امشب خونه بابایدو مهمون امده بود و چون کسی نبود و مامانم هم خسته، من رفتم اونجا که کمک مامایدو کنم. حدود یازده و نیم بابام امد دنبالم و برگشتیم خونه؛ توی راه خیلی یهویی بابام شروع کرد به گفتن که، امسال جنگ بود و ما متوجهیم که تو بخاطر خیلی از شرایط نتونستی خوب بخوبی آلاء، پس اگه نشد اشکال نداره. سال دیگه هم میتونی تلاش کنی :)
منم که این دو هفته رفته بودم روی حساسترین حالت شروع کردم به گریه (نخندید بچهها (خودم درحال قهقه زدن)). ولی جدی بچهها نمراتم پارسالم به مراتب بهتر از امسالن.. پارسال یه نوزدهای یه دوتا هجدهای بود، امسال هفده داشته باشم هم راستش ناراحت نمیشم. ناراحت که میشم امّا خب شرایط خانواده، خونه، کشور، جنگ و منگ.. اجازه تمرکز و خوب خوندن نمیدادن.
با این وجود من همچنان میخونم برای کنکور امسال چون معتقدم، اگه قبول نشدم حداقل با خودم نمیگم درسته شرایط بد بودن ولی خودتتم تلاش نکردی. تلاش میکنم که اگه قبول نشدم بگم من نهایت تلاشم در این شرایط این بود، ما که حرکتمونو کردیم انشاءلله که خدا هم به همون ندازه تلاشمون بهمون اجر بده😂 اگه هم اجر کافی نداد به عنوان امتحان در نظر میگیرم و برای سال بعد میخونم (یاد ویژگیهای انسان موحد، دینی۳ افتادم).
دلم ز صحبتِ این خلق، سخت خسته شدهست
ز هر طرف که گریزم، دری بسته شدهست
به هر که دل سپردم، مرا به خویش فروخت
نصیبِ خاطرِ من، رنجِ پیوسته شدهست
یکی به وعده بیامد، یکی به خنده گذشت
و سهمِ من ز همه، گریهای نشسته شدهست
نه یار مانده، نه مونس، نه آشنایِ قدیم
تمامِ شهر برایم غریب و خسته شدهست
ز بس که قصهٔ دل را به هر کسی گفتم
لبم ز گفتنِ آن قصه نیز بسته شدهست
به خانه میروم و خانه نیز بیگانهست
چه خانهایست که در آن، دلم شکسته شدهست؟
پدر به کارِ جهان، مادر اندر اندوه
و من میانِ دو دیوار، دلشکسته شدهست
خدا کند که شبی از درونِ این تنِ من
صدای گریه برآید، که بغض خسته شدهست
نه چشمِ منتظری مانده پشتِ این درگاه
نه دستی که بگوید: «هنوز پیوسته شدهست»
چه سخت میگذرد عمر بر کسی که تمام
جهانِ خویش بداند، ولی خودش تنهاست
#امضاء 🦌☁️
هدایت شده از دفترِخاطراتیکرَوانی
میزان خستگی در من اونجایی مشخص میشه که ساعت مطالعم از روزانه ۱۴ ساعت رسیده به روزانه ۸ ساعت