eitaa logo
ثَنــــــــــــــــــــور🌱
22 دنبال‌کننده
42 عکس
3 ویدیو
3 فایل
ثَنور= ثمین+نور «تراوشات ذهنی یک دانشجوی علوم تربیتیِ نیمچه گوینده‌ی نیمچه طراح» 🔸فعال جادی🔸 شاگرد مکتب آوینی
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌تر که بودم فکر می‌کردم پیام جواب ندادن یک نفر به منزله اینه که خودشو از تو بالا میدونه و فک میکنه اگه دیر جوابتو بده میشه یه آدم به اصطلاح امروزیا «شاخ»؛ حالا همون خفن خودمون... بزرگتر که شدم و هزارجور درگیری پیش اومد و پیام‌هارو هفته به هفته نتونستم سین کنم، دیدم نه... اینطوریام نیست... یه وقتایی، هم انقد کار داری که پیام دادن می‌تونه حواستو پرت کنه و هم اینکه یه وقتایی هم حوصله جواب دادن هیچ پیامیو نداری! دوتاشم باهم مخلوط بشه که دیگه نور علی نور هست...
و هر چه که بیشتر زمان می‌گذره، بخاطر رشته‌ای که توش تحصیل می‌کنم، واقعاً خدارو شکر می‌کنم.
شهید سید مرتضی آوینی: پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. 
ولی... هیچ چیزی اتفاقی نیست! هیچ اتفاقی هم اتفاقی نیست! و خداروشکر بابت هر اتفاقی که امروز منو به اینجا کشوند!
شهیدی که دومین حقوقشو میگرفت و دو ماه بود نظامی شده بود... مامانش و حرفایی که میزد، هنوزم تو ذهنم داره میپیچه... هنوزم به فکر مامانشم... میومدن میگفتن دیگه بچت عاقبت بخیر شد کم گریه کن؛ ولی بقیه چه میفهمن مادری که قد و بالای پسرشو چندین روزه ندیده، چندین روزه صدای مامان گفتنشو نشنیده، چه حالی داره... از خدا صبر میخوام برای تمامی پدر مادرایی که جیگر گوششون بخاطر همهٔ ما فدا شدن... امیدوارم شرمنده نباشیم پیش این مادرا و این شهدا...
دلتنگ حرمم و با هیچکسم میل سخن نیست اِلّا امام رضا...
کاش روزی‌مان امسال، نجف و کربُبلا باشد کاش روزی‌مان امسال، در ایـوان طــلا باشد برهم بزنیم چشمـی، این قسمـــت ما باشــد کاین جا برویم اصلا، چشمم به نجف باشـد من باشــم و من باشــم، او باشــد و او باشــد من باشم و اشک‌هایــم، او باشــد و او باشـد
یادمه یه مدت پیش به شدت گله‌مند و دل‌شکسته بودم... همش معترض این بودم که خدایا چرا نشد آقا رو ببینم... یکی از شب‌ها به شدت سنگینی بدی تو گلوم احساس می‌کردم؛ طوری که اصلا نمی‌تونستم بخوابم و تا صبح بیدار موندم... صبح وقتی چشامو بستم، خوابم برد و خوابی دیدم که واقعاً عین یه رویا بود... دیدم آقا با همون عبای شیری رنگش که تو جوونیا می‌پوشید، اومده تو اتاقم نشسته و با لبخند بهم نگاه میکنه... من حتی تو خواب هم دست‌پاچه شده بودم... نقاشیامو داشتم با تته پته به اقا نشون میدادم و اون بهم یه لبخند میزد و نگاهم میکرد... تا قبل اون شب، معترض بودم و میگفتم الان من اینهمه ناراحت اقا هستم مگه اقا میبینه؟ اقا اینهمه طرفدار خالص داره اینهمه آدم دوسش دارن مگه وقت به من میرسه که منو ببینه که واقعاً دلم داره ریش ریش میشه؟ که با خوابم جوابمو گرفتم... آره بچها... آقا همهٔ مارو میبینه ؛)
خدایا... نگاه مهربونتو عین همین نور زیبا به زندگی هممون بتابون💛
شهید سید مرتضی آوینی: شیطان حکومت خویش را بر ضعف ها و ترس ها و عادات ما بنا کرده است، و اگر تو نترسی و از عادات مذموم خویش دست برداری و ضعف خویش را با کمال خلیفة اللهی جبران کنی، دیگر شیاطین را بر تو تسلطی نیست.
وقتی انقد خوی ضداستعماری داری که رو اردکتم تأثیر گذاشتی... (وقتشه یه پرچم بدم دستش با خودم بیاد تجمع)