صَــریـر | 🫀+✒️
|📚| اگه بخوام تو چندتا موضوع، پیشنهادِ کتاب بدم که خودم خوندم: 📚 سفرنامهای: ۱. کاهن معبد جینجا
امروز پایانترم دانشخانواده داشتم.
جلدش در ظاهر ساده؛ ولی درونش حرفهای قابلتوجهای داشت، اونقدری که یه فضای فکری کلی راجعبه محیط و تشکیل خانواده بده. هر کدوم از فصلها، به صورت پایهای با نکاتی آشنامون میکنه. در ادامه هم میتونید کتابهای دیگهای توی این حیطه مطالعه کنید که جزئیتر به ملاک و معیارها و مسائل دیگه پرداخته باشه.
خلاصه که اگه روزی سروکارتون به «دانش خانواده» افتاد، بخوندیش؛ نه فقط برای اینکه قراره یه امتحان روی ورقه بدید؛ برای اینکه توی زندگی شخصی، یا حتی اجتماعی یهسری نکتههای بدردبخور براتون یادآوری بشه... .
#کتاب_درسی_خوب🦦📚
#پیشنهادی
@Sarirman | صَریر.مَن
چشمهاتو باز کن عزیزم…
تو روی تابوتِ پدر نخوابیدهای؛
تو روی شرف خوابیدهای،
روی قلهی غیرت،
روی نامی که فردا به تو میرسه...
@Sarirman | صَریر.مَن
«چشمها را از هرچه که محرم دل نیست خالی کنید تا به چشم دشمن افتاد، لرزه به تنش بیندازد،
مثل چشمهای حججی!
از دنیا ببرید مثل چمران؛
بگویید مثل آوینی؛
بخندید مثل بلباسی؛
بِدَوید مثل حدادیان
در کوچههای غریب شهرتان...»
_ سیدمصطفیموسوی
@Sarirman
عقل پرسید که دشوارتر از مُردن چیست؟
عشق فرمود: فراق از همه دشوارتر است...
_فروغیبسطامی
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
خود را بالای سر جوانش رساند؛
وقتِ وداع بود و نگاهِ آخر؛
در چشمان زلالِ پسر اما، جانِ خود را میدید
که بر خاکِ داغِ صحرا آرام گرفته است...
- یا علیاکبرﷺ
@Sarirman
بساطِ سادهیِ شادی
فکر نمیکردم یه روز دوچرخهم بشه بالنِ رنگینکهای بادی و خودم «عموبادکنکیِ» محله؛ همونی که هر روز عصر، با یه لشکرِ ورم کرده، راه میافته تو کوچهپسکوچهها تا یکم قابِ شهر رو زندهتر کنه.
از دور شاید کار سادهای بهنظر برسه؛ ولی برای درست کردن همینها، باید کلی طعم تلخِ پلاستیکهای بدمزه رو تحمل کنم و تیکههاشون رو از حَلقم بیرون بکشم تا آخرش شکلِ یه جکوجونور دربیاد! پیچوندن و وصل کردنشون هم که خودش یه پا هنر و تخصص میخواد! حالا رو نبین، اینترنت اومده و با یه ویدیویِ دو دقیقهای طرف فیل و زرافه میسازه؛ قبلتر باید با ناز و نوازش و احتیاط، درست میکردم؛ مبادا بترکن و همون اولِکاری بادکنکهام تموم شه.
با همهی اینها، وقتی پام رو میذارم تو کوچه، میدونم با چه بساطی روبهرو میشم! البته از همون روز اول پیهِ این رو به تنم مالیده بودم که قراره هم خندههای از تَهِ دل و ذوقِ بچهها رو ببینم، هم وقتهایی که بادکنک از دستشون در میره یا صدای ترکیدنش تو کل کوچه میپیچه؛ تماشاگرِ اشکهای جیگرسوزشون باشم؛ ولی مُفت چنگشون! بهجاش یه رنگ خوشگلتر میدم تا ذوقشون کور نشه.
حالا هم گوشهی چرخوفلک وایسادم. تا کی؟ تا ظهر؟ عصر؟ یا شاید هم تا تاریکی شب! مهم نیست چقدر طول میکشه، چون کارِ من اینه تکتک این بادکنکها رو بفرستم خونهی بخت، بدم دستِ غنچههایی که با همین سادگیها عشق میکنند... .
#داستانک
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman