در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۳
ساعت تقریبا ۱۱ شب بود و من هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم.
هیچ کدوم شون هم برای شام سراغم نیومدن.
به گمونم پیتزا خریده و دو نفری خورده بودن.
اون وقت من ابله براشون شام و ناهار میپختم
حتی به فکر گرسنگی آخر شب ایزد هم بودم.
اما اونا حتی نیومدن تا حالم رو بپرسن.
درد که بهم فشار آورد
بالاخره تصمیم گرفتم برم آشپزخونه قرص بخورم.
از سکوت خونه میشد فهمید ایزد و الناز رفتن که بخوابن.
در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم
آروم در اتاق رو باز کردم و وارد سالن که شدم
از دیدن ایزد که روبروی تلویزیون خاموش نشسته یکه خوردم.
نگاه سنگینی به سر تا پام انداخت
اما چیزی نگفت!!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت۳۴۴
صدای نفس هاش درست پشت سرم بود
حتی گرمای تنش رو احساس میکردم.
نگاه خیره اش رو.
اما درد چنان بهم قالب شده بود که نه میتونستم پس بزنمش و فرار کنم.
نه حرفی بزنم تا ازم دور بشه.
فقط درد و سیاهی مطلق بود.
مسکن رو که از توی سبد برداشتم صدای دورگه اش رو شنیدم که پرسید:
-مسکن برای چی؟
جاییت درد میکنه؟
اونقدر ازش بی محبتی دیده بودم که همون توجه کوچیک دلم رو گرم میکرد.
لب هام از بغض میلرزید
و نمیتونستم حرف بزنم.
سرش رو خم کرد و تا داخل سبد رو ببینه.
توی اون حالت کاملا توی بـ.غلش بودم،حالا گرمای بیشتری حس میکردم.
مسکن توی دستم رو گرفت و گفت:
-این مسکن خیلی قویه
برای چی میخوای؟!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Hamid Rakhshande موزیکدلHamid Rakhshande-Nejatam Bede -musicdel.ir.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
به دادم برس که داغون قلبم
شبام بی تو سرده🖤
Saye_orginal4_5985342071517486318.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۵
میخواستم بگم دستم درد میکنه
میخواستم گریه کنم،گلایه کنم.
میخواستم یه دختر کوچولو باشم
تا بغـ..لم کنه و مراقبم باشه
اما بغض چنان داشت خفه ام میکرد
که نمیتونستم حرف بزنم.
سرش رو کج کرد تا نیم رخم رو ببینه:
-با توآم ...حالت خوبه؟
تا خواستم جواب بدم
باز صدای الناز بود که بین مون فاصله انداخت:
-ایزد جان...کیان و بچه ها پشت درن
میری در و باز کنی؟
ریموت و پیدا نمیکنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۶
ایزد چند لحظه ای توی همون حالت موند
توی حالتی که سر کج کرده بود تا صورتم رو ببینه.
کاش زودتر میرفت.
اون نگاه زیادی سنگین بود و نمیذاشت نفس بکشم.
دستاش هم زیادی بهم نزدیک بود
انگار میخواست بغـ.لم کنه اما یه مانع بین مون قرار داشت.
گاهی ذهن بیمار و مریضم چیزایی رو حس میکردن
که دوست داشتم توی تصوراتم اتفاق بیفته.
که مثلا مثل غروب که حس میکردم
میخواد موهام و ببوسه
اما ایزد چنان ازم متنفر بود که امکان نداشت یروزی همچین کاری کنه و٫
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
سرپرست شارلاتان ..😈🔥
#PART_181
از لطفظ «دخترم»
لبمو گاز گرفتم و سر پایین انداختم
- الان میرم آماده میشم
چشماش و باز و بسته کرد
دوییدم اتاق
از اینکه روم غیرت داشت نمیدونم چرا خوشحال میشدم
احساساتم نسبت بهش عوض شده بود
اینو قشنگ میشد از تغییر رفتارم فهمید
وقتی ازم حمایت میکرد
چیزی برام میخرید
خوشحال میشدم
حس خوبی بهم دست میداد
به انواع مانتو هایی که توی اتاقم بود نگاه کردم
کدوم و میپوشیدم؟
یه مانتو آبی آسمونی توجهمو جلب کرد
جلو باز بود و زیرش یه تیشرت سفید میخواست
فقط کوتاه بود
اما اشکال نداشت ، پوشیدمش
یه شلوار قد نود لی ام برداشتم
با یه شال مشکی
تیپم خیلی خوب شده بود
این رنگ بهم می اومد
گوشی جدیدم و انداختم توی کیفم
شبیه زنا شده بودم
داشتم ظرافت به خرج میدادم تا به چشمش بیام