صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوستداشتنی مَن _ قسمت سوم دیگر یادم نمیآمد از کجا شروع کرده بودم یا چقدر راه رفته بودم؛ م
گم شدن دوستداشتنی مَن
_ قسمت چهارم
یک قمریِ کوچولو و تپل، درست چند قدمیِ من روی زمین نشست. مدام سرش را کج میکرد و نوک میزد به زمین؛ انگار دنبالِ یک تکه نان یا خرده غذا میگشت. زل زدم به چشمانِ براقش که عینِ دو تا تیلهیِ سیاه بود. یواش گفتم: «نکنه تو هم مامانت رو گم کردی؟ ببینم گشنته؟» خیلی آرام، طوری که انگار رویِ نوکِ پا راه میروم، نزدیکش شدم. دلم میخواست دستم را ببرم زیرِ بالهایش و محکم بغلش کنم. جلوتر رفتم، با اینکه فاصلهای دو قدمی تا گرفتنش داشتم، اما ناگهان سریع پَر زد. نشست لبهیِ پنجره، آن بالا بالاها. جایی که دست کوچکهایی چون من نمیرسد! آهی بلند آغشته به غصه کشیدم. با رفتنِ دوستم، قمری کوچولو، بغض مثل یک سنگِ بزرگ، راهِ گلویم را گرفته بود. تندتند با پشتِ دست، اشکهای داغ که رویِ صورتم میدویدند، فراری میدادم. نمیخواستم کسی گریه کردنم را ببیند؛ اما باز هم زدم زیرِ گریه و با صدایی لرزان، مادرم را صدا میکردم.
همانطور که چشمهایم را میمالیدم و میخواستم پابرهنه بدوم؛ یکدفعه دنیا برایم ساکت شد! دستی سنگین، اما گرم، درست رویِ شانهام نشست... .
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن
|💫|
و سلام بر آن امامِ دانشمندی که در دورانِ خفقان و جهلِ امویان و عباسیان، چراغِی صادقانه به دور از تفرقه، برای پیروان راه حقیقت برافروخت؛ نوری که تا ابد خاموش نخواهد شد.
#میلادامامجعفرصادقﷺمبارک✨💚
@Sarirman | صَریر.مَن
منصور عباسی از جایگاهِ علمی و معنوی امام صادقﷺ میترسید و تلاش میکرد به هر وسیلهای چهرهی علمی و معنوی امام را تخریب کند. بهعنوان مثال منصور، ابوحنیفه را وادار کرد تا به بحث و مناظره با امام بپردازد.
ابوحنیفه میگوید: منصور به من گفت: «مردم توجه عجیبی به جعفربنمحمد پیدا کردهاند و سیل جمعیت به سوی او سرازیر است. تو چند مسئله از مسائل مشکل را آماده کن و پاسخ آنها را از او بخواه، درصورت ناتوانی، امام از چشم مردم خواهد افتاد.» من نیز چنین کردم و چهل مسئله دشوار آماده کردم و در حیره با منصور ملاقات کردم. جعفربنمحمد نیز آنجا بود. هنگامی که جعفربنمحمد را دیدم هیبت و وقار او مرا تحت تأثیر قرار داد. ابوحنیفه در ادامه میگوید؛ سؤالهای خود را پرسیدم و امام هر سؤال را به طور کامل پاسخ داده و نظرات مختلف فقها را نیز بیان کرد. در پایان ابوحنیفه میگوید: «عالمترین افراد، آگاهترین آنها به نظرات مختلف است».
منبع: حیدر،اسد،الإمامالصادق و المذاهب الآربعة،ج۴،ص۹۳_۹۲.
@Sarirman
کتابها، سقفِ خلوتت رو از مرزهای کــوچــکِ چــهــاردیــواری، بــرمــیدارنـــد
تــا در پــهـنای جــهان نــفس بـکــشــی.
@Sarirman | صَریر.مَن
صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوستداشتنی مَن _ قسمت چهارم یک قمریِ کوچولو و تپل، درست چند قدمیِ من روی زمین نشست. مدام س
گم شدن دوستداشتنی مَن
_ قسمت آخر
برگشتم. زنی با مقنعهی سبز و پَرپرک نرم به دست، از همان پَرهایی که همیشه آرزو داشتم بخرم؛ اما حتی اسمش را بلد نبودم، کنارم ایستاده بود. دستهی پرپرک را به سمتم گرفت و گفت: «دوست داری باهاش بازی کنی؟» با آنکه خجالت میکشیدم؛ دلم نمیخواست این فرصتِ خاص را از دست بدهم! سریع سَرم را بالا و پایین کردم و پَرپَرکِ آرزوهایم را از دستش گرفتم. به چشمهایش نگاه کردم. بوی غریبهها را نمیداد و لبخندِ آشنایی داشت. کمی بعد خانمِ مهربان، بیسیمی از جیبش درآورد و نزدیک صورتش گرفت، با صدای نسبتاً بلندی گفت: «معصومه جان!... معصومه! از خانمه بپرس، روسری چینچینی با دامنِ سبز نداشته؟…، باشه پس منتظر خبرت میمونم!» تا اسم روسری قشنگم را شنیدم؛ روی حاشیهیِ روسریِ چینچینیام دست کشیدم، همان که مادربزرگ سالها پیش، وقتی از مکه برگشت، با دعاهایِ خیر سَرَم کرد. فکر میکردم، شاید خانمِ مهربان، شیفتهی نقش و چینهایش شده! یا شاید...، شاید... آن آقایی که مادر میگفت: «ضامن آهو»، ضمانتِ من را هم کرده و صدایِ بیصدایِ دلم را به قلبِ او رسانده.
هر چه بود؛ دیگر ترس و دلهرهی گم شدن نداشتم! میدانستم در آن خانهی بزرگ که صاحبخانهاش هر لحظه هوایم را داشته، هیچکس را رها نمیکند. و من، درست همانجا که فکر میکردم گم شدهام،
در راهِ او پیدا شدم.
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن