•
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردی
که دل گم کردهام آنجا و میجویم نشانش را
_فروغیبسطامی
@Sarirman
انتظار به معنای نشستن و دست روی دست گذاشتن و چشم به در دوختن نیست انتظار به معنای آماده شدن است، به معنای اقدام کردن است.
_ شهیدسیدعلیخامنهای
@Sarirman
وقتهایی هست که ممکنه ناراحت یا خسته باشی؛ دقیقاً توی همون موقعیت سر صحبت هم باز بشه که از قضا حتی حوصلهی شنیدنش رو هم نداری.
لازم نیست سریع حرفی بزنی؛ همون لحظه یکم به خودت فرصت بده، پاشو یه دوری بزن؛ نفس عمیق بکش ولی با حرفی که میدونی چند دقیقه بعد از گفتنش پشیمون میشی؛ توی ذوقِ کسی که برات عزیزه نزن... .
#واگویه
@Sarirman
|🎙|
روز خبرنگار رو تبریک میگم به کسی که زیر موشک و صدای کوبندهی پدافند؛ صدای تکبیرش، بندِ دل دشمن رو پاره کرد و ریشهی شجاعت رو تو دلهای آشفته زنده. روز خبرنگار رو تبریک میگم به کسی که تریبون و رسانه داشت؛ ولی برای چندتا کلیک بیشتر و جذب مخاطب با روان و آرامش مردم بازی نکرد. کسانی که گلویِ حقیقت شدند؛ از مادری که فرزندش به فجیعترین شکل به شهادت رسید، از آرزوهای کودکانِ مظلومِ میناب و لامرد و قشم تا رسوندن حرفهایِ دلِ مردم به مسئولینی که دستشون میرسه؛ جایگاهی که کمتر کسی توان و زبانِ روایت کردنشون رو داره. روز خبرنگار رو تبریک میگم به کسی که وسطِ شایعهسازیها و آبروبازیها، حرمتِ قلم و تصویر رو نگه میداره. کسانی که در لحظههای سخت، بهجای ترسفروشی به مردم، آگاهی و امید میدادند. روز خبرنگار رو تبریک میگم به کسایی که سالها پشت دوربین موندن، خستگیها به جون خریدن و لحظههایی ثبت کردن که اگر نبود، حرفها، عکسها و لحظات ناب از عزیزانمون گم میشد. و سلام و درود بر شهدای خبرنگار ایران، لبنان و غزه؛ قهرمانانی که تا آخرین نفس، قاببهقاب، ماهیتِ سیاه و کودکخوار صهیونیستها رو در جهان به رسوایی کشیدند.
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman
•
شرحِ آن غصهی جانکاه،
همان اول که به قلب اشاره شد؛
برای یک عمر گریه بر انسانیت کافیست.
@Sarirman
برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران میجویند. به هزار زبان فریاد میزنند که: تو نرو تا ایستاده من، برتو پیشی داشته باشد!
#بریده_کتاب: جای خالی سلوچ
@Sarirman📸
خریدِ گمگشته!
دکانش گوشهای بر زمین خدا بود و سقفش آسمانِ کبود. تکیه بر صندلی پلاستیکی، با لبخندی که گوشهی چشمش را چروک کرده، به رفتوآمدِ مردم نگاه میکرد.
پوستِ تیرهاش در تیزیِ آفتاب برق میزد و هر از چندگاهی، عرقهای نشسته بر خطهای نامتقارنِ پیشانیاش را خشک میکرد. کفش قیصریاش با جورابِ راهراه هم سبکی ناشناخته ساخته بود.
دست بردم تا آخرین سیبهای چسبیده به کارتن نمدار را بردارم؛ اما مرد میوهفروش گفت: «اونا دیگه پلاسیده شدن، فردا صبح بیا، تازهشو ببر.» سرم را بالا آوردم؛ لبخند شیرینش همان بود که هر روز، از دورترین نقطه هم به چشم میآمد. سر تکان دادم و در جعبههای پُر و نصفهونیمهی دیگر چشم گرداندم؛ اینبار انگار دنبال چیزی فراتر بودم، چیزی که مدتها گم کرده بودم و حالا در گاریِ نقلی این مرد، حسش میکردم.
مرد میوهفروش، دستانش را پشت کمرش قلاب کرد و پرسید: «میخوای از این پرتقالها برات بذارم؟ یا اون انارهای یاقوتی؟ خودم از باغمون چیدما...» تبسمش خط باریکی بر صورتش انداخت؛ گفتم: «چندتا از همین سیبها رو برمیدارم، میخوام مربای سیب درست کنم.»
مرد گرهی دستانش را باز کرد، بعد از کمی بالا و پایین کردن، کیسه را به طرفم گرفت و گفت: «دلت خوش دخترم! چیز دیگهای نمیخواستی؟»
در آن لحظه که تیغ آفتاب، مغزم را به جوش آورده بود، آخرین کلماتِ مرد، در گوشم میپیچید و داغتر میشد! حال میدانستم به دنبال چه میگشتم.
زیرِ لب زمزمه میکردم:
«آقا! گفتید دلِخوش سیری چند؟»
#داستانک
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن