Shadmehr Aghilihesse khobiye bebini ye nafar hame ro.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۸
صدای ناله میاومد و دود همه جا رو برداشته بود،درد داشتم.
کل تنم انگار خرد شده بود.
سرم روی فرمون افتاده و چیزی نمیدیدم.
صدای همهمه از همه طرف به گوش میرسید و به سختی چشم باز کردم.
میدونستم باید خودم رو جمع و جور کنم ولی نمیتونستم.
چند نفری در ماشین رو با صدای بدی باز کردن:
-لعنتی این دختره چجوری زنده ست
در تا وسط صندلی راننده جمع شده
-خدا رو شکر که زنده ست...
بکشیدش بیرون ...
صداها رو میشنیدم،حتی وقتی ازم سوال میپرسیدن هم متوجه میشدم اما توی حال خودم نبودم.
وقتی به کمک شون پیاده شدم به سختی روی پاهام وایسادم و سعی کردم الناز رو پیدا کنم.
حالم اصلا خوب نبود دستم درد میکرد و سرمم میسوخت اما فقط نگران اون دختر بود.
اگه بلایی سرش میاومد ایزد من رو مقصر میدونست:
-خانوم به چی نگاه میکنی بیا بشین داری میلرزی
-بنده خدا تو شوکه
اونا نمیدونستن درد من جسمانی نیست،من از ایزد میترسیدم.
چشم چرخوندم و الناز رو دیدم که لبه جدول نشسته و یه خانوم داره بهش آب میده.
سالم که پیداش کردم به نفس راحت کشیدم.
کنار الناز که نشستم با گریه گفت:
-وای دیدی ماشین داغون شد!
یکی بهش گفت:
-مردی...بزرگتری...کسی همراه تون نیست زنگ بزنید بیاد؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۹
یکی توی دلم رخت میشست، اگه ایزد میومد و ماشین رو میدید بیچاره میشدم.
من پول یه کیلو میوه رو نداشتم چجوری پول ماشین رو میدادم.
کاش توی تصادف میمردم و اینقدر عذاب نمیکشیدم.
الناز گوشیش رو بیرون اورد و با دستای لرزون شماره ی ایزد رو گرفت.
با هر بوق انگار قلبم تیک تیک آخر رو میکرد.
هنوز بوق دوم نخورده صداش رو شنیدم:
-الو ...کجایی عزیزم؟
دیر کردید
الناز که بغض داشت خفه اش میکرد گفت:
-ای...ایزد...
-داری گریه میکنی ؟
چی شده؟الناز حرف بزن ببینم...
حالت خوبه؟
الناز نفسی گرفت تا بتونه حرف بزنه:
-تصادف کردیم...میای؟
-یا امام حسین...خودت خوبی؟
چیزیت نشده؟
آدرس بده الان میام...نترسیا
نمیدونم چرا وسط اون همه بدبختی حسادت میکردم،کاش یکی هم نگران هوران میشد:
-من...من نمیدونم
-اگه کسی دور و برت هست گوشی رو بده بهش آدرس بگیرم
الناز همون طورکه گریه می کرد گوشی رو به یه مرد داد و اونم آدرس رو بهش گفت.
اما من توی همون نقطه که فقط حال الناز رو پرسید گیر کرده بودم.
اشک نمیریختم فقط زل زده بودم به ماشینی که چیز زیادی ازش نمونده و من به طور معجزه آسایی ازش زنده بیرون اومده بودم.
انگار واقعا برای ایزد وجود نداشتم ،پس اونجا چکار میکردم؟
درد دستم که بیشتر شد توی شکمم فشار داد و توی خودم جمع شدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
»من مال این نسل نیستم«
نسلی که زنای شوهردارتوروابطه با پسران.
مردای زن دارسرگرم دخترای تنها
تعهدله شده زیرکفش هوس
وفاداری شده جوک بین دونخ سیگار
همه دنبال یه دل گرمی موقت توی تخت آدمای اشتباه.
نه...من اهل این بازی کثیف نیستم
روحم جای بین اصالته نه ترند....👍
یه حرف قشنگی
خونده بودم میگفت :
اگه کسی برای نگهداشتن
تو نمیجنگه
هیچوقت برای
موندن کنارش
با خودت نجنگ...
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۰
اون زن شکلات رو بزور توی دهنم گذاشت و
ایزد که تازه متوجه من شده بود به طرفم چرخید و با اخم به سر تا پام نگاهی انداخت:
-خوبی؟ چیزیت نشده؟
کاش اصلا حالم رو نمیپرسید،اونجوری راحت تر بودم.
با دردی که توی دست و قفسه سینه ام پیچیده بود سری به علامت آره تکون دادم:
-خوبم...ببخشید که ماشینت...
-کاریه که شده...
همینکه سالمید باید شکر کنیم
بغض داشت خفه ام میکرد، احساس پوچی و خلا میکردم.
دلم میخواست برای یه نفر مهم باشم،یه نفر که بغلم کنه و قربون صدقه ام بره اما کسی رو نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و توی دلم به خودم نهیب زدم:
-به خودت بیا دختر...تو فقط خودت و داری
ایزد که هنوز الناز رو توی بغلش داشت گفت:
-برید خونه...منم تکلیف ماشین رو روشن کنم میام
میتونی راه بری؟
الناز یجوری رفتار میکرد که انگار یه زن خانه داره،با نگرانی گفت:
-خریدا تو ماشینه
-خودم اوکیش میکنم
شما فقط برید اینجوری خیالم راحت تره
-تو رو خدا تو هم بیا
من میترسم اون پسرا بازم...
کاش لال میشد و حرف نمیزد
هنوز ترس و استرس توی جونم بود و ایزد به آنی رگگردنش برای زن عزیزش بیرون زد:
-کدوم پسرا؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۸
دلم یه بغل میخواست،یکی که لااقل حالم رو بپرسه.
حتی آدمایی که اون اطراف بودن هم فقط به الناز میرسیدن.
انگار من اصلا وجود نداشتم.
شبیه یه بچه بیمادر نشسته بودم روی جدول و بغض داشت خفه ام میکرد.
اما شاید خدا هم دلش برای بی کسی و تنهاییم سوخت.
یه خانوم مسن بطری آب رو جلوی دهنم گرفت و گفت:
-بخور دختر جان...
رنگ به رخ نداری
به گمونم دنیا رو بهم داده بودن،شاید اون زن یه فرشته بود.
چند قلوپ آب خوردم و همون لحظه ایزد سر و کله اش پیدا شد.
از دور که دیدمش دلم هری ریخت،با نگرانی به اطراف نگاه کرد و با دیدن الناز به طرفش بال در آورد.
با عجله خودش رو بهش رسوند و الناز رو محکم توی بغـ.لش گرفت:
-خوبی؟ جاییت نشکسته ؟
گریه نکن قربونت برم،حرف بزن
منکه نصفه عمر شدم
الناز خودش رو توی بغـ.ل شوهرش جا داد و مظلومانه هق زد:
-خیلی ترسیدم ایزد
وای...خیلی وحشتناک بود...فکر کردم...فکر کردم دارم میمیرم
-زبونت و گاز بگیر...
خدا رو شکر که چیزیت نشده الان سالمی
-ایزد...ماشین داغون شد...
-فدای یه تار موت
همینکه سالمی کافیه
خانومی که کنارم وایساده بود اینبار یه شکلات باز کرد و گفتم:
-بخور دخترم...داری میلرزی
حتما قندت افتاده
بخوری حالت جا میاد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهم بگو یکم دلت تنگ شده؛ که مثل قبلنا بریم لب دریا..🌊💦
Novan ~ UpMusicNovan _ Berim Darya (320).mp3
زمان:
حجم:
6.7M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal