درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۵
ایزد و الناز طبق معمول کنار هم دراز کشیده و فیلم میدیدن.
هر بار که بعد از پرواز برمیگشتن
همون طوری با هم فیلم میدیدن.
ایزد دستش رو دور ش....کمش حلقه میکرد
و الناز هم سرش رو میذاشت روی ب..ازوش.
صحنه رمانتیک به اون میگفتن.
بدون ترس توی بغـ..ل شوهرش دراز کشیده
و بی دغدغه از اون آغوش و فیلم لذت میبرد
اما هوران حتی از یه لم...س کوچیک هم واهمه داشت.
میترسیدم بعدش چنان آسیبی بهم بزنه که دیگه نتونم سر پا شم.
چاییم رو پشت پنجره و در حالیکه زل زده بودم به بارون خوردم.
برام شبیه یه موسیقی بیکلام بود
روحم رو نوازش میکرد.
بعد از خوردن چایی و مسواک زدن رفتم
توی تخت،از خستگی ب..دنم بی حس بود اما خوابم نمیبرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۶
هر بار که پلکام رو روی هم میذاشتم اون صحنه ی توی آشپزخونه میومد جلوی چشمم.
درسته که ترسیده بودم
دلشوره ولم نمیکرد و مدام حس میکردم یه چیزی میگه یا یکاری میکنه
که قلبم بشکنه اما همچون اتفاقی نیفتاد و
اونقدر بهم چسبیده بود که با یادآوریش لبخندم کش میاومد.
شبیه نور سبز بود که توی قلبم ظاهر شده بود.
شبیه خوردن نون و پنیر بعد از ۲ روز گرسنگی بود،همونقدر بهم میچسبید.
وقتی از بیخوابی کلافه شدم بلند شدم و روی تخت نشستم.
اما کاش همون موقع میخوابیدم و پام رو از تخت بیرون نمیذاشتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دوست دارم با یه آدم غریبه که هیچی
از من و زندگیم نمیدونه
بشینم و راجع به دونه دونه
جزییات زندگیم حرف بزنم
گریه کنم، غمگین باشم و دیگه هرگز نبینمش.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۷
شبیه یه نوجوون شده بودم که توی اوج بالا و پایین شدناش رویا پردازی میکرد.
نمیتونستم حالی رو که توی آشپزخونه تجربه کرده بودم رو فراموش کنم.
دستم رو بالا آوردم و مچم رو به دماغم چسبوندم.
هنوز بوی عطرش رو میداد.
بقول بچه های امروزی اکلیلی میشدم
وقتی یادم میاومد دستش رو دور ش...کمم پیچید
و تنم رو به اون کوه عضله چسبوند و مثل یه عروسک سبک بلندم کرد.
گرمای تنش رو که یادم میاومد
پروانه ها هم قاطی اون اکلیل ها پرواز میکردن.
لبخندم کش اومد و دوباره مچ دستم رو بو کشیدم.
احساس گناه میکردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۸
حس میکردم دارم در مورد شوهر مردم فکر میکنم و از نظر من گناه کبیره بود.
اون مردِ چشم تریاکی فقط اسمش توی شناسنامه ام رو خط خطی کرده بود.
همون باعث میشد وسط حس و حال خوبم
مدام به خودم نهیب بزنم که کارم اشتباهه.
اما قلبم با کمال وقاحت داد میزد"خره اون شوهرته،نباید عذاب وجدان داشته باشی"
کلافه از درگیری ای که توی قلب و ذهنم داشتم بلند شدم
لیوان رو برداشتم و سمت در اتاق رفتم.
ساعت ۳ نیمه شب بود و حتما الناز و ایزد هم الان خواب هفت پادشاه رو میدیدن.
اما به ورودی سالن که رسیدم از دیدن صحنه روبروم خشکم زد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
『 @NIKOTINREMlX367_94814861938094.mp3
زمان:
حجم:
10.3M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal