هدایت شده از - سِدنا
دلم میخواد یک روز باهات زندگی کنم. با تو از خواب بیدار شم. با تو صبحونه بخورم. با تو فیلم ببینم. با ناهار درست کنم و بخوریم. با تو ظرفا رو بشورم. با تو، باتو، انگار با تو هرکاری قشنگه عزیزم. تو کی هستی؟ چجوری اینطوری هستی؟
چطوری میتونی کاری کنی که من حتی با تصور کردنت لبخند بزنم؟ چطوریه که خوردن نوک دستات به پوستم کلی امید بهم تزریق میکنه؟ این قدرت توئه یا قدرت دوست داشتن؟
بابا میگفت: «چقدر از فوت بابایدو بگذره، غم هم کمتر شروع میکنه به نشون داده شدن. دیگه از صبح تا شب گوشه غم نمیگیری، نه. از صبح تا شب اتفاقا شروع میکنی خودتو درگیر کردن، برخلاف روزهای اول که نای بلند شدن نداری، امّا اینقدر خودتو درگیری میکنی که آخرش وسط سوپری درحال حساب کردن، غم چیره میکنه و تو اون وسط میشینی و گریه میکنی..»
حق با بابا بود.
من عزیزترین آدم زندگیم بابایدو بود، و البته هنوزهم هست. ولی بعد فوتش که زیاد گریه نکردم - در واقع وقت نداشتم - بقیه میگفتن: «تو چطوری میتونی گریه نکنی؟ حیف اون همه محبتی که به تو کرد. مثلا تو عزیزترین نوهش بودی..» امّا هیچکس توجه نکرد که من هفت روز کمرم شکست و توی گلوم سرطان بعض پدیدار شد، ولی نمیتونستم بشینم و گریه کنم چونکه خالههام همه شکسته شده بودند، برای هیچکاری روشون باز نمیشد. نوهها همه کوچیک بودن. مامایدو داشت سوگ بیوه شدنشو میکرد. و تنها کسی که میتونست به کارهای فاتحه رسیدگی کنه من بودم و دخترخالهم.
این مدتهام راسیتش، تازه من دارم با شوک نبود بابایدو روبه میشم.. اصلا بعضی وقتا که میرم خونشون و میبینم سرجای همیشگیش نیست تعجب میکنم، تا اینکه مامایدو رو میبینم کخ مشکی پوشيده... این چند روزه گریههام تازه شروع شدن. امِا مشکل اینجاست که بد موقع شروع میشن. مثلا وسط تعریف کردن یه اتفاق بامزه، یا غذا خوردن، بند کتونی رو بستن...
احساس تنهایی میکنم. حس اینکه دیگه کسی رو ندارم تا ابد دوستم باشه، بدترین حسه. کاش بابایدو - تنها دوست ابدیم - زنده بود. من واقعا دلم براش تنگ شده.. ولی چقدر خوشحالم که امشب امد به خوابم و بغلم کرد.
با این وجود - که بابایدو پدربزرگمه و واقعا عزیزترینمه- بچهها، من اصلا دوست ندارم زیاد براش مشکی بپوشم. و برام مهم نیست بقیه میخوان درموردم چه فکری کنن...
برای این کارم هم چند دلیل دارم که بنظر خودم منطقی هستند:
-اولاً بابایدو کسی بود که همیشه میگفت مشکی نپوشید و اون از این رنگ متنفره، فکر کنید حتی توی فوت خواهر خودش هم نذاشت ما بیشتر از چهل رو مشکی بپوشیم.
-دوماً مشکی پوشیدن که بهدرد مِیت خورده که من الان بخوام چندسال بپوشم؟ اصلا جداً ما مشکی رو بخاطر احترام به مِیت میپوشیم یا خجالت از حرف مردم؟
-سوماً وقتی زندگی ادامه داره و بابایدو هم اتفاق بدی براش نیوفته، من چرا باید این همه خودمو توی غم غرق کنم؟ مگه مرگ بده؟ خوبه زنده میموند با اون دَم و دستگاهی که بهش وصل بودن و اذیتش میکردن؟ مرگ صرفا یه فاصلهای بین فرد و افراد زندگیشه. اونا فقط یک مدت فاصله میگیرن و دوباره پیش هم برمیگردن...
- سِدنا
با این وجود - که بابایدو پدربزرگمه و واقعا عزیزترینمه- بچهها، من اصلا دوست ندارم زیاد براش مشکی بپو
بابت این انتظار واکنش دارم، نظرتون رو بگین.
سلام سدنای ناناز..
اصل بر هفت روز سیاه پوشیدن و بسیار یاد مرده کردنْ همراه بادعا خوندنه
و بعد هم رخت عزا رو در آوردن و تقدیم هدیه های معنوی که میگن مرده تا چهل روز اجازه داره روی زمین برگرده و به عزیزانش سر بزنه و چشم انتظار صلوات و کار نیک از طرف بچه عا و خانوادشه
دو اینکه چهل روز لباس عز تن کردن برای امام حسینه و البته نه که بگم برای مردتون تا چهل روز لباس عزا تن نکنید، بکنید اما میگم فرهنگ درستی نیست، ما الان جا افتاده حتی سورمه ای می پوشیم،زن باردار اجازه مشکی پوشیدن نداره
دختر دم بخت و ج
-
سلام.
حرفات کاملا درست و منطقی هست خیلی ها میگن مشکی پوشیدن ادای احترام به فرد و خانواده طرف هست در صورتی که همون آدم ها زمانی که فرد زنده بود یه زنگ نزدن احوالش بپرسند غم آدم توی لباس مشکی نیست غم از توی دل ریشه داره تو سالها بعد وسط چایی دم کردن میشینی و براش گریه میکنی و سوگ هیچوقت تموم نمیشه
عزیزم توهم هرجور که خودت راحتی و فکر میکنی درسته عمل کن حرف مردم مهم نباشه دهن مردم هیچوقت بسته نمیشه همیشه دنبال یه چیز برای حرف و ایراد هست
-
موافقم.