هیچ کلمه یا واژهای پیدا نمیکنم که بتونه شرایط و حالم رو وصف کنه. هیچ کاری برای القای اون چیزی که تجربه میکنم وجود نداره. بیفایدهس دیگه. خسته شدم از زور زدن برای فهموندنش به بقیه و دیگه فهمیدم هیچکسی نمیتونه این رنگهای تو ذهن من رو ببینه.
- یه شباییم انقد ساکته که حس میکنم هیچکس تو دنیا نیست...
شایدم من تو دنیای هیچکس نیستم! :)
نوشته بود:
"بنظرم از دست دادن غمگینتر از نرسیدنه، من ترجیح میدم به چیزی که دوس دارم نرسم تا اینکه اونو داشته باشم و یهو از دستش بدم."
خیلی حقه،خیلی..
بعضی وقتا
یجوری میشی! نه حوصله خودتو داری
نه حتی حوصله کارایی که از ته دل بهشون علاقه داری!
نمیدونی دلتنگی، از چیزی ناراحتی، عصبی هستی
یا...!
دقیقا خوده عالم برزخ!
نه میتونی خوب باشی، نه میتونی ناراحت باشی
فقط ناچار لحظه ها رو رد میکنی...
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد...