Nariman Panahi | UpSong.irNariman Panahi - Goli Gom Kardeam (128).mp3
زمان:
حجم:
4.1M
گلی کم کردهام
میجویم او را ...
به هر گل میرسم
میبویم او را؛
دیر فهمیدیم
اما فقط دیگه
با ظهور شما
مشکلات ما حل میشه!
العجل بقیهالله
#عزیز_خدا
انقلاب یه چیز عجیبی است!
حتی شما های که رفتید تو دلش و اونجوری کار کردید،
هنوز به اون اعماق و ریز کاری هاش نرسیدید!
ما که بیشتر از شما نرسیدیم!
خیلی این انقلاب چیز عجیبیست؛
حالا حالا ها دردسر برای ارباب های دنیا،
دردسر خواهد داشت!!
اولِ کار ....
_ رهبر شهید🇮🇷📚
•سلاحِمن•
عهد رفاقت را رها نکردند ؛
تا شهادت پای این عهد ایستادند . . .
#دو_رفیق_دو_شهید
-شهید ابوالفضل قیاسوند
-شهید محمد مهدی زواری
#کجامیخوایبری؟
به زودی . . .
توضیحی در مورد #کجامیخوایبری؟ :
این داستان نوشته شده توسط مدیر کانال هستش،بر اساس واقعیت.
داستان شرح حالا ساعات اولیه جنگ و رابطه خواهر برادری شهید ابوالفضل قیاسوند و خبر شهادت شهید بزرگوار هست؛
نام شخصیتهای داستان بر اساس واقعیت هست جز یک شخصیت.
این داستان با لطف خواهر شهید قیاسوند که خاطراتی از شهید را در اختیار گذاشتن نوشته شده.
نویسنده داستان،یکی از شخصیت های ذکر شده در داستان است.
ماهیت اصلی داستان بر اساس واقعیت است و بعضی از قسمت ها پرداخته ذهن نویسنده.
این داستان تقدیم به ساحت مقدس امام زمان «عج» ،رهبر شهید انقلاب و شهید ابوالفضل قیاسوند میشود؛
انشاءالله که به واسطه لطف و نگاه شهدا و ائمه شاهد ظهور صاحب الزمان «عج» باشیم و یار و یاور ایشان.
اللهم الرزقنا توفیق شهادت ؛
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🇮🇷
سلام بر آنان که
شبانگاهان میجنگند و
صبح دم با کفن باز میگردند؛
#کجامیخوایبری؟
#قسمت_اول
.
- خانم قربانی: خب بچه ها تدریس این قسمت هم تموم شد، جلسه بعدی این قسمت ازتون یه امتحان کوچک میگیرم؛
آماده باشید!
.
صدای در کلاس ....
.
+ دانش آموز: سلام خانم
معاون گفتند دانش آموز محمدی بیاد پایین، پدرش اومده دنبالش.
.
.
- دانش آموزان: چیشده محمدی ؟
چرا بابات اومده دنبالت؟
.
+ محمدی: نمیدونم
بهم نگفته بود قرار بیاد
بزارید برم ببینم چه خبر بهتون میگم!
خانم اجازه دارم برم؟
-خانم قربانی: آره برو عزیزم
.
صدای در کلاس ....
.
+ محمدی: خانم اومدم کیفم بردارم برم؛
بچه ها جنگ شده!!
مثل اینکه تهران زدن!
الان شما رو هم میبرن پایین، زنگ بزنید مامان و بابا هاتون بیان دنبال تون.
.
کلاس درس و صدای معلم بین اون همه صدای دانش آموز گم شده بود!
مجدداً صدای در کلاس؛
.
- معاون مدرسه:
بچه ها کیف هاتون رو جمع کنید بیاید پایین، باید برید خونه
فقط باید حتما اولیا بیان دنبال تون!
.
.
+ خانم قیاسوند(مهدیه): نمیدونم چطور پله های سالن مدرسه رو اومدم پایین
گریه امون نمیده تا زنگ بزنم ببینم ابوالفضل کجاست ؟
مأموریت بود.
خدای خودت رحم کن!
.
.
- فاطمه (دانش آموز): هعی چند روز بیقرار بودم،
انگار داشتن تو دلم رخت میشستن!
نگو قرار بود جنگ بشه
خدا خودش رحم کنه
مهدیس گوشیت رو از دفتر بیار
زنگ بزنم به بابام
ببینیم کجاست ؟
محل کارش تهران ....
.
-ریحانه: اره مهدیس
از شانس داداش منم امروز رفته بود تهران
چیکار کنم الان!
.
-مهدیس:باشه بابا
صبر کنید الان میدم بهتون...
.
از سالن خارج شدند دانش آموزان،
در حیاط منتظر والدین ....
.
- مهدیس: بچه ها دیدید خانم قیاسوند (مهدیه) داشت گریه میکرد؟
.
صدای مهدیس میپیچد که رو به خانم قیاسوند میگوید: خانم نگران نباشید
برای برادرتون آیت الکرسی میخونم؛
و مهدیه خطاب به مهدیس:
آره حتماً بخون ...
.
حیاط مدرسه ...
.
- ثمین: فعلا فکر کنم برای شهادت فاطمه و ریحانه صدر جدول نشستن!
.
- فاطمه: عمرا بابا
کسی از پشت صحنه اون یکی خبر نداره!
.
- فاطمه: نظرتون چی افطار تو آسمون با فرشته ها،مائده های آسمانی بخوریم ؟!
.
- بچه ها : چه شود ...😂
.
اتاق دبیران مدرسه
.
+ مهدیه: داداش تو رو خدا موبایلت رو بردار؛
برای چندمین بار دارم پیام میدم و زنگ میزنم ولی جواب نمیده...
.
صدای زنگ موبایل خانم قیاسوند ...