رآیحه🤍
دنیا محل گذر است، ابد در پیش دارید. -شهید محمد بلباسی.
بعضی آدمها همهٔ زندگیشان را میگذارند که به خدا برسند. و قصهٔ کتاب "اینجا بدون تو" از آنها بود.
از آنها که کلماتش تو را تکان دهند. قلب و روحت را زیر و رو کنند. و مستقیم از تو بپرسند، راستی راستی، کجای کاری؟ چقدر مثل محبوب از خودت میگذری، تا کجا میتوانی پای عشق بمانی؟ آنقدر عاشق هستی که از همهٔ سختیها به شوق لبخند رضایت امامت، بگذری؟ یا چقدر مثل محمد دنبال زیرپا گذاشتن نفست میگردی؟ چقدر مثل تو زندگیت غرق نور خداست؟ چقدر حواست هست تمام ابعاد زندگیت طبق میل خدایت باشد نه میل دیگران و حتی خودت!
چقدر مثل محبوب از تمام ظرفیت وجودیت برای خوب زندگی کردن استفاده میکنی؟ چقدر مثل محمد حال وهوایت پر است از شوق پرواز...
چقدر زندگیت مثل زندگی محبوب و محمد، رنگ خدا دارد، آنقدر که در دل سختیها، دوری و دلتنگیهایشان حس کنی عطر صحن آزادیست که جاریست...
انگار این مصرع را سرلوحهٔ حرکتهایشان قرار داده باشند:
«شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.»
و وقتی که به پایان کتاب رسیدم، حس میکردم محبوب به چیزی که از زندگی میخواست رسیده، وقتی توی جلسه خواستگاریش گفت فراتر از زندگی روتین چیزی میخواهد و به آن رسید. هرچند با خیلی از بخشهای قصهش بغض امانم را میبرید و تنها اشک ترجمه حالم میشد، اما بیشترین احساسم به این کتاب و قصهٔ متفاوتش، عشق است. بقول خودشان، مجنون بودن ویژگی مشترک آنها. جنونی که ناتوانم از شرح دادنش. اما مطمئنم تحمل سختیهایی که من فقط از آنها خواندم و محبوب و محمد از نزدیک لمسشان کردند، و در عین حال خوشبخت بودند و آرام، حاصل روحهاییست که جنون دارند.
درست مصداق مصرعِ:
«که این دارالجنون، هرگز نباشد جای عاقلهآ...»
۱۸شهریور صفر پنج، از کتاب اینجا بدون تو، نوشتن، حاوی جنون، دلتنگی و غم :)
من هرگز نمیگویم
در هیچ لحظهای از این سفر دشوار،
گرفتار ناامیدی نباید شد.
من میگویم:
به اُمید بازگردیم،
قبل از اینکه ناامیدی نابودمان کند...
#نآدر_ترین
پ.ن:
عکسش دقیقا مخصوص رآیحه است، سبز، غرق کلمات ، خیآلها و #اُمید💚
یه تصویر ساده رو انقدر خوب و با جزئیات وصف کردن واقعا کار هر نویسندهای نیستتت، اخههههه ببینییید😭💫
از اینکه بین حجم زیادی موازی خوانی تصمیم گرفتم چند روز پیش شروعش کنم واقعا خرسندممم و از اینکه حجمش زیاده و قراره یک بخش از خوندنش تو پاییز باشه، خوشحالتر. :) 🤌🏻
#منِ_او❤📚
پ.ن: و امیدوارم زودتر حال نویسنده کتاب هم خوب بشه...🥲
رآیحه🤍
- از اندوهی که قلبِ مرا ؛ در سکوت ویران میکند به تو پنـــآه میبرم ..
نشآنهبازی در حد اعلا؟ بله. درست خودِ خودِ خودش. همان لحظاتی که احساس میکردم دلم از همهٔ جهان گرفته، خودم را گم کردهام، بین سردرگمیها غرقم، درحال نوشتن برای م بودم که: نمیدانم واقعا حق دارم یا دارم لوسبازی در میآورم؟ و نمیدانستم. از کجا میدانستم. خب. خودم هم نمیدانستم. یعنی میدانستم ها. ولی انگار نمیدانستم. اما غم را که احساس میکردم. اندوه ویران کننده، در مرز سکوت و کلمات. و با چاشنی درد و تردید. و چاره چه بود؟ چاره... درست در همین لحظات هجوم افکار اندوه و نفهمیدنهآ به دنبال چاره گشتن و نیافتن، لحظاتی که حتی از خود گوشی توی دستم هم خسته بودم و با خودم حرف میزدم که اصلا از فضای مجازی خستهام و این حرفها، روی همان گوشی، نوتیف پیامک اما معادلات را بهم زد. یکدفعه سکوت جای همهٔ شکوهها را گرفت. لبخند زدم. بقول کتاب من او، از آن لبخندها که عطر یاس داشته باشد. و هی خیره شدم به کلمات پیام. دلم نمیآمد پیام را ببندم. هی نگاه میکردم. غرق کلماتش میشدم وباز هم نگاه، نگاه و مرور هزار بارهٔ کلماتش. حرم حضرت معصومه. به نیابت از من. زیارت و نماز اول ماه. وای خدایا. قلبم پرمیکشید تا قم، وسط حرم. فکرش را بکن، یک نفر جای من به آسمان حرم خیره شده بود.از آن هوای نورانی تنفس کرده بود، کلمات زیارت را از طرفم خوانده بود. و از کیلومترها دورتر، رایحهش را حس میکردم. آنهم در وقتی که بیشتر از هر لحظه محتاج یادآوری این محبت بودم. محتاجِ کسی که دست دلم را بگیرد و متصل کند به آسمان، حتی به قدر یک زیارت نیابتی. بعد از این نقطه تحول کوتاه اما عمیق حس میکنم احوالم مصداق این شعر شده است:
«یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئله ها را..»
و خودش بود. غیر از این بود که نور محبت حضرت معصومه آرامش فوق عجیبی را مهمان دلم کرده بود؟ که اگر از زمین و زمان هم دلت گرفته، بیا با تصور اینکه در پنآه امن من هستی و اشکهایت روی شانههای من است.. آرام شو، با خودت زمزمه کن «گَه به داد من برادر، گاه خواهر میرسد...» تا لبریز از شوق و امنیت شوی. و براستی که چه میخواستم؟ جز همینهآ... جز لحظهٔ لمس محبت آنها که پنآهترین هستند، برای دلتنگیها، دلی که زیر آوارهای دنیا له شده باشد و التیام؟ التیامش تنها به آغوش نور رسیدن باشد، تا همیشه.
در اوج آرامش، عمیقا دلتنگ بودم، برای خواهر امام رضا، خود حضرت، و حتی حضرت شاهچراغ... که همهشان را به رأفت و محبت میشناسم،
و انگار که رئوف بودن میراث همیشگی این خانواده است،آنها که به پنآه شدن برای قلبها حین غرق غصه بودنشان، معروفند،
وآنها که کاش همیشه گرفتار مهرشان بآشم... بهترین اسارت دنیا و مصداقِ:
«تا مهر تو نآمد، نگشودیم درِ دل
آری، درِ دل بر همهکس وا نتوان کرد...»
دلتنگ و امیدوار و بازهم، دلتنگ :)
۲۲شهریور صفر پنج.