به اصناف و بازاریان تأکید میکرد اجناس وطنی استفاده کنند. اولین فایدهاش این است که دسترنجِ شیعیان به جیب کفار نمیرود.
#بریده_کتاب: شهاب دین
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
غمت جانســوزِ این دل شد... . #ابد @Sarirman
•
صبح دلم برات تنگ میشه
عصرم هم همینطور؛
ولی شـبها خیلی بیشتر...❤️🩹
@Sarirman
•
تسکین قلب خود به ولایِ علی دهیم
اینست و بس قـــرارِ دلِ بــیقــرارِ مـــا
_صغیراصفهانی
@Sarirman
نوشته بود:
«زندگی همون راهرویی هست که
هر روز با عجله ازش رد میشیم...»
@Sarirman
یاد دلافروز کیست در همهی عصرها
حـتم گل نرگــس است، مهـدی آلِ عبا
#بریده_کتاب: امام من
@Sarirman
گمشدن دوستداشتنی من!
- قسمت اول
گهگاهی سایهی نورهای رنگارنگ بر چشمانم میتابید؛ خردهآینههای دیوار حرم بازیگوشیشان گرفته بود و من هم از خداخواسته به دنبال همبازی. انگار هزاران ستارهی کوچکِ نقرهای روی دیوار میخکوب شده بودند. به شیشههای ریز و دُرشت خیره شدم؛ حالا هر کدام، تکهای از صورتم را در خود جای داده بودند. جلو و عقب رفتم، بالا و پایین پریدم، شاید بتوانم آن پازلِ هزار تکه را مرتب کنم؛ اما جنگیدن دیگر فایده نداشت. گویی گَردِ خستگی بر تن ظریف آنها هم نشسته بود.
نگاهم را از دیوار گرفتم و به سویِ مادرم که در گوشهای از خاکِ بهشتی، نماز میخواند؛ برگشتم. شوخیام گُل کرده بود؛ در آغوشش پریدم و دستانم را با هیجان بر هم کوبیدم. زود سرش را بالا آورد، اما... انگار دنیا در یک لحظه ایستاد. آن چشمها، آن خطوطِ چروک لبخند و آن طنینِ صدای غریبه، هیچ شباهتی به مادرم نداشت! نفهمیدم چه میگوید؛ کلماتش برایِ گوشهایِ کوچکِ من، زیادی ناشناخته بود؛ گوشهی چادرش را رها کردم و بیآنکه حتی جرأت کنم پشتِ سرم را نگاه کنم؛ دویدم... دویدم به سمتِ موجِ جمعیت... .
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
#داستانک
@Sarirman