هدایت شده از Black waterlily
چشمامو میبندم
تصور میکنم اون اومده کنارم نشسته
میدونم اومده
دارم عطرشو حس میکنم
ولی چشمامو باز نمیکنم
چرا ؟چون میترسم باجای خالیش روبه رو شم
میترسم شک کنم که یه وقت نیومده باشه
پس همینطور که چشام بستس باهاش حرف میزنم
بهش میگم دلم براش تنگ شده
میگم اونا نمیتونن جای تورو برام بگیرن
میگم به کمکت نیاز دارم
میگم جا زدم
میگم ...........
بعد رومو برمیگردونم تا هفت میشمارم که فرصت داشه باشه بره
بعد چشمامو باز میکنم
و میدونم اون اومده
به حرفام گوش داره
بعد رفته
مطمئنم
واقعیت اینه که خانواده ها در 90 درصد مواقع نگران ما نیستن
بلکه نگران آبروی خودشونن.
شما اگه ثبات عقلی داشتید یهو بدون هیچ بهونه منطقی تبدیل به یه آدم دیگه نمیشدید و رفتارتون عوض نمیشد.
میگن زمان همه زخمها رو درمان میکنه...
اما قلبهای شکسته به این آسونیها درمان نمیشن!
تو درک نمیکنی . .
_ مسافران