eitaa logo
مـن!
22 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
•آخرِ قصـهٔ ما دل به دلدار رسید و حسین به رقیـه...• به قلمِ صبرا✍🏻💕 +وقفِ نگاهِ پُر برکتِ حضرت علی‌اکبر"ع".. ✨
مشاهده در ایتا
دانلود
به نامِ خداوندِ ماهِ حسین"ع"
•علـی• •بِـسمِ‌ اللَّـه‌ الرَّحمَـنِ الرَّحیـم• که به کدامین گناه کشته شده است؟(۹) "تکویر" آرام صورت کودکم را بوسه‌ای زدم. او می‌گریست و من... درد می‌کشیدم؛ من با گریهٔ بدونِ اشکش، هق‌هقِ دردناکش درد می‌کشیدم. دستم را آرام روی صورتش کشیدم، کمی آرام گرفت. در میانِ گریه‌اش اندکی لبخند زد؛ با لبخندش لبخندی زدم...! لبم کمی از خشکیِ بسیار می‌سوخت... کودکم لب‌هایش خشک و خونی شده‌ بود؛ دیگر توانِ گریه‌کردن نداشت...! آب می‌خواست! خداوندا! مگر گناهِ پسرم چیست؟! پروردگارا! علیِ من را آرام کن! صدای مولایم حسین"ع" از بیرونِ خیمه آمد، علی را می‌خواست؛ صدای گریهٔ نوزادم به گوشِ پدرش رسیده بود! به شوقِ اینکه کودکم در آغوشِ پدرش آرام می‌گیرد، علی را به دستِ مولایم سپردم. دقایقی بعد، صدای مولایم آمد، از دشمنانش برای علیِ گریانم آب طلب می‌کرد... ناگهان صدای هلهله‌ای آمد. معلوم بود که از سمتِ لشکرِ دشمن است، اما برای چه؟! نگران شدم! به انتظارِ خبری خوش بودم؛ اما... با نگرانی، آرام به بیرون از خیمه رفتم، صدایی از پشتِ خیمه می‌آمد. به سوی صدا رفتم، مردی را دیدم که شانه‌هایش خم شده بود؛ مولایم حسین"ع" بود! پس علی کجا بود؟! نکند... وای از هلهلهٔ دشمن! وای از شانه‌های خمیدهٔ مولا...! با التماس از مولا، علی را درخواست کردم. پس لبخندِ زیبایت کجاست پسرم؟! نگاهم به چهرهٔ آقا افتاد، غمگین بود. وای بر من که من و فرزندم نفس می‌کشیم و امام و مولایم غمگین است؛ دیگر یاری ندارد! اما... پسرم، علیِ من دیگر زنده نیست، دیگر لبخندش را نمی‌بینم! آرام باش رباب! آرام‌تر گریه کن! علیَت از دیدنِ اشکِ مادرش می‌گرید! آرام باش! پسرت در بهشتِ خداوند، در آغوشِ مادر بزرگش از آبِ گوارای حوضِ کوثر می‌نوشد...! آرام باش رباب! برای مظلومیتِ مولایت اشک بریز که دیگر یاری ندارد...! •به قلمِ صبرا• @Saabra_69
هدایت شده از مُهَجَنــا :)🇮🇷🚩
سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند باید او تن را جدا؛ سر را جدا پنهان کند...
به‌ نامِ خداوندِ یوسفِ حُسیـن"ع"
•یـوسفِ کـربلا/۱• هر چقدر که قَـد می‌کشید، عمه برایش زیر لب [لا حول و لا...] می‌خواند و مادر ناس به سویش فوت می‌کرد! عمویش به تنومندی‌اش فخر می‌فروخت و هرگاه نامِ علی را صدا می‌زد، یـادِ پدر می‌افتاد. پسر شده بود عصای پدر پیرش! هرگاه حسین"ع" دلتنگِ پدربزرگش می‌شد؛ خیرهٔ قَـد و بالای علی"ع" می‌ماند و قربان‌صدقهٔ گیسُـوانِ بلندش می‌رفت... علی"ع" برای رفتن به میدان، از پدر اذن می‌خواست. پدر خیره‌اش ماند و از او طلب کرد: علی‌جان! کمی راه برو پدر تو را ببیند! علی"ع" لبخندی زد! علی به میدان رفت و دلِ حسین لرزید! دانست که آن وحشیان، کینهٔ خود از پدربزرگ را بر نوه، خالی می‌کنند... علی"ع" مانند حیدر"ع" پدربزرگش، شمشیر می‌گرداند و مانند طوفان می‌جنگید! تا زمانی که آن ملعون فرقِ علی"ع" را مانند گلی، پَرپَر کرد و واقعهٔ شبِ نوزدهمِ ماه رمضان تکرار شد؛ این‌بار نه در کوفه بلکه در کربلا، نه در میانِ سجـاده بلکه میانِ خارها...
•یـوسفِ کربـلا/۲• فریادِ علی"ع" بلند شد و پدر را خواست؛ یا ابتاه... حسین"ع" شتابان به سوی علی رفت و باز هم، زمان به عقب بازگشت و در جایی میانِ کنعان و مصر متوقف شد... این‌بار یعقوبِ کربلا، از شوقِ پسرش علی‌اکبر"ع" از مَـرکب بر زمین افتاد. حسین"ع" قصد داشت، یوسفش را از میانِ کوفیان نجات دهد... سرِ علی"ع" را به دامن گرفت و غریبـانه سعی می‌کرد یوسفش آرام‌تر و آسان‌تر جان دهد... پدر، پسر را در آغوش گرفته بود و حسین"ع" قلبش را... فریـادی برآورد که نفرینی بر آنها بود؛ خدا رَحِمتان را قطع کند! حسین"ع" غریبانه، بدن ارباً ارباً شدهٔ یوسفش را که توسطِ گرگ‌های عرب تکه‌تکه شده بود، در عبایش جمع می‌کرد... فرشتگان، گوشه‌های عبا را گرفته بودند و بر خورشیدِ پَرپَر شدهٔ حسین"ع" می‌گریستند... و سرزمینِ کربلا، سراسر، از نورِ علی"ع" پُر شده بود...
هدایت شده از مُهَجَنــا :)🇮🇷🚩
آخرِ قصـهٔ ما، دل به دلدار رسید و حسین به رقیـه... به قلمِ صبـرا ✍🏻💕 @Saabra_69
•بسم‌ رب الحسین"ع"•
-عباس... عباس... عباس یعنی شیر بیشه. و چه نامی زیبنده‌تر و برازنده‌تر از این نام برای مولودی که پدرش شیر خدا (اسداللّٰه) است و مادرش ماده شیرِ بنی‌کلاب؟! •ماه به روایت آه•
•مؤمـن نمی‌توانـد بی‌تفاوت و یا سازشگر بمانـد. سازشگری و بی‌تفاوتی با ایمـان و بالاتر، با توحیـد نمی‌سـازد.• "رشد؛ علی صفائی حائـری"
هدایت شده از مُهَجَنــا :)🇮🇷🚩
•من معتقدم، امام حسن مجتبی شجاع ترین چهره تاریخ اسلام است...• - شهید آیت الله سیدعلی خامنه‌ای