معلمِ هنرمندِ شهید!
چند دقیقه به این عنوان خیره میمآنم و غرق در افکارم میشوم.به این فکر میکنم که کلمات چقدر با ظرافت کنارهم گذاشته شدهاند تا لطافت یک انسانِ عاشق را نشان دهند.
فکر میکنم که چقدر درست گفته اند که "هرکه عاشق شُد،معلم میشود" و البته باز فکر میکنم که لزوما هر معلمی هم عاشق نمیشود حتما و هر عاشقی هم معلم!
اما کسیِ کنار اسمش نوشتهاند "شهید" حتما که عاشق بوده...
چه در طول زمان زندگیاش در دنیا که به معلمی وهنر پناه آورده و چه زندگی ابدش که با شهادت پیوند خورده؛
قابلیت این را دارم که مدتهای طولانی در مورد این آدمهایِ اهلِ دلِ عاشق فکر کنم، بدون اینکه خسته شوم یا تکراری شود برایم،فکر میکنم زندگی اینجور آدم ها گره خورده است به نشانه ها،نشانه هایی که عاشقشان کرده،نشانه هایی که باعث شده برایش به هنر و معلم شدن روی بیاورند،اصلا میدانید فکر میکنم آدم ها وقتی به چیز هایی مثل هنر،ادبیات،معلمی و امثالهم روی میآورند تنها هدفشان عشق است،اینکه آرام نگیرند تا لحظهٔ رسیدن به منبعِ حقیقیِ آن عشق؛
و چه آرام نگرفتنی...! بقول یکی از اساتید:
"خُب آدم دلش میخواد...!"، و چه زیستن نآب ودلانگیزی... که حتی با شنیدن یک اسم دل آدم میرود و غرق در خیال میشود،خیال با چاشنیِ،عشق،دلتنگی و شآید حسرت!
که حتی حسرتش هم شیرین است،بقول یکی از اساتید برای بعضی از چیزهای باارزش حسرت خوردن خوب است! و دلیلش هم آن است که" نیت های قلبی" از هرچیزی مهم تر هستند، خیلی مهم تر...
اولین تمرینِ هر روز نوشتن.
فقط نوشتن؛
فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر!
آزاد و رها نویسی...
هفتمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
رآیحه🤍
عشق یعنی زهرا هر سحر قبل نماز ساعتی محوِ تماشایِ علی میایستاد ... :)
-
نوشته بود:
فيقَلبِعليّأزهرتفاطمة؛
درقلبِعلی،فاطمهشکوفاشد.
:)))
#پیوست
رآیحه🤍
-
"هرگز حضورِ حاضرِ غایب شنیده ای؟ من درمیان جمع و دلم جای دیگر است"
چند بار پشت سر هم زیر لب با خودم تکرارش میکنم.
«من در میان جمع و دلم جای دیگر است»
و به چند روز پیش فکر میکنم،وقتی هنوز برگهٔ سوالات را نداده بودند و یکدفعه ذهن و قلبم باهم سفر کردند به تابستان پارسال.به فاصله هایی که داشتند کم و کمتر میشدند.برای فرودگاه شیراز، پرواز 4473، میدانید اصلا همینکه مقصدت "مشهد" باشد خودش خوشبختیِ محض است! حالا فکر کنید اینکه قرار بود یک ماه دیگر برگردم،برایم چقدر فراتر از خوشبختی بود.اینکه توی فرودگاه یکی از دوستهای اعتکاف شیراز را دیدم و خاطرات اعتکاف یادآوری شد،و دیدن عدد هشت روی کارت پرواز هم جزئیاتِ دلتنگ و مشتاق کننده تری بود. با خودم فکر کردم دلم برای حال خودم،حال آن روزها و ساعات خیلی تنگ شده،برای وقتی که از شهر و خانواده ات دور میشوی تا کنار پدر حقیقیات آرام بگیری،و مصداقِ "چون غریبی که خودش را برساند به وطن" شوی و حس کنی در این نقطهٔ زندگی دیگر هیچ چیز نمیخواهی؛ حتی دلم برای مسیری که خیلی طولانی نبود اما با یک شوق و انتظار عجیب میگذراندمش هم تنگ بود،برای پلی لیست خاصی که همیشه تا برسم به مشهد دارم،هم دلتنگ ترم میکنند هم ضربان قلبم را روی دور تند تنظیم میکنند و یک حس متفاوت دیگر که نمیدانم، شاید هنوز کلمه ای برایش اختراع نشده اما همینقدر که انگار سفرت به مقصد بهشت است و لحظه شماری میکنی تا برسی و چشمت گره بخورد به گنبد و بخواهی که همانجا و همان لحظه جهان متوقف شود،و تمام نشود و عوضش خودت تمام شوی...
