در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۷
از اون افکار بیهوده خسته بودم.
من احتیاج به دارو داشتم تا دردم کم بشه.
وقتی ایزد عقب کشید و رفت بالاخره تونستم یه نفس عمیق بکشم.
قرص و یه لیوان آب برداشتم و بدون اینکه چیزی بخورم برگشتم توی اتاقم.
توی اون حال و روز نه حوصله خودم رو داشتم.
نه حوصله مهمون رو.
قرص و با یه لیوان آب سر کشیدم و بعد از پوشیدن لباس از پنجره ی اتاقم بیرون زدم و وارد حیاط شدم.
از در پشتی خودم رو به ساحل رسوندم و آروم آروم به طرف صخره ها رفتم.
قبل از نشستن حس کردم یه سایه رو اون اطراف دیدم ولی بی توجه روی یکی از صخره ها نشستم.
خیره به دریا بودم که صدایی توجهم رو جلب کرد:
-پیس...پیس...هوری...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۹
اولش فکر کردم اشتباه شنیدم
اما صدا اینبار نزدیک تر به گوشم رسید
و با ترسی که سر منشاء اون ایزد بود به عقب برگشتم.
اسی پشت یکی از صخره ها پنهون شده و اشاره میکرد برم پیشش.
در حالیکه ترس افتاده بود به جونم به اطراف نگاه کردم
ایزد حتی روی سایه من حساس بود، چه برسه به اومدن اسی.
مخصوصا حالا که فکر میکرد
با چند تا پسر کورس گذاشتم و ماشینش رو نابود کردم.
گلوم از ترس مثل کویر خشک شده بود،فورا بلند شدم و به طرفش دوییدم:
-تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
مگه نگفتم دیگه سراغ من نیا
وقتی بازوم رو گرفت و پشت صخره کشید
نفسم از درد رفت اما صدام در نیومد تا نفهمه.
ولی اسی من رو از بَر بود.
من ف رو نگفته اون میرفت فرحزاد و برمیگشت.
فورا دستم رو گرفت و استینم رو بالا کشید:
-دستت چی شده؟
اون مردک عوضی زده،اره؟
دستی رو که دوباره از درد زق زق میکرد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: @Saye_orginalSaye_orginal (1)_2026_08_21_01_16_42.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal