در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۵
وقتی به خونه برگشتم صدای خنده و حرف زدن بچه ها از توی بالکن میاومد
انگار دور هم جمع شده و بساط قلیون و نوشیدنی هم براه بود.
بدون اینکه از اتاق بیرون برم یه مسکن قوی خوردم و خوابیدم
هر چند درد نمیذاشت آروم بگیرم .
از خواب که بیدار شدم حدودا ساعت ۱۰ و نیم بود و هیچ صدایی از بیرون نمیاومد.
همینکه نمیدیدم شون برام کافی بود
برای اینکه صبحانه بخورم بالاخره از مخفیگاهم بیرون رفتم.
یه لیوان چایی و یه تیکه نون و پنیر توی سینی گذاشتم
و میخواستم برگردم اتاقم که صدای کیان توی آشپزخونه پیچید:
-به به...خانوم زیبا...صبحت بخیر بانو
بالاخره شما رو زیارت کردیم
لبخند زورکی ای کنج لبم چسبوندم و جواب دادم:
-صبح شما هم بخیر...ببخشید دیشب خوابم برد خیلی خسته بودم
کیان با بیخیالی به کابینت تکیه داد و گفت:
-عیبی نداره... میبخشم
همه میدونن من آدم بزرگواریم
ابروهام بالا پرید و با حالت مشکوکی پرسیدم:
-خب...حالا در ازای این بخشش و بزرگواری چی میخواید ؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
درهوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۶
کیان لبخند دندون نمایی زد
و در حالیکه به اطراف نگاه می کرد تا کسی صداش رو نشنوه گفت:
-نه خوشم اومد...
اهل معامله ای
حالا که خودت پیشنهاد دادی میتونی با لازانیا دلم و به دست بیارید
من آدم سختگیری نیستم.
ریز ریز خندیدم و مثل خودش جواب دادم:
-این لطف و بخشش شما رو هیچ وقت فراموش نمیکنم امپراتور...اما
اصلا حوصله آشپزی نداشتم.
فقط دلم میخواست برم بخوابم :
-راستش مواد لازانیا نداریم...بعدا براتون...
اجازه نداد حرفم رو بزنم و فورا گفت:
-اصلا نگران نباش...بسپارش به من
الان دو نفری میریم هر چی میخوای و میخریم
فقط آماده شو
-من ...آخه...
بهم فرصت بهونه تراشی نداد و به طرف اتاقش راه افتاد:
-۵ دیقه دیگه تو ماشین منتظرم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۷
بچه ها گپ و گفتی کردم و خوش آمد گفتم.
اما ایزد رو یه گوشه ی ذهنم دفن کردم و بی توجه بهش وارد خونه شدم.
با زن عزیزش بهش خوش میگذشت و بود و نبود من تاثیری نداشت.
نمیتونست با اون نگاه حس و حالم رو خراب کنه.
وارد حال که شدیم دلم میخواست برم توی اتاقم و استراحت کنم.
ناهار برام مهم نبود اما کیان دستاش رو بهم مالید و گفت:
-خب...خانوم سر آشپز...چه دستوری میفرمایید؟
از کجا شروع کنیم؟
فقط به خاطر کیان دست از لجبازی برداشتم و وارد آشپزخونه شدیم.
خرید ها رو زن سرایه دار بسته بندی کرده و توی یخچال گذاشته بود.
از مرغای توی ظرف فهمیدم که ناهار قراره جوجه کباب بخورن.
بدون اینکه حتی به گذاشتن برنج فکر کنم سراغ لازانیا رفتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
Saye_orginal4_5949485111845066803.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
ولی چقدر نقشه کشیده بودم واسه این سنم.
🖤:)
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۸
بیشتر کارای سخت رو سپرده بودم به کیان تا به دستم فشار نیاد،نمیخواستم کسی بفهمه و غرورم له بشه.
لازانیا تقریبا آماده شده بود که سر و کله بقیه هم پیدا شد.بوی خوبش کل خونه رو برداشته و دل خودمم ضعف میرفت.
یه ظرف درست کرده بودم و به هیچ کس نمیرسید.نهایتا ۲ نفر میتونستن باهاش سیر بشن.
همگی گرسنه و تشنه وارد آشپزخونه شدن.
سوده نفس بلندی کشید و گفت:
-وای هوران جون...چه بوی خوبی میاد
چی درست کردی؟
کیان جلوی مایکروفر وایساد و گفت:
-هر چی هست به درد شما نمیخوره
این غذای مخصوص منه
شما برید جوج بزنید با نوشابه
آریان هم مثل قحطی زده ها بوی غذا رو یه نفس عمیق کشید و گفت:
-کیان نامرد نشو...بوش منو کشت
لااقل یه برش به ما هم بده
-شرمنده داداش...من رو لازانیا تا ناموس حساسم
اونم لازانیای دست پخش هوران خانوم...
که اصلا روش غیرتیم
آیدا به گاز نگاهی انداخت و گفت:
-جوجه رو پس با چی بخوریم؟
برنج نذاشتید؟
سوده هم به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
-نونم که نخریدید ...پس ناهار چی بخوریم؟
همه درگیر ناهار بودن اما من درگیر نگاه خیره مردی که بدجور اذیتم میکرد
و تحمل کردنش سخت بود،انگار دستاش رو گذاشته بود بیخ گلوم و نمیذاشت نفس بکشم.
از گوشه چشمم میدیدم که حسابی برزخی بهم نگاه میکنه.
همون طورکه بحث غذا داغ بود یواش از آشپزخونه بیرون زدم و وارد اتاقم شدم.
برام مهم نبود چی میخورن و کی قراره برنج بذاره،من دیگه جون نداشتم.
اثر داروها رفته و درد دستم پر قدرت برگشته بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۹
شاید اگه کیان نبود
هیچ وقت از اتاقم بیرون نمیرفتم.تنهایی رو بیشتر دوست داشتم.
وقتی زنگ زدن و سفارش غذا دادن کسی سراغم نیومد.
اصلا اشتهایی هم به خوردن چیزی نداشتم.
دم دمای غروب بود که از بیرون برگشتن و من هنوز ناهار هم نخورده بودم.
با صدای کیان نگاه از بارون گرفتم:
-هوران خانوم...اجازه هست؟
نفسی گرفتم و با وجود اینکه میلی به حرف زدن باهاش نداشتم گفتم:
-بله بفرمایید داخل
در رو باز کرد و بعد از روشن کردن برق گفت:
-شما انگار حالت خوب نیست،چیزی شده؟
-نه ...چطور مگه؟
-آخه...نه بیرون میای
نه با کسی حرف میزنی
حتی ناهارم نخوردی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Saye_orginal4_5882253527744523381.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal