یک عده مردم، به اصطلاح روانشناسیِ امروز «عقدهدار» هستند، هر جا فردی را میبینند که در میان مردم یک وجهه و حیثیتی دارد، برای اینکه به این اشخاص حسادت میبرند، همت و عرضه هم ندارند که خودشان را جلو بیندازند، فوراً به این فکر میافتند که یک شایعهای درباره او درست کنند.
میگویند ما که نمیتوانیم به او برسیم پس او را پایین بیاوریم، چگونه؟ با یک عملی در منتهای نامردی و آن اینکه یک شایعهای علیه او بسازیم و یک تهمتی به او بزنیم. آنقدر این گناه بزرگ است که خدا میداند!
_استادِشهید؛مرتضیمطهری
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
امام گفته بود مثل چمران بمیرید، اگه قراره مثل چمران بمیریم و شهید بشیم باید مثل چمران زندگی کنیم، چم
خوشبختی یعنی:
مـســیـرت بـا کسانـی هـمــســو بـاشــد
که به سوی «محبوب» حرکت کردند.
@Sarirman
آزادی هـنرمـنــد
در درک تکلیف
اوســــــــــــــت!...
#شهیدسیدمرتضیآوینی
@Sarirman
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
و من نیز
صدایِ باران را،
بارها بر روی پلکهایم شنیدم...
@Sarirman
هر جا دیدی خیلی تاریکه؛
بدونکه خودتم چراغی روشن نکردی!
#چراغاولازتو✨
@Sarirman
|📚|
_ از نظر شما دروغ چیست؟
_دروغ، کشتن حقیقت است.
#بریده_کتاب: من اسیر زندهام
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
خدایا شکرت که حتی نصفشب هم حرفِ دلمون رو میشنوی...
خدایا شکرت
وقتی دلم آشوبه،
مضطربه،
بیقراره،
با حرف زدن با تو
آروم میشه✨
صَــریـر | 🫀+✒️
آخرین سفر
_ جالبه، نه! این منم...، یه بار تو عمرم افتادم وسط آدم حسابیا؛ حالا انقدر زل بزن که ملت فک کنن چه خبره؛ حداقل برام یه فاتحهای، صلواتی بفرس! اگه «مجهولالهویه» ندیده بودی، الآن خوب ببین که چه داستانها با این دو تا کلمه، تو گور رفت!
حالا هم اگه میخوای ماجرا رو بشنوی؛ بهجای اینکه دقیقهای یه بار بزنی تو گوشت که خوابی یا بیدار، بشین که شاید بالآخره یه نفر، وقتی از قبرستون رفت، آلزایمر نگیره و مرا فراموش!
قرار بود برم سفر، آلاسکا نامی؛ اینکه کجا هست و به چه زبونی حرف میزنن مهم نبود؛ چون از آدمایی بودم که صندلیش میخ داره. مدام از یه کشور به یه شهر میگشتم! تو اون سالها انگار نه انگار که خواهر و مادری داشتم؛ و هزاران حیف که طبقِ معمول بیخبر رفتم.
نیم ساعت بعد از بلند شدن هواپیما؛ انواع و اقسام زلزله و پسزلزله و طوفان رو دیدیم؛ کسی نبود به مهماندار نگفته باشه، بزن کنار میخوایم پیاده شیم! هر دفعه ولی مهماندار با لبخندی که مثل پنیر پیتزا کِش میاومد؛ میگفت: «اگه لازم بشه، فرود اضطراری میکنیم، خیالتون راحت!» اینجور اتفاقات رو زیاد دیده بودم؛ این بار اما، آسمون زده بود رو دستِ هر چی بلایای طبیعیه!
از وقتی صدای خلبان بلند شد و گفت کیسههای هوا رو بزنید، از وقتی مهماندار غیبش زد و رو صندلیش نبود، از وقتی بالِ هواپیما رو دیدم که جرقه میزد و از دودش بوی مرگ بلند شده بود و از همه قاطعتر، وقتی جیغ پیرمردِ هشتاد سالهی بغل دستیم رو شنیدم! فهمیدم دیگه هر چقدر اون نیمچه کیسهی هوا رو هم بچسبم؛ کار تمومه... .
میدونی جوون! بدتر از خاکستر شدنم، بدتر از مُهرِ مجهولالهویه خوردنم؛ این بود که حالا دیگه عزیزام، فراموشم کردن؛ هنوزم فکر میکنن دارم دور دنیا میگردم! درحالی که سالهاست زیر چندین لایه سنگ و گِل، خاک میخورم... .
✍🏻: ملیکا نعمتالهی
#داستانک
@Sarirman | صَریر.مَن