≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥
℘𝒶𝓇𝓉:5
🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃
از جام بلند شدم..
با آستین لباسم اشکامو پاک کردم و توی چارچوب در وایسادم....
نگام محوش شد...
دستی محکم روی سرم نشست
نگاهی به پشت سرم انداختم..
عالی شد
نیکخواه بود
لیورا:ام..خ....انو..م ب..بخ..ش..ی.د(لکنت)
نیکخواه:خب حالا برو سراغ کارت دیگه تکرار نشه..
لیورا:چ..چشم..
رفتم پیش ثمین
ثمین:میز۱۶یادته؟
لیورا:اوم
ثمین:یدونه قهوه بزن ببر براش
لیورا:این به جز قهوه دیگه چی میخوره؟😂
ثمین:نمکدون🗿✨
سریع رفتم قهوه رو آماده کردم و سعی کردم مثل دفعه قبلی نشه...
بالاسر میز وایسادم...
لیورا:آقا..!
حامی:...
لیورا:آقا سفارشتون
بازم جوابی نشنیدم..
گذاشتم جلوش
حامی؛
با دیدن قهوه جلوم سرمو بلند کردم..
گوشیو گذاشتم زمین و هدفونو از روی گوشام برداشتم
چشامون به هم گره خورد...
قرمز بود..این چشای کسی بود که گریه کرده بود..
بدون اینکه نگاهمو از چشاش بردارم ممنونی گفتم ..
لیورا؛
چشات دریا بود..
دریایی که غرقم کرده بود..
بعد تشکر کردنش سرمو انداختم پایین و برگشتم تا بقیه سفارشارو تحویل بدم
دوتا کاپوچینو..
سه تا ماچا..
برای میز ۱۵
هر ۵تارو آماده کردم و رفتم سمت میزشون..
داشتم ماچا هارو میزاشتم روی میز
نگاهی سنگین روم حس کردم
ناخودآگاه چشام برگشت سمتش..
نگاشو ازم گرفت..
خواستم عادی جلوه بدم و بعد تموم شدن کارم برگشتم سمت صندوق..
~~~~
[𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙨𝙝𝙖𝙗]
≤ـــــــــــــ سآیهشَب ـــــــــــــ≥ ℘𝒶𝓇𝓉:5 🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃 از جام بلند شدم.. با آستین لباسم اشکامو پاک ک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا