≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥
℘𝒶𝓇𝓉:1
🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃
لیورا؛
روز اول کاریم بود،
با عجله وارد کافه شدم و رفتم رختکن تا لباسامو عوض کنم
ثمین:به بههه لیورا خانوم چه خبر،روز اولم که خراب کردی😂💞
لیورا:وایی ثمین توهم وقت گیر اوردی😂😂
ثمین:زود باش سفارشا رو آماده کن دیر کردیم
لیورا:تو برو من میام
ثمین: اوکی زود باش...
ذوق عجیبی داشتم،
دیگه اون بچه لوس و مامانی نبودم و رسماً مستقل شده بودم و باید روی پاهام وایمیستادم...
هوفی کشیدم و وارد قسمت آماده کردن سفارشات شدم
ثمین:آهاییی
لیورا:چتهه خر
ثمین:دوتا قهوه بزن برای میز ۱۶
لیورا:چشم عباس آقا🗿
ثمین:لیورا🗿
لیورا:اهم،، باش..
حامی؛
بعد از یه روز کاری سخت تصمیم گرفتم برم کافه مورد علاقه که خستگی در کنم و با فرید هم درباره کنسرت کیش صحبت کنیم
با کلافگی لم دادم به صندلی و منتظر قهوهمون بودم تا فرید خان هم تشریف بیاره
~
~~
~~~~~
[𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙨𝙝𝙖𝙗]
≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥ ℘𝒶𝓇𝓉:1 🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃 لیورا؛ روز اول کاریم بود، با عجله وارد کافه شد
مگه بهتر از اینم داریم؟؟🤏🏼🛐🛐
≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥
℘𝒶𝓇𝓉:2
🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃
لیورا؛
خیلی با دقت داشتم برای میز۱۶قهوه هارو میبردم که دقیقا جلوی میز کناریش پام گیر کرد به پایه صندلی و خودم یه طرف پرت شدم و فنجونا هم یه طرف..
برای سی ثانیه همه چی وایساده بود..
هم استرس کارو داشتم هم فنجونا که روی کسی نریخته باشه..
صدای مهربونی منو به خودم آورد..
حامی: خانوم،حالتون خوبه؟کمک میخواید؟
ثمین:لیوراااااا وایییییییییییییییییی
به اقاعه ممنونی گفتم و بلند شدم و رفتم تا جارو بیارم و یه بار دیگه سفارشو آماده کنم
ثمین:خسته نباشی دلاور
لیورا:ثمین..خفه شو
ثمین:تو برو صندوق اصلا نمیخواد به سفارشا دست بزنی
لیورا:هوففففففففففففففف
با نارضایتی رفتم سر صندوق...
چه صفی هم کشیده بودن
دونه دونه حساب کردم و دیگه کسی نبود...
تصمیم گرفتم یکم تو گوشیم بچرخم
~~~~