صَــریـر | 🫀+✒️
یاقوتهای پنهان
از وقتی سلیمونخان رحمتِ خدا رفت، مغازهش انحصار وراثت شد و کار و کاسبیم در و تخته. تنها کسی بود که انارهای درخت ترکهای ما رو با چکچونهی زیاد و حرفهای تکراریِ: «خریدار نیست، بدرد من نمیخوره»؛ میخرید. فقط نمیدونم چرا با این همه غرغر کردن، میذاشتشون توی اولین سینی جلوی دَرِ مغازه!
امسال هم مثل هر سال، موقع چیدن انارها صدای اکرم مدام توی مغزم میچرخید: «تا کی میخوای با این پوستهای خشک و ریزه، چرخِ زندگی رو بچرخونی!» ولی مطمئن بودم اونی که چرخ زندگی رو تا همینجا چرخونده من نبودم که حالا نگران بقیش باشم.
سهیل که اومد، کار چیدن هم تموم شده بود، یکییکی سبدها رو گذاشتیم پشت وانت. خیلی وقت بود هر دونهی انار برای خانوادهمون حُکمِ یه سکهی طلا داشت که نباید حیف و البته میل میشدن!
با شنیدن صدای شکسته شدنِ چیزی، نگاهم به سهیل افتاد؛ مثل داداشش سر به هوا بود، مثلاً میخواست در آینده کشاورز بشه؛ ولی حتی یه بیل زدنِ ساده هم بلد نبود؛ حالا هم یکی از سبدها رو چپه کرده بود.
انارها مثل گلوله روی زمین میغلتیدن و گوشه، کنارها قایم میشدن؛ یا شایدم خبری میخواستن بدن که من تا حالا نمیدونستم!
با توپ پُر رفتم سمتِ چشمهایی که هنوز پس گردنی نخورده، مثل ابر بهار میبارید؛ دلم سوخت ولی برای انارهای بینوایی که پشت چرخ ماشین کوفته شده بودن بیشتر، سهیل هم با یه اخم فهمید که شانس آورده، دستم بَندِه.
خم شدم تا جمعشون کنم، پوست خشکشون همیشه توی ذوق میزد؛ این دفعه اما؛ تا نیمرخ شکافتهشون رو دیدم، مثل کسی که ماه شب چهارده دیده، محو سرخیشون شدم. نور خورشید میتابید روی صفحهی درشت و یاقوتیشون، اللهاکبر از این سیرت و صورتِ فریبنده! یعنی اینها انقدر بلوری بودن و من، از همهجا بیخبر! بلند گفتم و به چشمهای گرد شدهی سهیل نگاه کردم، پس خواب نمیبینم... .
خدابیامرزه سلیمونخان که یه بارم به روم نیاورد چه بار طلایی دارم؛ شایدم اون دنیا، ریش سفیدی کرده تا یه چندتا انارِ بهشتی هم توی باغ ما سبز بشه!
حالا برای ما هم «یکسان نباشد حال دوران و غممخورهاش»، رخساری نشون داد. این روزها به جایی رسیدم که دیگه اون بالا بالاها از خداشونه، براشون بار جدیدِ انار یاقوتی ببرم. شکر خدا... .
#داستانک
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن
برایم روشن بود که هیچ کشوری را بیگانهها آباد نخواهند کرد.
#بریده_کتاب: کورسرخی
@Sarirman
هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ببــوی
اگر که بوی وفا میدهد، گیاه من است
_شهریار
@Sarirman
•
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردی
که دل گم کردهام آنجا و میجویم نشانش را
_فروغیبسطامی
@Sarirman
انتظار به معنای نشستن و دست روی دست گذاشتن و چشم به در دوختن نیست انتظار به معنای آماده شدن است، به معنای اقدام کردن است.
_ شهیدسیدعلیخامنهای
@Sarirman
وقتهایی هست که ممکنه ناراحت یا خسته باشی؛ دقیقاً توی همون موقعیت سر صحبت هم باز بشه که از قضا حتی حوصلهی شنیدنش رو هم نداری.
لازم نیست سریع حرفی بزنی؛ همون لحظه یکم به خودت فرصت بده، پاشو یه دوری بزن؛ نفس عمیق بکش ولی با حرفی که میدونی چند دقیقه بعد از گفتنش پشیمون میشی؛ توی ذوقِ کسی که برات عزیزه نزن... .
#واگویه
@Sarirman