنامههای خدا، خیلی بهتر از برنامه های خودم هستند، همیشه و به مراتب خیلی زیاد وعمیقتر. حسی درونم میگوید اگر آبان ۴۰۲ برنامه خدا این بود که به آن دیدار خاص برسم، اینبار، برنامه خدا برای تیرماه ۴۰۵هم نرسیدن است. هرچقدر سخت و سنگین باشد. هرچقدر هم حسرت داشته باشد، مطمئنم این نرسیدن، نشانهاست. پر از نشانههایی که یادم میآورند چرا شروع کردی و میخواستی به چه برسی اصلا؟
و امیدوارم این نرسیدن، مقدمهای بشود برای رسیدن به هرآنچه که باید و حتی نرسیدن به هرچه که نباید؛
چون یقین دارم یک نفر هست که کل زندگی ما را از دید عمیقتری مینگرد و عاشقِ ماست، عاشق همهٔ بندههایش؛
و وقتی اینطور باشد، همه چیز زیباست... چون نهایتا به او میرسد:)
۱۵تیر۱۴۰۵،از رسیدن و نرسیدنهآ، نوشتن.