مـن!
عنوان: خانوادهٔ خوشبخت نویسنده: شیخ اسماعیل رمضانی •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• برشی از کتاب: {عب
﴿خانواده ابتلای اجباریِ طولانیمدتِ خداوندِ حکیمِ بصیر است. که این خانواده از پرُ فایدهترین و پُر قدرتترین حادثههاست.﴾
✿"خانوادهٔ خـوشبخت"✿
#نوشِ_روح 🌿
「 بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم 」
سلام مهربونا به《 رزا🌹 》خوش اومدین🥰
یه گوشهی کوچیک برای دخترای خوشسلیقه 🎀
پر از اکسسوریهای بامزه، ظریف و خاص ✨
رُزا؛ شاید چیزی که دنبالش بودی همینجاست 🦋
𝐉𝐨𝐢𝐧🌹⤳@Roza_accessoriess
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تصور میکنم. تصور میکنم پسرک قبل از جشن، آرایشگاهش را رفته. موهایش را حالت داده. کتوشلواری را که از چندماه قبل اصرار به خریدنش داشته و پدرش بالاخره توانسته برایش بخرد، پوشیده. خودش که ادکلن شخصی ندارد. از ادکلن پدرش چند پاف، طوری به کتش زده که لک نشود. پسرک جلوی آینه، وجنات مردانه خودش را که دیده لبخند زده. لپهایش گل انداخته. شبیه آدمبزرگها شده. مرد شده. پسرها با کتشلوار، خیلی آقا میشوند. مخصوصا با اولین کتوشلواری که در عمرشان میپوشند. مادرش قربان صدقه پسرک رفته. وان یکاد برایش فوت کرده و گفته ماشالا هفتقرآن به میان، ایشالا دامادیتو ببینوم. پسرک طوری راه میرود که خدای ناکرده غباری به کتوشلوار تازهاش ننشیند. لک به پیراهنش نیفتد. یک تار مویش جابجا نشود. او خوشحالترین مرد مراسم امشب است. گو که سور و سات مرد شدن او برپاست. چند لحظه بعد، حالا پسرک افتاده. کتوشلوار تازهاش، چاکچاک ترکشهاست. خونین و خاکی و پاره. لپهای گلانداختهاش مثل برف سفید شده و موهایش به هم ریخته. پسرک، شهید شده. مردتر شده. مردتر از خیلیها. و زنی میان جمعیت جیغ میکشد که پسری با کتوشلوار تازه مشکی ندیدید؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
•لیلـی• 🤍✨
دهـهٔ پنجاه، از لیلیِ هفدهساله به عزیزش:
روزِ اول؛ عطرِ نعنا!
سلام عزیزکم! امروز را به رسمِ خاتون، عزیزکم صدایت زدم! او هم آقاجان را با آن قد و قامتِ بلندش، عزیزکم میخواند! امروز ندیدمت، اما رایحـهِ خوشِ موهایت تا درِ حیاطمان میآمد! مادر با شنیدنِ آن بو، از عطرِ نعنا سخن میگفت، اما، من از عطرِ تو! مادرم از نعناهای قد کشیدهاش میگفت، من از قامتِ بلندت! طفلکی نعناهای باغچه! دل خوش کرده بودند به تعاریفِ من از تو!
از مادر بابتِ کاشتِ آن برگهای خوشرنگ در باغچهٕ حیاطمان ممنون بودم چرا که عطرِ تو را به من هدیه داده بود!
فهرستِ نورهای "من!"
"علـی"
"یوسفِ کربلا"
"سروِ روشـن"
"حُبّ{منِ بدونِ تو..}"
"مادرِ مقتدر"
"palestine"
•لیلـی•
"عطرِ نعنا"
"بهار در گیسوانت"
﴿نقطهٔ شروعِ عبودیـت، خانواده است.
خداوندِ متعال خانوادهٔ اهلبیت"ع" را از زمانِ حضرت آدم"ع" مراقبت کرده است. در نسلِ امام حتی یک فردِ غیرمعصوم نمیتواند وجود داشته باشد؛ یعنی از حضرت آدم"ع" تا امیرالمؤمنین علـی"ع" یک فردِ غیرمعصوم هم نمیتواند وجود داشته باشد؛ چون بنیانِ خانواده در عصمت تضعیف میشود. در طولانیترین ابتلا، در قویترین ابتلا، در سازندهترین ابتلا امام معصوم نمیتواند ضعیف باشد.﴾
✿"خانوادهٔ خوشبخت"✿
#نوشِ_روح 🌿
روزِ دوم؛ بهار در گیسوانت!
میدانی کدام روز به یاد آوردم؟! روزی را که در دشتهای سرسبز گذراندم. شکوفهای مهمانِ موهایم بود و کتابی در دستم. رویایی بود، همانندِ داستانهایی که خاتون برایم تعریف میکرد! با آن دامنِ پُرچینم که هنرِ دستِ معطر خانم بود، بر آن سبزهای زیبا مانندِ کودکی، میدویدم و قاصدکها را از بند رها میکردم!
تو مرا در آن لحظات دیده بودی! چقدر شرم کردم هنگامی که نگاهِ مات و مبهوتِ تو را دیدم! تمامِ ابهتم از دخترِ سرسنگینِ آسید محمد به لیلیِ پنجساله فروکش کرد!