صَــریـر | 🫀+✒️
غمت جانســوزِ این دل شد... . #ابد @Sarirman
•
صبح دلم برات تنگ میشه
عصرم هم همینطور؛
ولی شـبها خیلی بیشتر...❤️🩹
@Sarirman
•
تسکین قلب خود به ولایِ علی دهیم
اینست و بس قـــرارِ دلِ بــیقــرارِ مـــا
_صغیراصفهانی
@Sarirman
نوشته بود:
«زندگی همون راهرویی هست که
هر روز با عجله ازش رد میشیم...»
@Sarirman
یاد دلافروز کیست در همهی عصرها
حـتم گل نرگــس است، مهـدی آلِ عبا
#بریده_کتاب: امام من
@Sarirman
گمشدن دوستداشتنی من!
- قسمت اول
گهگاهی سایهی نورهای رنگارنگ بر چشمانم میتابید؛ خردهآینههای دیوار حرم بازیگوشیشان گرفته بود و من هم از خداخواسته به دنبال همبازی. انگار هزاران ستارهی کوچکِ نقرهای روی دیوار میخکوب شده بودند. به شیشههای ریز و دُرشت خیره شدم؛ حالا هر کدام، تکهای از صورتم را در خود جای داده بودند. جلو و عقب رفتم، بالا و پایین پریدم، شاید بتوانم آن پازلِ هزار تکه را مرتب کنم؛ اما جنگیدن دیگر فایده نداشت. گویی گَردِ خستگی بر تن ظریف آنها هم نشسته بود.
نگاهم را از دیوار گرفتم و به سویِ مادرم که در گوشهای از خاکِ بهشتی، نماز میخواند؛ برگشتم. شوخیام گُل کرده بود؛ در آغوشش پریدم و دستانم را با هیجان بر هم کوبیدم. زود سرش را بالا آورد، اما... انگار دنیا در یک لحظه ایستاد. آن چشمها، آن خطوطِ چروک لبخند و آن طنینِ صدای غریبه، هیچ شباهتی به مادرم نداشت! نفهمیدم چه میگوید؛ کلماتش برایِ گوشهایِ کوچکِ من، زیادی ناشناخته بود؛ گوشهی چادرش را رها کردم و بیآنکه حتی جرأت کنم پشتِ سرم را نگاه کنم؛ دویدم... دویدم به سمتِ موجِ جمعیت... .
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
#داستانک
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوستداشتنی من!
- قسمت دوم
دهانم انگار کویرِ لوت شده بود؛ خشک و بیآب! بویِ خنکِ گلاب و عطر حرم، اما گرمایِ تابستان را قابلتحملتر کرده بود. تا چشمم به سقاخانهیِ وسطِ صحن افتاد، با قدمهایِ تند و لرزان جلو رفتم؛ اما زهی خیالِ باطل! جعبهیِ لیوانها آنقدر بالا بود که حتی اگر رویِ پنجهیِ انگشتانم هم میایستادم، باز هم نمیرسیدم.
درست لحظهای که بغضِ گلویم را میبلعیدم، نگاهم به مادربزرگی افتاد که به نوهاش آب میداد. چهرهاش مثلِ قصهها، پُر از چین و چروکهایِ ریز و درشت با چادری گلگلی بود. تصمیم گرفتم خواستهام را با نیمچه نگاهِ مظلومانهای از او درخواست کنم.
جواب داد و چه خوب هم جواب داد! دوبار لیوانم را پر کرد و من بیوقفه سر کشیدم، انگار میخواستم عطشِ گمشدنم را هم با آب سیراب کنم! آخرِ سر، دو سه تا شکلاتِ پرتقالی، کفِ دستم گذاشت که هنوز هم عطرش را حس میکنم.
پیرزن همانطور که بندِ چادرش را مرتب میکرد، با صدایی که از لایِ هیاهویِ جمعیت به سختی شنیده میشد، پرسید: «دختر جون! مادرت کجاست؟ تنهایی؟ اصلاً با کی آمدی اینجا؟ میخوای...»
در آن لحظه، انتظار چنین پرسشی را نداشتم، هنوز باورم نمیشد مادرِ عزیزم را گم کردهام. زبانِ موشخوردهام در دهانم قفل شد! انگار کلمات، قدرتِ پروازشان را از دست داده بودند. اگر هم میخواستم حرفی بزنم، بعید بود با آن لهجهیِ غلیظ و دستوپا شکستهیِ کودکانهام، از میانِ آن همه شلوغی، به گوشِ او برسد. دستِ خودم نبود؛ زود دستی برایش تکان دادم و قبل از اینکه بخواهد دوباره سؤالی بپرسد، مثلِ ماهیای که از تور لیز بخورد، میانِ دریایی از مردم، دوباره به مقصدی نامعلوم گم شدم... .
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman
|🦋|
بالآخره یه روز میرسه؛
همین غروبهایِ دلگیر،
با اومدنش دلگشا میشه... .
@Sarirman | صَریر.مَن