رآیحه🤍
پیراهن مهمانی هنوز تنم بود. دوباره دراز کشیدم. کتاب سهراب توی دستم بود. توی گوشم زمزمه کرد: در دل م
نگاهمان بهم گره خورد. سرم را انداختم پایین. گفت:
محبوبه خانم! میخوام همراهم باشی تا به خدا برسیم، به کمال برسیم :))
برای تا صفحه ۲۶ خوندن زیادی خوب بود =)))
و کتابِ خیلی حس صمیمت و مدل نوشتن خوبی داره، از قبل معرفیش رو شنیده بودم و الان که شروعش کردم هم صد از صد تا همینجا :))
- کتاب اینجا بدون تو📚💜
هدایت شده از میم ر میم
یک نکته از این معنی.pdf
حجم:
1.3M
📚 یک نکته از این معنی (دفتر اول)
📖 دفتر شعر پیش رو، اولین گزیدهای است که از اشعار هنرجویان دورههای مختلف آموزش مبانی و مقدمات شعر مدرسهٔ شعر نکته جمعآوری و منتشر میشود.
🔹 دوستانی که در این دفتر با نام آنها آشنا خواهید شد، شاعران جوانی از شهرهای مختلف کشور هستند که اغلب بین ۱۷ تا ۲۳ سال سن دارند و نکتهٔ مهمتر آنکه اولین تجربهٔ سرایش شعر خود را در طول شرکت در این دورهها کسب کردهاند.
◽️ از زحمات خانمها زهرا معتمدی و نرگس بادوست در گردآوری و تدوین، آقای سعید رویینتن در طراحی جلد و صفحات، و استاد محمدکاظم کاظمی در صفحهآرایی این دفتر سپاسگزارم.
🔸 ثبت نام در هفتمین دورهٔ آموزش مبانی و مقدمات شعر نکته:
https://eitaa.com/ketabresan/21239
رآیحه🤍
📚 یک نکته از این معنی (دفتر اول) 📖 دفتر شعر پیش رو، اولین گزیدهای است که از اشعار هنرجویان دورهها
چقدر اُمید، انگیزه و لبخند تو این فایل جمع شده، درکنار شعرها :)💫
در کنار خوندن شعرای خفن بچهها، صفحه 43 شعرمن رو هم اگه دوست داشتین بخونین و خوشحال میشم اگه نظری هم داشتین😍
عشق میتواند یک خبر باشد. تیتر یک روزنامه، زنگ یک تلفن یا سروصدای یک اتفاق که قلبی را آرام میکند، یا حتی به هول و ولا میاندازد. گاهی به وسعت یک ملت است. گاهی صدای زنگ در یک خانه...
رآیحه🤍
دنیا محل گذر است، ابد در پیش دارید. -شهید محمد بلباسی.
بعضی آدمها همهٔ زندگیشان را میگذارند که به خدا برسند. و قصهٔ کتاب "اینجا بدون تو" از آنها بود.
از آنها که کلماتش تو را تکان دهند. قلب و روحت را زیر و رو کنند. و مستقیم از تو بپرسند، راستی راستی، کجای کاری؟ چقدر مثل محبوب از خودت میگذری، تا کجا میتوانی پای عشق بمانی؟ آنقدر عاشق هستی که از همهٔ سختیها به شوق لبخند رضایت امامت، بگذری؟ یا چقدر مثل محمد دنبال زیرپا گذاشتن نفست میگردی؟ چقدر مثل تو زندگیت غرق نور خداست؟ چقدر حواست هست تمام ابعاد زندگیت طبق میل خدایت باشد نه میل دیگران و حتی خودت!
چقدر مثل محبوب از تمام ظرفیت وجودیت برای خوب زندگی کردن استفاده میکنی؟ چقدر مثل محمد حال وهوایت پر است از شوق پرواز...
چقدر زندگیت مثل زندگی محبوب و محمد، رنگ خدا دارد، آنقدر که در دل سختیها، دوری و دلتنگیهایشان حس کنی عطر صحن آزادیست که جاریست...
انگار این مصرع را سرلوحهٔ حرکتهایشان قرار داده باشند:
«شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.»
و وقتی که به پایان کتاب رسیدم، حس میکردم محبوب به چیزی که از زندگی میخواست رسیده، وقتی توی جلسه خواستگاریش گفت فراتر از زندگی روتین چیزی میخواهد و به آن رسید. هرچند با خیلی از بخشهای قصهش بغض امانم را میبرید و تنها اشک ترجمه حالم میشد، اما بیشترین احساسم به این کتاب و قصهٔ متفاوتش، عشق است. بقول خودشان، مجنون بودن ویژگی مشترک آنها. جنونی که ناتوانم از شرح دادنش. اما مطمئنم تحمل سختیهایی که من فقط از آنها خواندم و محبوب و محمد از نزدیک لمسشان کردند، و در عین حال خوشبخت بودند و آرام، حاصل روحهاییست که جنون دارند.
درست مصداق مصرعِ:
«که این دارالجنون، هرگز نباشد جای عاقلهآ...»
۱۸شهریور صفر پنج، از کتاب اینجا بدون تو، نوشتن، حاوی جنون، دلتنگی و غم :)