eitaa logo
صَــریـر | 🫀+✒️
197 دنبال‌کننده
281 عکس
47 ویدیو
0 فایل
.﷽. شاعری بدونِ شعرم که ندارم هیچ؛ اِلا قلــم و حـب‌آل‌محمـد... :) . رنـــــج‌ها بردیم ‌و آســـایش نبود اندر جــهان ترک آسایش گرفتیم، این زمان آسوده‌ایم!🌱 . تو گوینده؛ من شنونده: https://goftna.ir//message.php?name=Sarir (کپی‌؟‌باذکر‌منبع)
مشاهده در ایتا
دانلود
••• _ هیچ‌کس بدون شجاعت دنــیــا رو تــــکـــون نمــی‌ده! @Sarirman
• دِلْ را سپرده‌ایم به عِشْقَشْ که قرن‌هاست بــنیان‌گـذارِ وَحْـــــــدَتِ دل‌ها مُــحَـــــمَّدَ اســت : رضا نیکوکار : حسن‌ روح‌الامین @Sarirman
|💫| و سلام بر آن امامِ دانشمندی که در دورانِ خفقان و جهلِ امویان و عباسیان، چراغِی صادقانه به دور از تفرقه، برای پیروان راه حقیقت برافروخت؛ نوری که تا ابد خاموش نخواهد شد. ✨💚 @Sarirman | صَریر.مَن
منصور عباسی از جایگاهِ علمی و معنوی امام صادقﷺ می‌ترسید و تلاش می‌کرد به هر وسیله‌ای چهره‌ی علمی و معنوی امام را تخریب کند. به‌عنوان مثال منصور، ابوحنیفه را وادار کرد تا به بحث و مناظره با امام بپردازد. ابوحنیفه می‌گوید: منصور به من گفت: «مردم توجه عجیبی به جعفر‌بن‌محمد پیدا کرده‌اند و سیل جمعیت به سوی او سرازیر است. تو چند مسئله از مسائل مشکل را آماده کن و پاسخ آن‌ها را از او بخواه، درصورت ناتوانی، امام از چشم مردم خواهد افتاد.» من نیز چنین کردم و چهل مسئله دشوار آماده کردم و در حیره با منصور ملاقات کردم. جعفر‌بن‌محمد نیز آنجا بود. هنگامی که جعفر‌بن‌محمد را دیدم هیبت و وقار او مرا تحت تأثیر قرار داد. ابوحنیفه در ادامه می‌گوید؛ سؤال‌های خود را پرسیدم و امام هر سؤال را به طور کامل پاسخ داده و نظرات مختلف فقها را نیز بیان کرد. در پایان ابوحنیفه می‌گوید: «عالم‌ترین افراد، آگاه‌ترین آن‌ها به نظرات مختلف است». منبع: حیدر،اسد،‌الإمام‌الصادق‌ و المذاهب الآربعة،ج۴،ص۹۳_۹۲. @Sarirman
کتاب‌ها، سقفِ خلوتت رو از مرزهای کــوچــکِ چــهــاردیــواری، بــرمــی‌دارنـــد تــا در پــهـنای جــهان نــفس بـکــشــی. @Sarirman | صَریر.مَن
صَــریـر | 🫀+✒️
گم شدن دوست‌داشتنی مَن _ قسمت چهارم یک قمریِ کوچولو و تپل، درست چند قدمیِ من روی زمین نشست. مدام س
گم شدن دوست‌داشتنی مَن _ قسمت آخر برگشتم. زنی با مقنعه‌ی سبز و پَرپرک‌ نرم به دست، از همان‌ پَرهایی که همیشه آرزو داشتم بخرم؛ اما حتی اسمش را بلد نبودم، کنارم ایستاده بود. دسته‌‌ی پرپرک را به سمتم گرفت و گفت: «دوست داری باهاش بازی کنی؟» با آنکه خجالت می‌کشیدم؛ دلم نمی‌خواست این فرصتِ خاص را از دست بدهم! سریع سَرم را بالا و پایین کردم و پَرپَرکِ آرزو‌‌هایم را از دستش گرفتم. به چشم‌‌هایش نگاه کردم. بوی غریبه‌ها را نمی‌داد و لبخندِ آشنایی داشت. کمی بعد خانمِ مهربان، بیسیمی از جیبش درآورد و نزدیک صورتش گرفت، با صدای نسبتاً بلندی گفت: «معصومه‌ جان!... معصومه! از خانمه بپرس، روسری چین‌چینی با دامنِ سبز نداشته؟…، باشه پس منتظر خبرت می‌مونم!» تا اسم روسری قشنگم را شنیدم؛ روی حاشیه‌یِ روسریِ چین‌چینی‌ام دست کشیدم، همان که مادربزرگ سال‌ها پیش، وقتی از مکه برگشت، با دعاهایِ خیر سَرَم کرد. فکر می‌کردم، شاید خانمِ مهربان، شیفته‌ی نقش‌ و چین‌هایش شده! یا شاید...، شاید... آن آقایی که مادر می‌گفت: «ضامن آهو»، ضمانتِ من را هم کرده و صدایِ بی‌صدایِ دلم را به قلبِ او رسانده. هر چه بود؛ دیگر ترس و دلهره‌ی گم شدن نداشتم! می‌دانستم در آن خانه‌ی‌ بزرگ که صاحب‌خانه‌اش هر لحظه هوایم را داشته، هیچ‌کس را رها نمی‌کند. و من، درست همان‌جا که فکر می‌کردم گم شده‌ام، در راهِ او پیدا شدم. ✍🏻: ملیکا‌ نعمت‌الهی @Sarirman | صَریر.مَن
|📚| رازِ اصلی عبودیت پیامبر در مقابل خدا این است؛ هیچ‌ قدرتی را در مقابل خدا به حساب نیاوردن، از او واهمه نکردن، راه خدا را به خاطر اهواء دیگران قطع نکردن. : رهنامه؛ پیامبر @Sarirman