درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۶
الناز هم مثل من عصبی شده بود،دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-به خاطر اون احمقا ما هیچی گوش ندیم؟
بابا اومدیم مثلا خوش بگذرونیم
-خود ایزد بود هر چی دوست داشتی گوش بده
اونقدر عصبی بودم که چشمام دیگه جایی رو نمیدید.
سر دردم داشت بیچاره ام میکرد برای همین دیگه چیزی نگفتم و سکوت کردم.
به بازار که رسیدیم فقط میخواستم زودتر خرید رو تموم کنم و برگردم خونه تا شاید بتونم بخوابم.
الناز هم پیاده شد و با هم وارد بازار شدیم:
-زنگ بزن ایزد
تا بیاد خرید ما هم تمومه
الناز که شماره ایزد رو گرفت منم سفارش مرغ و ماهی رو دادم:
-الو ایزد جان؟...ما خریدمون داره تموم میشه
میای؟
اوکیه...پس ما تا نیم ساعت دیگه میایم سر راه سوارت میکنیم...
خداحافظی قربونت برم
مراقب باش شیطونی نکنیا
زن زندگی به الناز میگفتن که بلد بود با شوهرش چجوری حرف بزنه،نه مثل من که هیچی نمیدونستم.
تماس رو که قطع کرد گفت:
-کارش طول کشیده میگه خرید تون تموم شد بیاید منم سر راه سوار کنید
فقط سری تکون دادم و بعد از برداشتن مشمای مرغ و ماهی به طرف قصابی رفتم.
الناز اونقدر به خاطر بوی مرغ و ماهی ناز کرد و غر زد که ترجیح دادم خودم بردارم و بحث نکنم.
گوشت خورشتی و کبابی و آبگوشتی رو خریدم و برای لازانیا هم گوشت چرخ کرده گرفتم تا برای کیان درست کنم.
باید فروشگاه هم میرفتم و لازانیا میخریدم.
اونجا هم کلی خرید داشتم که بعدا به خود ایزد میگفتم بخره.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۷
همه چیز خریده بودم و حالا با خیال راحت برمیگشتم خونه،فقط میموند جابهجایی شون که اونم دم غروب انجام میدادم.
مشمای گوشت و مرغا رو که توی ماشین گذاشتم دوباره اعصابم خط خطی شد.
ماشین پسرا کنارمون وایساد و من با حرص گفتم:
-بر خرمگس معرکه لعنت
-خوشگله این رفیقت چرا پاچه میگیره؟
-برو آقا...چی میگی افتادی دنبال مون
از شدت سر درد حالت تهوع گرفته بودم و چیزی نمونده بود بالا بیارم.
بی حوصله و عصبی سوار ماشین شدم و یکی از پسرا گفت:
-میدونستی وحشی میشی خوشگل تری؟
اصلا حدیث داریم دختر هر چی هار تر...
نذاشتم حرفش رو تکمیل کنه و بهش توپیدم:
-برو تا واست شر درست نکردم
-جون...تو فقط شر درست کن
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
ایزد نباید میفهمید والا باز دردسر میشد.من دیگه جون نداشتم اون همه استرس بکشم.
پسرا که دست بردار نبودن و الناز هم باز صدای آهنگ رو زیاد کرد.
همه چیز دست به دست هم داده بود تا روانی بشم.
پام رو روی گاز گذاشتم تا زودتر به ایزد برسم بلکه عذاب تموم میشد.
ولی دیگه اعصابم همچون آهنگ رو رو مخی رو نمیکشید.
خم شدم تا خاموشش کنم که پسرا دوباره کنارم اومدن و چیزی گفتن.
الناز دستم رو پس زد و گفت:
-ای بابا...با ضبط چکار داری توآم
یه لحظه نفهمیدم چی شد.
ماشین از کجا پیچید.
من تند رفتم یا اون خلاف اومد که تصادف وحشتناکی کردیم
و صدای جیغ لاستیکا و جیغ الناز توی مغزم پیچید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Shadmehr Aghilihesse khobiye bebini ye nafar hame ro.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۸
صدای ناله میاومد و دود همه جا رو برداشته بود،درد داشتم.
کل تنم انگار خرد شده بود.
سرم روی فرمون افتاده و چیزی نمیدیدم.
صدای همهمه از همه طرف به گوش میرسید و به سختی چشم باز کردم.
میدونستم باید خودم رو جمع و جور کنم ولی نمیتونستم.
چند نفری در ماشین رو با صدای بدی باز کردن:
-لعنتی این دختره چجوری زنده ست
در تا وسط صندلی راننده جمع شده
-خدا رو شکر که زنده ست...
بکشیدش بیرون ...
صداها رو میشنیدم،حتی وقتی ازم سوال میپرسیدن هم متوجه میشدم اما توی حال خودم نبودم.
وقتی به کمک شون پیاده شدم به سختی روی پاهام وایسادم و سعی کردم الناز رو پیدا کنم.
حالم اصلا خوب نبود دستم درد میکرد و سرمم میسوخت اما فقط نگران اون دختر بود.
اگه بلایی سرش میاومد ایزد من رو مقصر میدونست:
-خانوم به چی نگاه میکنی بیا بشین داری میلرزی
-بنده خدا تو شوکه
اونا نمیدونستن درد من جسمانی نیست،من از ایزد میترسیدم.
چشم چرخوندم و الناز رو دیدم که لبه جدول نشسته و یه خانوم داره بهش آب میده.
سالم که پیداش کردم به نفس راحت کشیدم.
کنار الناز که نشستم با گریه گفت:
-وای دیدی ماشین داغون شد!
یکی بهش گفت:
-مردی...بزرگتری...کسی همراه تون نیست زنگ بزنید بیاد؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۹
یکی توی دلم رخت میشست، اگه ایزد میومد و ماشین رو میدید بیچاره میشدم.
من پول یه کیلو میوه رو نداشتم چجوری پول ماشین رو میدادم.
کاش توی تصادف میمردم و اینقدر عذاب نمیکشیدم.
الناز گوشیش رو بیرون اورد و با دستای لرزون شماره ی ایزد رو گرفت.
با هر بوق انگار قلبم تیک تیک آخر رو میکرد.
هنوز بوق دوم نخورده صداش رو شنیدم:
-الو ...کجایی عزیزم؟
دیر کردید
الناز که بغض داشت خفه اش میکرد گفت:
-ای...ایزد...
-داری گریه میکنی ؟
چی شده؟الناز حرف بزن ببینم...
حالت خوبه؟
الناز نفسی گرفت تا بتونه حرف بزنه:
-تصادف کردیم...میای؟
-یا امام حسین...خودت خوبی؟
چیزیت نشده؟
آدرس بده الان میام...نترسیا
نمیدونم چرا وسط اون همه بدبختی حسادت میکردم،کاش یکی هم نگران هوران میشد:
-من...من نمیدونم
-اگه کسی دور و برت هست گوشی رو بده بهش آدرس بگیرم
الناز همون طورکه گریه می کرد گوشی رو به یه مرد داد و اونم آدرس رو بهش گفت.
اما من توی همون نقطه که فقط حال الناز رو پرسید گیر کرده بودم.
اشک نمیریختم فقط زل زده بودم به ماشینی که چیز زیادی ازش نمونده و من به طور معجزه آسایی ازش زنده بیرون اومده بودم.
انگار واقعا برای ایزد وجود نداشتم ،پس اونجا چکار میکردم؟
درد دستم که بیشتر شد توی شکمم فشار داد و توی خودم جمع شدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
»من مال این نسل نیستم«
نسلی که زنای شوهردارتوروابطه با پسران.
مردای زن دارسرگرم دخترای تنها
تعهدله شده زیرکفش هوس
وفاداری شده جوک بین دونخ سیگار
همه دنبال یه دل گرمی موقت توی تخت آدمای اشتباه.
نه...من اهل این بازی کثیف نیستم
روحم جای بین اصالته نه ترند....👍