یک ساعت گذشت. درحالی که سرمو روی بالشتِ خیسِ گلولههای اشک میفِشورم، چشمان نمدارم را میبندم که شاید به خواب بروم. از عالم و آدم خستهم. هیچگاه اینگونه نترسیده بودم. قلبم محکم میزند. چشمانم میسوزند و سرخ شده اند. دستانم میلرزند. نبض سرم را احساس میکنم.
از کنکور هراس دارم. من فقط میخواهم تمام شود. التماس میکنم زود تمام شود، تا جمعه هفتهٔ دیگر، چیزی از من نمیماند به ولله.
اشکهایم پایان نمییابند. خدایا -عاجزانه میخواهم که- بغلم کنی.