6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✦ سایه شب ✦
همهچیز از یه کافهساده شروع شد...✨☕️
(از یک نگاه کوتاه،
یک فنجان قهوه،
و دو آدمی که قرار نبود مسیر زندگیشان به هم گره بخورد.)
لیورا نمیدانست آن شب،
آغاز داستانی خواهد شد که هیچ راه فراری از آن نیست.
و حامی...
خیلی دیر فهمید بعضی آدمها،
فقط وارد زندگی نمیشوند؛
میشوند تمامِ آن....:)💘
چنلمون؛
https://eitaa.com/SayeShad
..
≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥
℘𝒶𝓇𝓉:1
🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃
لیورا؛
روز اول کاریم بود،
با عجله وارد کافه شدم و رفتم رختکن تا لباسامو عوض کنم
ثمین:به بههه لیورا خانوم چه خبر،روز اولم که خراب کردی😂💞
لیورا:وایی ثمین توهم وقت گیر اوردی😂😂
ثمین:زود باش سفارشا رو آماده کن دیر کردیم
لیورا:تو برو من میام
ثمین: اوکی زود باش...
ذوق عجیبی داشتم،
دیگه اون بچه لوس و مامانی نبودم و رسماً مستقل شده بودم و باید روی پاهام وایمیستادم...
هوفی کشیدم و وارد قسمت آماده کردن سفارشات شدم
ثمین:آهاییی
لیورا:چتهه خر
ثمین:دوتا قهوه بزن برای میز ۱۶
لیورا:چشم عباس آقا🗿
ثمین:لیورا🗿
لیورا:اهم،، باش..
حامی؛
بعد از یه روز کاری سخت تصمیم گرفتم برم کافه مورد علاقه که خستگی در کنم و با فرید هم درباره کنسرت کیش صحبت کنیم
با کلافگی لم دادم به صندلی و منتظر قهوهمون بودم تا فرید خان هم تشریف بیاره
~
~~
~~~~~
[𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙨𝙝𝙖𝙗]
≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥ ℘𝒶𝓇𝓉:1 🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃 لیورا؛ روز اول کاریم بود، با عجله وارد کافه شد
مگه بهتر از اینم داریم؟؟🤏🏼🛐🛐