نیمی از جانِ مَرا بُردی،
محبت داشتی...
نیمِ باقیمانده هم
هر وقت فرصت داشتی!🩶🔐`
دࢪ سینه دلم گُم شده!
تُهمت به کھ بندم؟
غیࢪ از ‹ تو ›
کسی ࢪاه در این خانه ندارد.🤎☕🌱`
از قافیهها خسته از بحر و هِجا خسته
شعرم به چهکار آید، وقتی تو نمیخوای!🩶🗝`
- لابهلایِ خندههایِ جَمع، یادت میکنم...
خیرهماندنها به نقشِ رویِ قالی، ساده نیست!🫂🧡🌱`
و چای دغدغهیِ عاشقانهیِ خوبیست...
برایِ با ' تو ' نشستن، بهانهیِ خوبیست!☕🌱:)`
‹ صحبت از ماندنِ یک عُمر بماند به کنار
قدرِ نوشیدنِ یک چای بمانی، کافیست.🫖🤎 ›
تو را آنگونه میخواهم که باغی باغبانش را
شبیه مادر پیری که می بوسد جوانش را..🫠
شما که او را ندیدهاید
چشمهایش
چشمهایش...
باور کنید من هم سیر ندیدمش!
چشمهایش نگذاشتند؛🫠