— هنوز منتظرشی؟
چشمانش، نگاهی کوتاه به من کردند و
بازگشتند به جایگاهِ همیشگی؛ قاب.
— گفتم: پس چشم و دل به راهش،
وقف کردی... .
@Sarirman | صَریر.مَن
|📚 +🌱|
«واقعاً فتحالفتوح یعنی
ساختنِ انسانِ صالح.»
_شهیدسیدعلیخامنهای
@Sarirman
روزِ داروساز رو به مامانهایی که کارو با یه عرقِ نعنا و چایینبات در میارن، تبریک عرض مینمایم...😁✨
@Sarirman
•
بهش میگم:
+ من تو چشمات ستاره میبینم؛ تو چی میبینی؟
با دقت به چشمام خیره میشه، میگه:
_ اِمممم...کانگولو!
+ عزیزم بیشتر دقت کن، یه چی بهتر میبینیاا!
یکم مکث میکنه، میاد جلوتر تا یه کلمهی دقیقتر بهم بگه:
_ اِمممممممممممممم... لوباه!
+ ولش کن، بیا بذار حداقل من ستارهی چشمای تو رو بهتر ببینم... .
پ.ن:
«صحبتهای ردوبدل شده؛
بین یک عدد نیموجبی با خالهش»
😂💔✨
@Sarirman | صَریر.مَن
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر شب نبود
و خدا نبود!
ما دردهایمان را
کجا میبردیم؟
_سید مصطفی موسوی
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوستداشتنی مَن _ قسمت سوم دیگر یادم نمیآمد از کجا شروع کرده بودم یا چقدر راه رفته بودم؛ م
گم شدن دوستداشتنی مَن
_ قسمت چهارم
یک قمریِ کوچولو و تپل، درست چند قدمیِ من روی زمین نشست. مدام سرش را کج میکرد و نوک میزد به زمین؛ انگار دنبالِ یک تکه نان یا خرده غذا میگشت. زل زدم به چشمانِ براقش که عینِ دو تا تیلهیِ سیاه بود. یواش گفتم: «نکنه تو هم مامانت رو گم کردی؟ ببینم گشنته؟» خیلی آرام، طوری که انگار رویِ نوکِ پا راه میروم، نزدیکش شدم. دلم میخواست دستم را ببرم زیرِ بالهایش و محکم بغلش کنم. جلوتر رفتم، با اینکه فاصلهای دو قدمی تا گرفتنش داشتم، اما ناگهان سریع پَر زد. نشست لبهیِ پنجره، آن بالا بالاها. جایی که دست کوچکهایی چون من نمیرسد! آهی بلند آغشته به غصه کشیدم. با رفتنِ دوستم، قمری کوچولو، بغض مثل یک سنگِ بزرگ، راهِ گلویم را گرفته بود. تندتند با پشتِ دست، اشکهای داغ که رویِ صورتم میدویدند، فراری میدادم. نمیخواستم کسی گریه کردنم را ببیند؛ اما باز هم زدم زیرِ گریه و با صدایی لرزان، مادرم را صدا میکردم.
همانطور که چشمهایم را میمالیدم و میخواستم پابرهنه بدوم؛ یکدفعه دنیا برایم ساکت شد! دستی سنگین، اما گرم، درست رویِ شانهام نشست... .
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن