روزِ چهارم؛ نور!
امینِ من! آنقدر دلتنگِ تو هستم که گلهای باغچهمان از آفتاب رو گرفتهاند و قمریِ عاشقی که گاهی میهمانِ حیاطمان بود دیگر نمیآیـد!
چشمانم را که در خانه میچرخانم تو را میبینم،
پلک روی هم میگذارم تو را میبینم! رقصِ مردمکهایم میانِ کلماتِ غمگینِ دفترم، تو را به خاطرم میآورد..
من اینها را نشانهای برای خود میخوانم که به تو برسم؛ همانندِ نوری در تاریکی!
امینِ من! تو برای من نوری هستی در ظلمات و من گمگشتهای عاشق همانندِ فرهاد، که به دنبالِ شیرینِ خود میگردد!
Mehdi Tafakori ~ Musico.IRMehdi Tafakori - Koo Be Koo (320) (1).mp3
زمان:
حجم:
3M
آه ای صبا؛
چون تو مدهوشم من...
روزِ پنجم؛ قلمِ شکسته!
زمان میگذرد و من، راویِ این روزهای غمناکِ دوریِ مجنون از لیلیاش در دفترِ دل بودم..!
گاهی دل توانِ غم را ندارد و اشکهایم ساکنِ کلماتِ دفتر میشود. دوری سخت است، چه بسا کتابِ دوریِ عاشق از محبوبش همچنان باز باشد..
من تو را از دور تماشا میکنم، آنقدر دور که به دستآوردنت برایم سخت باشد اما، من به همین نگاه هم اکتفا میکنم..!
در خاطرم، دستهایم عطرِ خوشت را در آغوش گرفته و در گنجه پنهان میکند که آرامشی باشد در زمانِ بیقراری!
و قلم، راویِ رایحـهٔ تو در دفترِ دل شده بود..!
مـن!
به اختیار، دلی برد چشمِ یار از من که دور از او ببرد گریه، اختیار از من..
به روزِ حشـر، اگر اخـتیار با ما بود
بهشت و هر چه در او از شما و یار از من..
روزِ ششـم؛ قدمِ تو!
امروز را روشنتر آغاز کردم! نورِ خورشید بدونِ رخصت بوسهای بر چشمانم زد و مرا از رویای شیریـنِ تو بیدار کرد!
امین! خاتون برایم میگفت؛ عاشق، یا جایش در رویای معشوق است، یا دارالمجانین!
امین! من صدای قدمهایـت را هنگامیکه پُـر سروصدا بر دلم نهادی، دوست دارم! مانندِ تمامِ چیزهایی که از تو در خاطراتم باقی می مانَد!
من تو را همانندِ شبنمی بر گلبـرگی لطیف دوست دارم!
امینِ عزیز! تو مانندِ پیچک، دلـم را در آغوش گرفتی و آن را زیباتر کردی!
مـن!
روزِ ششـم؛ قدمِ تو! امروز را روشنتر آغاز کردم! نورِ خورشید بدونِ رخصت بوسهای بر چشمانم زد و مرا از
... و چشمانم در برابرِ نورِ خورشید رو گرفتند، تا تنها با دیدنِ تو روشن شوند!
#صبرا_نوشت
هدایت شده از مُهَجَنــا :)🇮🇷🚩
﷽
گُزیدِهْ
کلماتی برای آنچه نمیشود گفت ؛
آنچه از میانِ بسیار، برای ماندن انتخاب شده است ..
https://eitaa.com/Gozedh