وقت زیادی نمانده بود تا شروع امتحان ولی الان که دارم مینویسم دلم میخواست هزار بار مرورش کنم،انگار که یک لحظهٔ ناب زندگی را چندباره زندگی کنی هربار وتکراری هم نشود؛
وقتی داشتیم برمیگشتیم،یک خانم با لهجهٔ شیرازیش هم صحتبمان شد و با لحن شوخی گفت:«چرا دارین برمیگردین؟! شما که یک ماه اینجا بودین دیگه بمونید» و خندید.
اما فکر کردم واقعا راست میگفت،چرا برمیگردیم؟ چرا باید برگشت؟ آدمی که از وطنش دور بشود چه حسی دارد؟ آدمی که معتقد به "وطنِ من آغوشِ توست،پر از حسِ امنیت"، است، چطور دور از وطنش زنده بماند و در روز های سخت کم نیاورد؟ آدمی که کارش از دلتنگی هم گذشته است وبقول آن نوشتهٔ معروف باید در بغلتان بمیرد.
و تمام شود!
چه تمام شدنی...
و به راستی که
آه مِنَ الفراق(:
دومین تمرینِ هر روز نوشتن.
فقط نوشتن؛
فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر!
آزاد و رها نویسی...
*هشتمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
*: وباز هم نشونه بآزی...؟:)
• دين و دنياى بشر و جسم و جان انسان، به بركت كتاب تأمين و تغذيه مىشود.•
- رهبر معظم انقلاب اسلامی.
رآیحه🤍
-
یک بار برایِ خودم نوشته بودم:
"حواست به حقیقت اصلی خودت هست؟ به بهترین روزای زندگیت چطور؟" هدفت از زندگی رو یادت رفته؟"
و فکر کردم خیلی وقت ها آدم فراموش میکند؛خودش را و اینکه از زندگی چه میخواست؟
اصلا میدانید همانطور که آدم گاهی دلتنگ و دلگیر وخسته میشود، فراموشکار هم میشود؛ بین روزمرگی ها وشلوغی های زندگی مکث کردن را یادش میرود؛ استادمان در کلاس نویسندگی همیشه یک جلسه هایی را میگوید مکث کنیم! میگوید هیچ درس جدیدی نداریم،بروید درس های قبل را مرور کنید،روی تمرین ها مکث کنید.همیشه میگوید دنبال این نباشید که این کلاس را تمام کنم و بروم ترم بعد، کلاس جدید،تکنیک های جدید یاد بگیرم و...
با خودم فکر میکنم نه فقط برای نویسندگی که برای زندگی هم درست است؛ خیلی وقت ها آدم باید خودش را از چنگال روزمرگی ها بیرون بکشد و با خودش خلوت کنند، مکث کند، روی زندگیش تمرکز کند، ببیند، خب؟ چه شد؟ چرا اینطور شد؟ چه میخواستم و چه شد و...
خیلی وقت ها آدم دلش از خودش میگیرد.خداوند توی قرآن گفته است"انسان ذاتا ناشُکر"است و فکر میکنم فراموش کننده هم..
اینکه یادش میرود چرا آمد و باید چطور باشد؛
خُب درست است ولی خدا خودش میگوید هروقت بیایی بغلت میکنم؛نگاهت میکنم و مثل قبل دوستت دارم،تازه یک نفر هم میگفت لازم نیست فورا بخواهی عاشق خدا شوی، اول بفهم خدا عاشق توست..! و اگر واقعا فهمیدی خدا عاشقت است، دیگر گم نمیشوی...
شاید راست میگفت، شاید مشکل همین بود،فکر کنم دوباره وقتش است برای خودم بنویسم، بنویسم "حواست هست خدا عاشقت است؟ همه چیز را برایت خلق کرده و تو را برایِ خودش؟"
وفکر میکنم همین جملهٔ آخر کافی نیست برای رهایی از گمشدن؟ چه کسی انقدر لطیف و عاشقانه با آدم حرف میزند جز خودش؟ شاید باید بپرسم چرا او را گم کرده ام؟ آدم کسی که عاشقش است را گم میکند؟ شاید اگر مثل من بیمعرفت و غافل باشد، بشود. ولی... آدم های بیمعرفت هم دلشان تنگ میشود،کاش آنها را هم مثل کسانی که فهمیدند عاشقشان هستی، بغل کنی... چونکه آدم دلش تنگ میشود.. آدم دلش گم نشدن میخواهد... ولی خُب خدایا اصلا میدانی؟ ما آدمها،- یعنی من، خودم را میگویم- ، خیلی نمیفهمیم، خودت بغلمان کن و اجازه بده بفهمیم،میشود؟
سومین تمرینِ هر روز نوشتن.
فقط نوشتن؛
فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر!
آزاد و رها نویسی...
نُهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
Karen Homayounfar2837830701365.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
و دوباره،مناسبِ برای وقت های"از خانوم نظرآهاری خوندن"
و جوری که کلمات کتابهاشون و نُت های این بیکلام، نوازشگرِ روحن:>>>
#ملایمِلطیف