eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
447 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
رآیحه🤍
-
"هرگز حضورِ حاضرِ غایب شنیده ای؟ من درمیان جمع و دلم جای دیگر است" چند بار پشت سر هم زیر لب با خودم تکرارش میکنم. «من در میان جمع و دلم جای دیگر است» و به چند روز پیش فکر می‌کنم،وقتی هنوز برگهٔ سوالات را نداده بودند و یکدفعه ذهن و قلبم باهم سفر کردند به تابستان پارسال.به فاصله هایی که داشتند کم و کمتر می‌شدند.برای فرودگاه شیراز، پرواز 4473، میدانید اصلا همینکه مقصدت "مشهد" باشد خودش خوشبختیِ محض است! حالا فکر کنید اینکه قرار بود یک ماه دیگر برگردم،برایم چقدر فراتر از خوشبختی بود.اینکه توی فرودگاه یکی از دوست‌های اعتکاف شیراز را دیدم و خاطرات اعتکاف یادآوری شد،و دیدن عدد هشت روی کارت پرواز هم جزئیاتِ دلتنگ و مشتاق کننده تری بود. با خودم فکر کردم دلم برای حال خودم،حال آن روزها و ساعات خیلی تنگ شده،برای وقتی که از شهر و خانواده ات دور میشوی تا کنار پدر حقیقی‌ات آرام بگیری،و مصداقِ "چون غریبی که خودش را برساند به وطن" شوی و حس کنی در این نقطهٔ زندگی دیگر هیچ چیز نمیخواهی؛ حتی دلم برای مسیری که خیلی طولانی نبود اما با یک شوق و انتظار عجیب می‌گذراندمش هم تنگ بود،برای پلی لیست خاصی که همیشه تا برسم به مشهد دارم،هم دلتنگ ترم میکنند هم ضربان قلبم را روی دور تند تنظیم میکنند و یک حس متفاوت دیگر که نمی‌دانم، شاید هنوز کلمه ای برایش اختراع نشده اما همینقدر که انگار سفرت به مقصد بهشت است و لحظه شماری میکنی تا برسی و چشمت گره بخورد به گنبد و بخواهی که همانجا و همان لحظه جهان متوقف شود،و تمام نشود و عوضش خودت تمام شوی... وقت زیادی نمانده بود تا شروع امتحان ولی الان که دارم مینویسم دلم میخواست هزار بار مرورش کنم،انگار که یک لحظهٔ ناب زندگی را چندباره زندگی کنی هربار وتکراری هم نشود؛ وقتی داشتیم برمی‌گشتیم،یک خانم با لهجهٔ شیرازی‌ش هم صحتبمان شد و با لحن شوخی گفت:«چرا دارین برمی‌گردین؟! شما که یک ماه اینجا بودین دیگه بمونید» و خندید. اما فکر کردم واقعا راست می‌گفت،چرا برمی‌گردیم؟ چرا باید برگشت؟ آدمی که از وطنش دور بشود چه حسی دارد؟ آدمی که معتقد به "وطنِ من آغوشِ توست،پر از حسِ امنیت"، است، چطور دور از وطنش زنده بماند و در روز های سخت کم نیاورد؟ آدمی که کارش از دلتنگی هم گذشته است وبقول آن نوشتهٔ معروف باید در بغلتان بمیرد. و تمام شود! چه تمام شدنی... و به راستی که آه مِنَ الفراق(: دومین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... *هشتمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴. *: وباز هم نشونه بآزی...؟:)
• دين و دنياى بشر و جسم و جان انسان، به بركت كتاب تأمين و تغذيه مى‌شود.• - رهبر معظم انقلاب اسلامی.
