eitaa logo
[𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙨𝙝𝙖𝙗]
78 دنبال‌کننده
11 عکس
2 ویدیو
0 فایل
‹•سآیه شب•› _ {°آغاز؛¹⁴⁰⁵/³/²³°} _ {•پآیآن؛بی انتهآ•} _ {°نویسنده؛Baran°} _ {•کُپی؛№•}
مشاهده در ایتا
دانلود
[حآمی‌صالحی] [سن؛۲۷] [شغل؛خواننده]
امار بره بالا بنر بزارم 🫂💘
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✦ سایه شب ✦ همه‌چیز از یه‌ کافه‌ساده شروع شد...✨☕️ (از یک نگاه کوتاه، یک فنجان قهوه، و دو آدمی که قرار نبود مسیر زندگی‌شان به هم گره بخورد.) لیورا نمی‌دانست آن شب، آغاز داستانی خواهد شد که هیچ راه فراری از آن نیست. و حامی... خیلی دیر فهمید بعضی آدم‌ها، فقط وارد زندگی نمی‌شوند؛ می‌شوند تمامِ آن....:)💘 چنلمون؛ https://eitaa.com/SayeShad ..
آمار ۲۰پارت گذاری💞✨
[فرید سال افزون] [سن؛۲۸] [شغل؛مدیر تدارکات حامی]
فداتون نشم!؟😫💘😭
≤ـــــــــــــ سآیه‌شَب ـــــــــــــ≥ ℘𝒶𝓇𝓉:1 🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃 لیورا؛ روز اول کاریم بود، با عجله وارد کافه شدم و رفتم رختکن تا لباسامو عوض کنم ثمین:به بههه لیورا خانوم چه خبر،روز اولم که خراب کردی😂💞 لیورا:وایی ثمین توهم وقت گیر اوردی😂😂 ثمین:زود باش سفارشا رو آماده کن دیر کردیم لیورا:تو برو من میام ثمین: اوکی زود باش... ذوق عجیبی داشتم، دیگه اون بچه لوس و مامانی نبودم و رسماً مستقل شده بودم و باید روی پاهام وایمیستادم... هوفی کشیدم و وارد قسمت آماده کردن سفارشات شدم ثمین:آهاییی لیورا:چتهه خر ثمین:دوتا قهوه بزن برای میز ۱۶ لیورا:چشم عباس آقا🗿 ثمین:لیورا🗿 لیورا:اهم،، باش.. حامی؛ بعد از یه روز کاری سخت تصمیم گرفتم برم کافه مورد علاقه که خستگی در کنم و با فرید هم درباره کنسرت کیش صحبت کنیم با کلافگی لم دادم به صندلی و منتظر قهوه‌مون بودم تا فرید خان هم تشریف بیاره ~
~
~
~
~~~~