و اما بارها در پیِ آن بودهام
تا از شکوهِ و ارج حضورتان در این زمانهی پیچیده بنویسم؛ از آن کمال و شجاعتِ وصفناپذیری که در شما تجلی یافته بود، از آن صدای رسایی که از عمقِ جان برمیآمد و هر بار سینهٔ سیاهِ صهیونیستها را میشکافت.
میخواستم از آن چشمانی که با شنیدن نامِ حسینﷺ، تار و اشکبار میشد، از عظمتِ تفکرِ بلندتان؛ از دستانِ پُر ابهتی که در دفاع از حق، مظهرِ اقتدارِ شیعیان بدل شد؛ از وسعتِ عشقتان به ولایت و حزبالله بنویسم و هر بار جوهرِ قلم در برابر چنین کرامت و مظلومیتی، چون چشمانمان، به بغضِ دلتنگی نشست…
@Sarirman | صَریر.مَن
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
«یه نویسنده وقتی به بیرون پنجره زل زده، داره کار میکنه.»
- برتون راسکو
•
و من
با تو
زود «وداع» کردم،
تا نشنوی
صدایِ لرزانِ دلم را
که التماس میکرد:
«بمان!»...
@Sarirman | صَریر.مَن
زندگی، یک نعمتِ بزرگه؛
با غر زدن و نالیدن به کام خودتون و
اطرافیانتون تلخش نکنید!
@Sarirman