-
رآیحه🤍
-
یک بار برایِ خودم نوشته بودم: "حواست به حقیقت اصلی خودت هست؟ به بهترین روزای زندگیت چطور؟" هدفت از زندگی رو یادت رفته؟" و فکر کردم خیلی وقت ها آدم فراموش می‌کند؛خودش را و اینکه از زندگی چه می‌خواست؟ اصلا میدانید همانطور که آدم گاهی دل‌تنگ و دل‌گیر وخسته می‌شود، فراموشکار هم می‌شود؛ بین روزمرگی ها وشلوغی های زندگی مکث کردن را یادش می‌رود؛ استادمان در کلاس نویسندگی همیشه یک جلسه هایی را میگوید مکث کنیم! می‌گوید هیچ درس جدیدی نداریم،بروید درس های قبل را مرور کنید،روی تمرین ها مکث کنید.همیشه می‌گوید دنبال این نباشید که این کلاس را تمام کنم و بروم ترم بعد، کلاس جدید،تکنیک های جدید یاد بگیرم و... با خودم فکر می‌کنم نه فقط برای نویسندگی که برای زندگی هم درست است؛ خیلی وقت ها آدم باید خودش را از چنگال روزمرگی ها بیرون بکشد و با خودش خلوت کنند، مکث کند، روی زندگی‌ش تمرکز کند، ببیند، خب؟ چه شد؟ چرا اینطور شد؟ چه میخواستم و چه شد و... خیلی وقت ها آدم دلش از خودش می‌گیرد.خداوند توی قرآن گفته است"انسان ذاتا ناشُکر"است و فکر می‌کنم فراموش کننده هم.. اینکه یادش می‌رود چرا آمد و باید چطور باشد؛ خُب درست است ولی خدا خودش می‌گوید هروقت بیایی بغلت می‌کنم؛نگاهت میکنم و مثل قبل دوستت دارم،تازه یک نفر هم می‌گفت لازم نیست فورا بخواهی عاشق خدا شوی، اول بفهم خدا عاشق توست..! و اگر واقعا فهمیدی خدا عاشقت است، دیگر گم نمی‌شوی... شاید راست می‌گفت، شاید مشکل همین بود،فکر کنم دوباره وقتش است برای خودم بنویسم، بنویسم "حواست هست خدا عاشقت است؟ همه چیز را برایت خلق کرده و تو را برایِ خودش؟" وفکر میکنم همین جملهٔ آخر کافی نیست برای رهایی از گمشدن؟ چه کسی انقدر لطیف و عاشقانه با آدم حرف می‌زند جز خودش؟ شاید باید بپرسم چرا او را گم کرده ام؟ آدم کسی که عاشقش است را گم می‌کند؟ شاید اگر مثل من بی‌معرفت و غافل باشد، بشود. ولی... آدم های بی‌معرفت هم دل‌شان تنگ میشود،کاش آنها را هم مثل کسانی که فهمیدند عاشقشان هستی، بغل کنی... چونکه آدم دلش تنگ میشود.. آدم دلش گم نشدن می‌خواهد... ولی خُب خدایا اصلا می‌دانی؟ ما آدم‌ها،- یعنی من، خودم را می‌گویم- ، خیلی نمی‌فهمیم، خودت بغلمان کن و اجازه بده بفهمیم،می‌شود؟ سومین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... نُهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
- عاشق یعنی چی؟ - یعنی کسی که قلبش از چشم‌هایش می‌چکد:)
"چه عیبی دارد؟ بگذار تمام قلبم از چشم‌هایم بریزد!"
از کتابِ کرگدن ها هم عاشق میشوند؛
Karen Homayounfar2837830701365.mp3
زمان: حجم: 4.3M
و دوباره،مناسبِ برای وقت های"از خانوم نظرآهاری خوندن" و جوری که کلمات کتاب‌هاشون و نُت های این بی‌کلام، نوازشگرِ روحن:>>>
دو ست دارم... پ.ن: چونکه دارای قابلیت 1756 دفعه شنیدنش بودم امروز؛
نوشته: "قرار نیست همیشه آسون باشه،اما اون زندگیه!" و فکر می‌کنم خُب، راست می‌گوید،زندگی قرار نیست هیچ‌وقت آسان باشد اما همیشه می‌تواند جذاب باشد! فقط کافی است باورش کنی، بخواهی‌اش، دوستش داشته باشی؛ خب زندگی هم یک نعمت خاص است،حتی لحظات سختش؛ از وقتی که یادگرفته‌ام داستان ها باید پر از کشمکش باشند،فکر می‌کنم زندگی هم همین است، چونکه داستان ها هم از دل زندگی های واقعی متولد می‌شوند دیگر، اگر زندگی سختی نداشته باشد یعنی کشمکش ندارد و اینطور زندگی یکنواخت می‌شود،زندگی یکنواخت مثل داستان یکنواخت است حوصلهٔ مخاطب را سر می‌برد،ذوقش را کور میکند برای ادامه و داستان خوبی نیست، اصلا داستان بدون کشمکش میشود مگر؟ وقتی از این زاویه به زندگی نگاه کنی، روز های سخت را هم مثل یک دوست در آغوش می‌گیری و زبان حالت اینطور میشود که "خب درست است سخت می‌گذرد ولی شما اگر نبودید زندگیم یکنواخت میشد و داستان زندگیم غیرجذاب! پس منطقیش این است دوستتان داشته باشم.." حالا اگر مثل من خیلی دنبال ربط نویسندگی وزندگی نباشید،بازهم یک چیز خیلی مهم دیگر هست، یک شعر در وصف همین روزهای سخت زندگی،آنجا که شاعر گفته: " هرکه در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند" یکی از اساتید هم یکبار نوشته بود:«گره توی زندگی؟ خدا دلش برات تنگ شده...» و خب راستش،اینجا آدم اگر میخواست هم نمیتواند دیگر شکایت کند و میرسد به اینکه بیشتر عاشق زندگی شود،چون میداند همه چیز از دست دوست است که می‌رسد و این یعنی زیبایی. چهارمین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... دهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
-
رآیحه🤍
-
- . . . «اگه این راهیان نور رو نرم،می‌میرم...» چند وقت پیش که یکی از گروه‌های بی‌نهایت را باز کرده بودم،یکی از بچه ها نوشته بود. بعدش هم،"ف.جیم"، پیامش را رپیلای زده بود و گفته بود: «منم پارسال واسه کربلا اینو گفتم؛ گفتم اگه نرم،می‌میرم.وهمینم شد، نرفتم و مُردم. هنوزم زنده نشدم...» و همین مکالمهٔ کوتاه،کافی بود.کافی بود برای بی‌تاب تر شدن.برای اینکه حرارت قلبم به صورتم برسد، اشک شود. برای اینکه بقولِ یک نفر،برای جایی که نرفته ای وفقط از دور دیده ای و شنیده‌ای،دلتنگ شوی؛ آنقدر که متوجه نباشی اصلاً؛ تو دلتنگی هستی یا دلتنگی تو؟ ولی این‌روزها دلتنگی،واژهٔ حقیری است برای احساسی که من دارم، برای حالی که خیلی وقت است زندگیش می‌کنم؛ نمی‌دانم از کِی و یا کجا شروع شد دقیقا،شاید، از همان روزهای سالِ 1400،وقتی توی کانال مربیشویِ تلگرام یک شب برنامه‌ای بود که عمیقا دلم را هوایی کرد؛ همان شبی که بعدش هم مربی‌مان مداحیِ "آه از دوریِ" حسین طاهری را توی گروهی که داشتیم فرستاده بود؛ شاید هم آن‌شب شهادت امام جواد،همان وقتی که شهید گمنام آوردند و همزمان این مداحی پخش می‌شُد:«از تو دورم باورم نمیشه و هیچ کجا واسم حرم نمیشه و دارم می‌میرم.» همان هیئت که قبل از آوردن شهید، مداح پرسیده بود چند نفر هنوز کربلا نرفته‌اند؟ وحتی تابستان پارسال که استاد ابراهیمی برای ما اهالیِ احیا، روضهٔ جاماندن خواند و فقط آه وحسرت از آن روز ها،آن جمع و آن آدم هایِ دارایِ دردِ مُشترک(: فکر می‌کنم این دوری چقدر کش آمده... مثل وقت هایی که مداح می‌خواند «خیلی وقته کربلاتو ندیدم...» و فورا فکر میکنم،بله؛ خیلی وقت است! به اندازهٔ ۲۰ سال... می‌دانید؟ یکبار یکی از بچه هایِ بی‌نهایت به بچه هایی که از اردوهای مشهد یا سفرِ کربلا جامانده بودند، می‌گفت فکر کنید امتحان شما این است، میگفت بعضی از بچه ها اگر اینجور سفرها را نروند شاید اعتقاداتشان تغییر کند یا ناامید شوند؛ میگفت شاید می‌دانند شما با نرفتن و دوری بازهم پای چیزی که باور دارید می‌مانید. راست می‌گفت و بقولِ شاعر "پیش مردم گله از یار؟ همینم مانده..." اما حرف‌های من از جنسِ گله نیستند،اصلا از آن حرف هایی نیست که بتوانم راحت،آنطور که منظورم است، بنویسمشان و دستم روی کیبورد سُر بخورد و بتوانم حق مطلب را،آنطور که واقعا هست، ادا کنم؛ از آنهایی است که باید در موردش به ارتفاعِ ابدیت اشک ریخت و در خلوت سکوت کرد و محوِ مـآه شد و خیره به ستاره ها؛ شاید به این امید که آسمان دلتنگی را حس می‌کند و ابرها هم آدمِ دل‌تنگ را در آغوش می‌گیرند...! حرف‌هایم از جنسِ در آغوشِ کسی اشک ریختن است،کسی که با آدم زخم هایِ مشترک داشته باشد،خیلی وقت ها جز محبت،داشتن زخم های مشترک باعث ربط پیدا کردن آدم ها باهم می‌شود؛ می‌دانید؟ آدم گاهی خیلی نمی‌داند و واقعا نمی‌تواند؛ بقول فئودور داستایفسکی: "چه ناتوان است، دل انسان..." و شاید،بقول "ف‌جیم" باید در موردش مُرد؛ و دیگر هم زنده نشد... یا بقول آقایِ قدیم: «من یا از دوریت‌می‌میرم یا غمت» و اصلا: " غم ِ عشق ِ تو مرا کشت ولی حرفی نیست عُمر در عشق تو خوب است به پایان برسد. . . " خوب است،خیلی خوب و همین ها. پنجمین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... یازدهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.