eitaa logo
صَــریـر | 🫀+✒️
197 دنبال‌کننده
281 عکس
47 ویدیو
0 فایل
.﷽. شاعری بدونِ شعرم که ندارم هیچ؛ اِلا قلــم و حـب‌آل‌محمـد... :) . رنـــــج‌ها بردیم ‌و آســـایش نبود اندر جــهان ترک آسایش گرفتیم، این زمان آسوده‌ایم!🌱 . تو گوینده؛ من شنونده: https://goftna.ir//message.php?name=Sarir (کپی‌؟‌باذکر‌منبع)
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«کربلا وعده‌ی یاران حسینﷺ است هنوز...» @Sarirman
هدایت شده از رادیو محمدعلی
شاهنامه بخوانید! تا از بحران کمبود ایرانی بودن و مردانگی نجات پیدا کنید ...
صَــریـر | 🫀+✒️
السـلامــ علیکــ یا صـاحـبـــ الزمـانـــ(عج)
بازآ که دستِ ظلم و ستم را قــلم کنی بازآ که باز عدل عــــــــــــــلی را عــلم کنی _یوسف‌رحیمی @Sarirman
• دلم برای لحظه‌ای تنگ شده که نگاهم به تابلوی عمودها بیفته؛ دل‌دل کنم و بپرسم: «چند قدم دیگر؟ چند قدم دیگر تا وصال؟..» @Sarirman
ولی حالا دیگه می‌دونم «اگه یه بار بیای، دیگه نمی‌تونی نیای!» یعنی چی... . @Sarirman
مصداقِ همین بیتی که شاعر میگه: عشق یعنی تشنگی در برزخِ وصل و فراق، خوش به‌حال زائرانت، جرعه نوشند از وصال❤️‍🩹 @Sarirman
کـهن شود هــمـه‌کــس را بـه روزگـــار، ارادت مگر مرا که همان عشق اول است و زیادت _سعدی @Sarirman
Hossein Taheri ~ UpMusicHossein Taheri _ Ah Az Doori (320).mp3
زمان: حجم: 4M
من تو رویا می‌دیدم که دلم توی صحن تو آقا مهمون میشه... ❤️‍🩹 @Sarirman
• خدایا! ما رو مایه‌ی آزارِ کسانی که دوست‌شان داریم قرار مده. @Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
یاقوت‌های پنهان از وقتی سلیمون‌خان رحمتِ خدا رفت، مغازه‌ش انحصار وراثت شد و کار و کاسبیم در و تخته. تنها کسی بود که انارهای درخت‌ ترکه‌ای ما رو با چک‌چونه‌ی زیاد و حرف‌های تکراریِ: «خریدار نیست، بدرد من نمی‌خوره»؛ می‌خرید. فقط نمی‌دونم چرا با این همه غرغر کردن، می‌ذاشتشون توی اولین سینی جلوی دَرِ مغازه! امسال هم مثل هر سال، موقع چیدن انارها صدای اکرم مدام توی مغزم می‌چرخید: «تا کی می‌خوای با این پوست‌های خشک و ریزه، چرخِ زندگی رو بچرخونی!» ولی مطمئن بودم اونی که چرخ زندگی رو تا همین‌جا چرخونده من نبودم که حالا نگران بقیش باشم. سهیل که اومد، کار چیدن هم تموم شده بود، یکی‌یکی سبدها رو گذاشتیم پشت وانت. خیلی وقت بود هر دونه‌‌ی انار برای خانواده‌‌مون حُکمِ یه سکه‌‌ی طلا داشت که نباید حیف و البته میل می‌شدن! با شنیدن صدای شکسته شدنِ چیزی، نگاهم به سهیل افتاد؛ مثل داداشش سر به هوا بود، مثلاً می‌خواست در آینده کشاورز بشه؛ ولی حتی یه بیل زدنِ ساده هم بلد نبود؛ حالا هم یکی از سبدها رو چپه کرده بود. انارها مثل گلوله روی زمین می‌غلتیدن و گوشه، کنارها قایم می‌شدن؛ یا شایدم خبری می‌خواستن بدن که من تا حالا نمی‌دونستم! با توپ پُر رفتم سمتِ چشم‌هایی که هنوز پس گردنی نخورده، مثل ابر بهار می‌بارید؛ دلم سوخت ولی برای انارهای بینوایی که پشت چرخ ماشین کوفته شده بودن بیشتر، سهیل هم با یه اخم فهمید که شانس آورده، دستم بَندِه. خم شدم تا جمعشون کنم، پوست خشک‌شون همیشه توی ذوق می‌زد؛ این دفعه اما؛ تا نیم‌رخ‌ شکافته‌شون رو دیدم، مثل کسی که ماه شب چهارده دیده، محو سرخی‌شون شدم. نور خورشید می‌تابید روی صفحه‌‌ی درشت و یاقوتی‌شون، الله‌اکبر از این سیرت و صورتِ فریبنده! یعنی این‌ها انقدر بلوری بودن و من، از همه‌جا بی‌خبر! بلند گفتم و به چشم‌های گرد شده‌ی سهیل نگاه کردم، پس خواب نمی‌بینم... . خدابیامرزه سلیمون‌خان که یه بارم به روم نیاورد چه بار طلایی دارم؛ شایدم اون دنیا، ریش سفیدی کرده تا یه چندتا انارِ بهشتی هم توی باغ ما سبز بشه! حالا برای ما هم «یکسان نباشد حال‌ دوران‌ و غم‌مخورهاش»، رخساری نشون داد. این روزها به جایی رسیدم که دیگه اون بالا بالاها از خداشونه، براشون بار جدیدِ انار یاقوتی ببرم. شکر خدا... . ✍🏻: ملیکا نعمت‌الهی @Sarirman | صَریر.مَن