eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
785 عکس
645 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ ایزد و الناز طبق معمول کنار هم دراز کشیده و فیلم میدیدن. هر بار که بعد از پرواز برمی‌گشتن همون طوری با هم فیلم میدیدن. ایزد دستش رو دور ش....کمش حلقه میکرد و  الناز هم سرش رو میذاشت روی ب..ازوش. صحنه رمانتیک به اون میگفتن. بدون ترس توی بغـ..ل شوهرش دراز کشیده و بی دغدغه از اون آغوش و فیلم لذت میبرد اما هوران حتی از یه لم...س کوچیک هم واهمه داشت. میترسیدم بعدش چنان آسیبی بهم بزنه که دیگه نتونم سر پا شم. چاییم رو پشت پنجره و در حالیکه زل زده بودم به بارون خوردم. برام شبیه یه موسیقی بی‌کلام بود روحم رو نوازش میکرد. بعد از خوردن چایی و مسواک زدن رفتم توی تخت،از خستگی ب..دنم بی حس بود اما خوابم نمی‌برد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ هر بار که پلکام رو روی هم میذاشتم  اون صحنه ی توی آشپزخونه میومد جلوی چشمم. درسته که ترسیده بودم دلشوره ولم نمیکرد و مدام حس میکردم یه چیزی میگه یا یکاری میکنه که قلبم بشکنه اما همچون اتفاقی نیفتاد و اونقدر بهم چسبیده بود که با یادآوریش لبخندم کش می‌اومد. شبیه نور سبز بود که توی قلبم ظاهر شده بود. شبیه خوردن نون و پنیر بعد از ۲ روز گرسنگی بود،همونقدر بهم می‌چسبید. وقتی از بی‌خوابی کلافه شدم بلند شدم و روی تخت نشستم. اما کاش همون موقع میخوابیدم و پام رو از تخت بیرون نمیذاشتم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دوست دارم با یه آدم غریبه که هیچی از من و زندگیم نمیدونه بشینم و راجع به دونه دونه جزییات زندگیم حرف بزنم گریه کنم، غمگین باشم و دیگه هرگز نبینمش.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شبیه یه نوجوون شده بودم که توی اوج بالا و پایین شدناش رویا پردازی میکرد. نمیتونستم حالی رو که توی آشپزخونه تجربه کرده بودم رو فراموش کنم. دستم رو بالا آوردم و مچم رو به دماغم چسبوندم. هنوز بوی عطرش رو میداد. بقول بچه های امروزی اکلیلی میشدم وقتی یادم می‌اومد دستش رو دور ش...کمم پیچید و تنم رو به اون کوه عضله چسبوند و مثل یه عروسک سبک بلندم کرد. گرمای تنش رو که یادم می‌اومد پروانه ها هم قاطی اون اکلیل ها پرواز میکردن. لبخندم کش اومد و دوباره مچ دستم رو بو کشیدم. احساس گناه میکردم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ حس میکردم دارم در مورد شوهر مردم فکر میکنم و از نظر من گناه کبیره بود. اون مردِ چشم تریاکی فقط اسمش توی شناسنامه ام رو خط خطی کرده بود. همون باعث میشد وسط حس و حال خوبم مدام به خودم نهیب بزنم که کارم اشتباهه. اما قلبم با کمال وقاحت داد میزد"خره اون شوهرته،نباید عذاب وجدان داشته باشی" کلافه از درگیری ای که توی قلب و ذهنم داشتم بلند شدم لیوان رو برداشتم و سمت در اتاق رفتم. ساعت ۳ نیمه شب بود و حتما الناز و ایزد هم الان خواب هفت پادشاه رو میدیدن. اما به ورودی سالن که رسیدم از دیدن صحنه روبروم خشکم زد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دیگه حوصله هیچیو ندارم حتی‌خودمو.