eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
447 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
Karen Homayounfar2837830701365.mp3
زمان: حجم: 4.3M
و دوباره،مناسبِ برای وقت های"از خانوم نظرآهاری خوندن" و جوری که کلمات کتاب‌هاشون و نُت های این بی‌کلام، نوازشگرِ روحن:>>>
دو ست دارم... پ.ن: چونکه دارای قابلیت 1756 دفعه شنیدنش بودم امروز؛
نوشته: "قرار نیست همیشه آسون باشه،اما اون زندگیه!" و فکر می‌کنم خُب، راست می‌گوید،زندگی قرار نیست هیچ‌وقت آسان باشد اما همیشه می‌تواند جذاب باشد! فقط کافی است باورش کنی، بخواهی‌اش، دوستش داشته باشی؛ خب زندگی هم یک نعمت خاص است،حتی لحظات سختش؛ از وقتی که یادگرفته‌ام داستان ها باید پر از کشمکش باشند،فکر می‌کنم زندگی هم همین است، چونکه داستان ها هم از دل زندگی های واقعی متولد می‌شوند دیگر، اگر زندگی سختی نداشته باشد یعنی کشمکش ندارد و اینطور زندگی یکنواخت می‌شود،زندگی یکنواخت مثل داستان یکنواخت است حوصلهٔ مخاطب را سر می‌برد،ذوقش را کور میکند برای ادامه و داستان خوبی نیست، اصلا داستان بدون کشمکش میشود مگر؟ وقتی از این زاویه به زندگی نگاه کنی، روز های سخت را هم مثل یک دوست در آغوش می‌گیری و زبان حالت اینطور میشود که "خب درست است سخت می‌گذرد ولی شما اگر نبودید زندگیم یکنواخت میشد و داستان زندگیم غیرجذاب! پس منطقیش این است دوستتان داشته باشم.." حالا اگر مثل من خیلی دنبال ربط نویسندگی وزندگی نباشید،بازهم یک چیز خیلی مهم دیگر هست، یک شعر در وصف همین روزهای سخت زندگی،آنجا که شاعر گفته: " هرکه در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند" یکی از اساتید هم یکبار نوشته بود:«گره توی زندگی؟ خدا دلش برات تنگ شده...» و خب راستش،اینجا آدم اگر میخواست هم نمیتواند دیگر شکایت کند و میرسد به اینکه بیشتر عاشق زندگی شود،چون میداند همه چیز از دست دوست است که می‌رسد و این یعنی زیبایی. چهارمین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... دهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
-
رآیحه🤍
-
- . . . «اگه این راهیان نور رو نرم،می‌میرم...» چند وقت پیش که یکی از گروه‌های بی‌نهایت را باز کرده بودم،یکی از بچه ها نوشته بود. بعدش هم،"ف.جیم"، پیامش را رپیلای زده بود و گفته بود: «منم پارسال واسه کربلا اینو گفتم؛ گفتم اگه نرم،می‌میرم.وهمینم شد، نرفتم و مُردم. هنوزم زنده نشدم...» و همین مکالمهٔ کوتاه،کافی بود.کافی بود برای بی‌تاب تر شدن.برای اینکه حرارت قلبم به صورتم برسد، اشک شود. برای اینکه بقولِ یک نفر،برای جایی که نرفته ای وفقط از دور دیده ای و شنیده‌ای،دلتنگ شوی؛ آنقدر که متوجه نباشی اصلاً؛ تو دلتنگی هستی یا دلتنگی تو؟ ولی این‌روزها دلتنگی،واژهٔ حقیری است برای احساسی که من دارم، برای حالی که خیلی وقت است زندگیش می‌کنم؛ نمی‌دانم از کِی و یا کجا شروع شد دقیقا،شاید، از همان روزهای سالِ 1400،وقتی توی کانال مربیشویِ تلگرام یک شب برنامه‌ای بود که عمیقا دلم را هوایی کرد؛ همان شبی که بعدش هم مربی‌مان مداحیِ "آه از دوریِ" حسین طاهری را توی گروهی که داشتیم فرستاده بود؛ شاید هم آن‌شب شهادت امام جواد،همان وقتی که شهید گمنام آوردند و همزمان این مداحی پخش می‌شُد:«از تو دورم باورم نمیشه و هیچ کجا واسم حرم نمیشه و دارم می‌میرم.» همان هیئت که قبل از آوردن شهید، مداح پرسیده بود چند نفر هنوز کربلا نرفته‌اند؟ وحتی تابستان پارسال که استاد ابراهیمی برای ما اهالیِ احیا، روضهٔ جاماندن خواند و فقط آه وحسرت از آن روز ها،آن جمع و آن آدم هایِ دارایِ دردِ مُشترک(: فکر می‌کنم این دوری چقدر کش آمده... مثل وقت هایی که مداح می‌خواند «خیلی وقته کربلاتو ندیدم...» و فورا فکر میکنم،بله؛ خیلی وقت است! به اندازهٔ ۲۰ سال... می‌دانید؟ یکبار یکی از بچه هایِ بی‌نهایت به بچه هایی که از اردوهای مشهد یا سفرِ کربلا جامانده بودند، می‌گفت فکر کنید امتحان شما این است، میگفت بعضی از بچه ها اگر اینجور سفرها را نروند شاید اعتقاداتشان تغییر کند یا ناامید شوند؛ میگفت شاید می‌دانند شما با نرفتن و دوری بازهم پای چیزی که باور دارید می‌مانید. راست می‌گفت و بقولِ شاعر "پیش مردم گله از یار؟ همینم مانده..." اما حرف‌های من از جنسِ گله نیستند،اصلا از آن حرف هایی نیست که بتوانم راحت،آنطور که منظورم است، بنویسمشان و دستم روی کیبورد سُر بخورد و بتوانم حق مطلب را،آنطور که واقعا هست، ادا کنم؛ از آنهایی است که باید در موردش به ارتفاعِ ابدیت اشک ریخت و در خلوت سکوت کرد و محوِ مـآه شد و خیره به ستاره ها؛ شاید به این امید که آسمان دلتنگی را حس می‌کند و ابرها هم آدمِ دل‌تنگ را در آغوش می‌گیرند...! حرف‌هایم از جنسِ در آغوشِ کسی اشک ریختن است،کسی که با آدم زخم هایِ مشترک داشته باشد،خیلی وقت ها جز محبت،داشتن زخم های مشترک باعث ربط پیدا کردن آدم ها باهم می‌شود؛ می‌دانید؟ آدم گاهی خیلی نمی‌داند و واقعا نمی‌تواند؛ بقول فئودور داستایفسکی: "چه ناتوان است، دل انسان..." و شاید،بقول "ف‌جیم" باید در موردش مُرد؛ و دیگر هم زنده نشد... یا بقول آقایِ قدیم: «من یا از دوریت‌می‌میرم یا غمت» و اصلا: " غم ِ عشق ِ تو مرا کشت ولی حرفی نیست عُمر در عشق تو خوب است به پایان برسد. . . " خوب است،خیلی خوب و همین ها. پنجمین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... یازدهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
رآیحه🤍
عطرِ کلمآت... کلمات عطرهای مختلفی دارند؛ عطر هایی دلربا و حتی عطرهای تنفر آور! من عاشق آن بخش از کلمات هستم که باعث میشود دل آدم لطیف تر از ابرهای آسمان شود؛ کلماتی که از قلب آدم ها متولد می‌شوند،از عمقِ روح. کلماتی که میشود دیوانه‌شان شد. کلماتی که میشود غرق در تک تک حروفشان شد،کلماتی که بوی نور می‌دهند! کلماتی که چشم ها محتاجند به دیدن‌شان و قلب نیازمند لمس کردنشان. کلماتی که ساده‌اند اما لبریز از روشنایی؛ کلماتی که ماموریت‌شان در جهان فقط بخشیدن حس و حالِ خوب به دیگران است؛ کلماتی به وسعت روحِ خالق‌شان... کلماتی که قلب‌هایشان پر است از احساساتِ مختلف، از عشق، از محبت،از ترس، نفرت و. . . و حتی کلماتی حاویِ دلتنگی؛ میدانید در هر حالت کلمات ابزار کار کسی است که میخواهد بنویسد، اما کلمات در متن زندگی هم جاری است؛ و ما هستیم که تصمیم می‌گیریم به کدام بخش کلمات روی بیاوریم! بخشی که عطر عشق و نور دارد، یا بخشی که حاوی غم و نفرت است؛ بخش اول همان است که قابلیت زلال کردن دل را دارد؛ همانکه میشود به آن مُبتلا شد و دوستش داشت. کلماتِ عزیز و زیبا. ششمین تمرینِ هر روز نوشتن. فقط نوشتن؛ فارغ از تکنیک وهر چیز دیگر! آزاد و رها نویسی... دوازدهمین روز از خُردادِ ۱۴۰۴.
ولی؛ خودمانیم کسی جز‌تو نفهمید مرا... :)
- آمدم دنیا برای دیدن روی علی:) ورنه من با مردم دنیا چه کاری داشتم...
نوشته بود: «آسمون مسیرِ نجاتُ به آدم نشون میده» و قلب من هم گمشده بود... راه را گُم کرده بودم،لازم دارم راهم را نشانم بدهی،تویی که به آدم های سردرگم کمک میکنی، راه نشان میدهی، بغلشان میکنی، میگویی من کنارتان هستم، نزدیکم، خیلی خیلی نزدیک،نزدیک تر از رگ گردن،وسطِ قلبت؛ به اینها که فکر میکنم می‌بینم شاید گم نشده‌ام. میدانی؟ شاید تو را گم کرده‌ام... تو را گم کرده‌ام و حس میکنم خودم را! هرچه که هست،سخت میگذرد؛ سختی که فقط به خودت میشود از عُمقش گفت؛ همانکه همزمان میدانی چه میخواهی وهمزمان نمیدانی؛ دلم میخواهد، مثل این عکس، خیره بشوم به آسمان، ستاره ها و مآهت، تا بواسطهٔ آنها راه را نشانم دهی، هرچند همیشه گفته‌ای اما میشود باز هم؟ بگویی: «بندهٔ من، من نزدیکم... خیلی نزدیک!» کاش هر روز، هر ثانیه یادم می‌آوردی(: چون من همیشه محتاجم به شنیدنش.. به پیچیدن نورِ وسط قلب، به لمس عطرِ آرامشی که جز خودت کسی نمیتواند داشته باشدش:) . . "میشه بغلم کنی و بهم بگی تو بندهٔ خوب منی؟" رآیحه! در دلتنگ ترین و سردرگم ترین ورژنِ ممکن...
- شیعه آرزویی عجیب دارد،که هر چقدر بیشتر به آن میرسد؛ بیشتر مشتاقش میشود! و آن "نجف" است ...
رآیحه🤍
-
ولی آقایِ امام رضا؛ باور کنید که: "نمی گیرد کسی همچون نفس در سینه جایت را" و همین :)