گفت: خسته بنظر میرسی!
گفتم:
روزگار بیش از آنچه انتظارش را میکشیدم بر من سخت گرفته است.
بدون شب بخیر نخوابید حتی اگه از دست هم عصبانی باشید:)
از فردا که خبر ندارید،شاید ...
آنقَدَر در جلد نقشم خوب رفتم ، هر کسی
ختم من آید بگوید : او که حالش خوب بود!
خسته بودم، داشتم جا میزدم، نایی نبود
خندههای نارفیقان یادم آمد ... پاشدم
چهرهام زرد است و دل خون است و اشکم ارغوان ؛
یا منم پاییز و یا پاییز فصلی از من است . .